لباس هیسو تو پارت پنجم🐣✨
لباس هیسو تو پارت پنجم🐣✨
اغوش ابدی
پارت پنجم 🐣✨
سپتامبر فرا رسیده بود و هوای ملایم پاییزی جایگزین گرمای تابستان شده بود. باغ های عمارت هانول شروع به رنگ آمیزی در سایه های طلایی و قرمز کرده بودند. این زمان برای جشنی دیگر بود: تولد فلیکس.
تم، به انتخاب هیسو، "سبز کم رنگ" بود، رنگی که آرامش و رشد را تداعی می کرد، دقیقاً مانند تاثیری که فلیکس بر زندگی همه آنها گذاشته بود. سالن با پارچه های ابریشمی سبز کمرنگ و گلدان های پر از سرخس و گل های سفید کوچک تزئین شده بود. نورپردازی ملایم و موسیقی آرام فضایی رویایی ایجاد کرده بود.
هیسو در اتاقش ایستاده بود و به تصویر خود در آینه نگاه می کرد. لباسی بلند از جنس حریر سبز بسیار کمرنگ به تن داشت، همرنگ تم جشن. پارچه نازک و روان با هر حرکت او موج می زد و بر اندام لاغر اما کمی قوی ترش می افتاد. طراحی لباس ساده اما خیره کننده بود، با یقه ای هفت که استخوان ترقوه ظریفش را نشان می داد. پشت لباس کمی باز بود، اما موهای سفید و سیاهش که به سبکی روی شانه هایش ریخته بود، آن را به زیبایی پوشانده بود. او واقعاً شبیه به یک پری جنگلی بود که از دل افسانه ها بیرون آمده بود.
وقتی وارد سالن شد، همه نفسشان در سینه حبس شد. هانول با نگاهی از غرور پدرانه به او لبخند زد. فلیکس با چشمانی گرد شده فریاد زد: "هیسو! تو حیرت انگیزی!" و به سمتش دوید تا او را در آغوش بگیرد. هیونجین کنارش ایستاده بود و با محبت به هردوی آنها نگاه می کرد.
سپس نوبت سوپرایز اصلی بود. هیونجین در وسط سالن زانو زد. موسیقی قطع شد. همه ساکت شدند. او دستان فلیکس را در دست گرفت و جعبه ای مخملی کوچک باز کرد. داخل آن دو حلقه طلای ساده و بسیار زیبا قرار داشت.
"فلیکس," هیونجین با صدایی که کمی از هیجان می لرزید اما پر از اطمینان بود گفت، "تو نور و شادی را به زندگی من آوردی. آیا باعث می شوی که این شادی برای همیشه ادامه پیدا کند؟ آیا با من ازدواج می کنی؟"
اشک در چشمان فلیکس حلقه زد. او حتی نمی توانست کلمات را ادا کند، فقط با اشتیاق سر تکان داد و به هیونجین اجازه داد حلقه را در انگشتش کند. حضار با کف زدن های گرم و اشک های شادی پاسخ دادند. آنها در آغوش یکدیگر حلقه زدند، کاملاً در دنیای خودشان گم شده بودند.
این لحظه شادی و عشق بود. اما در گوشه ای از سالن، سونگمین ایستاده بود. چشمانش به هیسو چسبیده بود که با چهره ای درخشان از شادی برای دوستانش دست تکان می داد. نوری که از چلچراغ بر روی پارچه حریر سبز لباسش می تابید، او را تقریباً فرازمینی نشان می داد. و آن باز بودن جزئی پشت لباس... ناگهان چیزی در درون سونگمین شکست. تمام کنترل، تمام منطق، تمام انضباطی که سال ها بر خود تحمیل کرده بود، در آن لحظه ناپدید شد.
او بدون فکر، مستقیم به سمت هیسو راه رفت. حضار هنوز در حال رقصیدن بودند که او مچ دست ظریف هیسو را گرفت، آنقدر ملایم که باعث درد نشود، اما آنقدر محکم که نتواند فرار کند.
"سونگمین؟" هیسو با تعجب پلک زد، از شدت احساسی که در چشمان همیشه سرد او می دید، گیج شده بود.
سونگمین حرفش را زد، صدایش خشن و پر از هیجانی کنترل نشده بود که حتی خودش را هم شوکه کرد.
"دیگر بس است. دیگر نمی توانم تحمل کنم. تو همیشه اینجوری، با آن نگاه هایت، با آن لبخندهایت، مرا دیوانه می کنی. نمی توانم دیگر فقط پزشک تو باشم. نمی خواهم فقط پزشک تو باشم."
سکوت مطلق بر سالن حکمفرما شد. همه به آنها خیره شده بودند. هیسو کاملاً مبهوت مانده بود، گونه هایش به رنگ صورتی پررنگی درآمد. قلبش به شدت می تپید، اما نه از ترس. از چیزی کاملاً متفاوت.
سونگمین، که تازه متوجه شد چه کاری کرده است، برای یک لحظه دستش را شل کرد، اما آن را رها نکرد. گویی نمی توانست. نفس عمیقی کشید و با صدایی آرامتر، اما هنوز لرزان، ادامه داد:
"هیسو، من... من عاشق تو هستم. از مدتها پیش."
و در آن سکوت سنگین، تنها صدایی که به گوش رسید، زمزمه آرام هیسو بود:
"من... من هم همینطور."
اغوش ابدی
پارت پنجم 🐣✨
سپتامبر فرا رسیده بود و هوای ملایم پاییزی جایگزین گرمای تابستان شده بود. باغ های عمارت هانول شروع به رنگ آمیزی در سایه های طلایی و قرمز کرده بودند. این زمان برای جشنی دیگر بود: تولد فلیکس.
تم، به انتخاب هیسو، "سبز کم رنگ" بود، رنگی که آرامش و رشد را تداعی می کرد، دقیقاً مانند تاثیری که فلیکس بر زندگی همه آنها گذاشته بود. سالن با پارچه های ابریشمی سبز کمرنگ و گلدان های پر از سرخس و گل های سفید کوچک تزئین شده بود. نورپردازی ملایم و موسیقی آرام فضایی رویایی ایجاد کرده بود.
هیسو در اتاقش ایستاده بود و به تصویر خود در آینه نگاه می کرد. لباسی بلند از جنس حریر سبز بسیار کمرنگ به تن داشت، همرنگ تم جشن. پارچه نازک و روان با هر حرکت او موج می زد و بر اندام لاغر اما کمی قوی ترش می افتاد. طراحی لباس ساده اما خیره کننده بود، با یقه ای هفت که استخوان ترقوه ظریفش را نشان می داد. پشت لباس کمی باز بود، اما موهای سفید و سیاهش که به سبکی روی شانه هایش ریخته بود، آن را به زیبایی پوشانده بود. او واقعاً شبیه به یک پری جنگلی بود که از دل افسانه ها بیرون آمده بود.
وقتی وارد سالن شد، همه نفسشان در سینه حبس شد. هانول با نگاهی از غرور پدرانه به او لبخند زد. فلیکس با چشمانی گرد شده فریاد زد: "هیسو! تو حیرت انگیزی!" و به سمتش دوید تا او را در آغوش بگیرد. هیونجین کنارش ایستاده بود و با محبت به هردوی آنها نگاه می کرد.
سپس نوبت سوپرایز اصلی بود. هیونجین در وسط سالن زانو زد. موسیقی قطع شد. همه ساکت شدند. او دستان فلیکس را در دست گرفت و جعبه ای مخملی کوچک باز کرد. داخل آن دو حلقه طلای ساده و بسیار زیبا قرار داشت.
"فلیکس," هیونجین با صدایی که کمی از هیجان می لرزید اما پر از اطمینان بود گفت، "تو نور و شادی را به زندگی من آوردی. آیا باعث می شوی که این شادی برای همیشه ادامه پیدا کند؟ آیا با من ازدواج می کنی؟"
اشک در چشمان فلیکس حلقه زد. او حتی نمی توانست کلمات را ادا کند، فقط با اشتیاق سر تکان داد و به هیونجین اجازه داد حلقه را در انگشتش کند. حضار با کف زدن های گرم و اشک های شادی پاسخ دادند. آنها در آغوش یکدیگر حلقه زدند، کاملاً در دنیای خودشان گم شده بودند.
این لحظه شادی و عشق بود. اما در گوشه ای از سالن، سونگمین ایستاده بود. چشمانش به هیسو چسبیده بود که با چهره ای درخشان از شادی برای دوستانش دست تکان می داد. نوری که از چلچراغ بر روی پارچه حریر سبز لباسش می تابید، او را تقریباً فرازمینی نشان می داد. و آن باز بودن جزئی پشت لباس... ناگهان چیزی در درون سونگمین شکست. تمام کنترل، تمام منطق، تمام انضباطی که سال ها بر خود تحمیل کرده بود، در آن لحظه ناپدید شد.
او بدون فکر، مستقیم به سمت هیسو راه رفت. حضار هنوز در حال رقصیدن بودند که او مچ دست ظریف هیسو را گرفت، آنقدر ملایم که باعث درد نشود، اما آنقدر محکم که نتواند فرار کند.
"سونگمین؟" هیسو با تعجب پلک زد، از شدت احساسی که در چشمان همیشه سرد او می دید، گیج شده بود.
سونگمین حرفش را زد، صدایش خشن و پر از هیجانی کنترل نشده بود که حتی خودش را هم شوکه کرد.
"دیگر بس است. دیگر نمی توانم تحمل کنم. تو همیشه اینجوری، با آن نگاه هایت، با آن لبخندهایت، مرا دیوانه می کنی. نمی توانم دیگر فقط پزشک تو باشم. نمی خواهم فقط پزشک تو باشم."
سکوت مطلق بر سالن حکمفرما شد. همه به آنها خیره شده بودند. هیسو کاملاً مبهوت مانده بود، گونه هایش به رنگ صورتی پررنگی درآمد. قلبش به شدت می تپید، اما نه از ترس. از چیزی کاملاً متفاوت.
سونگمین، که تازه متوجه شد چه کاری کرده است، برای یک لحظه دستش را شل کرد، اما آن را رها نکرد. گویی نمی توانست. نفس عمیقی کشید و با صدایی آرامتر، اما هنوز لرزان، ادامه داد:
"هیسو، من... من عاشق تو هستم. از مدتها پیش."
و در آن سکوت سنگین، تنها صدایی که به گوش رسید، زمزمه آرام هیسو بود:
"من... من هم همینطور."
- ۶.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط