در داشبورد ماشینو باز کردم جز ۶ تا دوتمنی و سه تا پونصدی
در داشبورد ماشینو باز کردم جز ۶ تا دوتمنی و سه تا پونصدی توش هیچی نبود پولارو انداختم و در داشبوردو بستم اینم روزی امشبمون بود هر چند ناچیز اما خدا روشکر...
شش سالم بود که بابام مرد از اون روز تا حالا که ۲۶سالمه من شدم مرد خونه ،مرد دنیای مادر دل شکسته ام ،مرد خواهر یکی یه دونم
دم در یه میوه فروشی نگه داشتم از ماشین درب و داغونم پیاده شدم و رفتم دو کیلو سیب زمینی و گوجه ریختم تو نایلون گذاشتم رو وزنه گفتم
اقا خدا قوت،این خریدای مارو حساب کن بیزحمت
پیرمرد از رو صندلی بلند شد و وزنه رو میزون کرد سر نایلونو به سمتم گرفتو گفت ۱۷و۸۰۰پول خوردا رو از جیبم کشیدم بیرون ...
با شرمندگی چهار تا سیب زمینی و گوجه رو از تو نایلون در اواردم و گفتم
اقا دستت طلا دوباره حساب کن این همه نیاز نیست یخچالمون خرابه!
پیرمرد دوباره وزن کرد و اینبار گفت:
۱۵تومن
از خجالت حتی تو چشاش نتونستم نگاه کنم و بالحنی که خیلی اروم بود یه جورایی نالیدم
حاجی بکنش ۱۳و۵۰۰
نایلانورو برداشتم و از مغازه به سرعت خارج شدم سرمو رو فرمون گذاشتم نمیدونم حس می کردم قلبم داره از درد منفجر میشه
رفتم خونه مادرم به استقبالم اومد و با چهره ای خسته گفت:
خوش اومدی پسرم خسته نباشی
خم شدم دستاشو بوسیدم از همون لحضه اضطرابو تو حرکاتش میدیدم پرسیدم
چیزی شده
دستپاچه گفت نه نه چی میخوای بشه
لیلی از تو اتاق اومد بیرون
سلام داداش خسته نباشی
سلاااام خانوم دکتر درمونده نباشی
اخر شب خواستم برم بخوابم که مامان صدام زد
امیرحسین مادر
جانم؟؟
بشین مادر حرف دارم باهات
نشستم و گفتم
خیر باشه در خدمتم
با نگرانی گفت:واسه لیلی بورسیه دادن .با هیجانگفتم خوب اینکه خیلی عالیه
اهی کشید و گفت اره مادر بچم باهوشه همه ی اینا هم از صدقه سری تو و اون خدا بیامرزه اما واسه کارای تحصیلیش یه ۲۰ ملیونی لازمه ما که نمیتونیم این پولو جور کنیم باید یه کاری کنیم لیلی بره یه جایه خوش اب و هوا تر تا زیاد غصه نخوره ،بچم بخاطر این بورسیه خیلی زحمت کشید
قلبم سوخت اتیش به جونم افتاد دسته مادرمو گرفتم بلندش کردم
حاج خانوم غصه نخوریااااا خدا بزرگه
تا صبح تو خونه راه رفتم تصمیممو گرفتم نمیذارم حسرت به دل بمونن
فرداش رفتم بیمارستان تو راهرو نشستم بعد دوساعت صدای حرفای مردی رو شنیدم که فریاد میزد
لعنتی نیست به قران اونی که اون تو رو اون تخت دراز به دراز افتاده مادره منم هست حاضرم زندگیمو بدم برگرده ولی نیست گروه خونیش کم یابه بدنش کلیه گروه خونی دیگه ای رو قبول نمیکنه که..قطع نکن بابا اه
رفتم سمتش گفتم ببخش داداش گروه خونی مادرت چیه گفتo-گفتم :من اوی منفیم فقط ۲۰ ملیون میخوام به خاطرش
خوشحال شد اشکشو سریع پاک کرد
شش سالم بود که بابام مرد از اون روز تا حالا که ۲۶سالمه من شدم مرد خونه ،مرد دنیای مادر دل شکسته ام ،مرد خواهر یکی یه دونم
دم در یه میوه فروشی نگه داشتم از ماشین درب و داغونم پیاده شدم و رفتم دو کیلو سیب زمینی و گوجه ریختم تو نایلون گذاشتم رو وزنه گفتم
اقا خدا قوت،این خریدای مارو حساب کن بیزحمت
پیرمرد از رو صندلی بلند شد و وزنه رو میزون کرد سر نایلونو به سمتم گرفتو گفت ۱۷و۸۰۰پول خوردا رو از جیبم کشیدم بیرون ...
با شرمندگی چهار تا سیب زمینی و گوجه رو از تو نایلون در اواردم و گفتم
اقا دستت طلا دوباره حساب کن این همه نیاز نیست یخچالمون خرابه!
پیرمرد دوباره وزن کرد و اینبار گفت:
۱۵تومن
از خجالت حتی تو چشاش نتونستم نگاه کنم و بالحنی که خیلی اروم بود یه جورایی نالیدم
حاجی بکنش ۱۳و۵۰۰
نایلانورو برداشتم و از مغازه به سرعت خارج شدم سرمو رو فرمون گذاشتم نمیدونم حس می کردم قلبم داره از درد منفجر میشه
رفتم خونه مادرم به استقبالم اومد و با چهره ای خسته گفت:
خوش اومدی پسرم خسته نباشی
خم شدم دستاشو بوسیدم از همون لحضه اضطرابو تو حرکاتش میدیدم پرسیدم
چیزی شده
دستپاچه گفت نه نه چی میخوای بشه
لیلی از تو اتاق اومد بیرون
سلام داداش خسته نباشی
سلاااام خانوم دکتر درمونده نباشی
اخر شب خواستم برم بخوابم که مامان صدام زد
امیرحسین مادر
جانم؟؟
بشین مادر حرف دارم باهات
نشستم و گفتم
خیر باشه در خدمتم
با نگرانی گفت:واسه لیلی بورسیه دادن .با هیجانگفتم خوب اینکه خیلی عالیه
اهی کشید و گفت اره مادر بچم باهوشه همه ی اینا هم از صدقه سری تو و اون خدا بیامرزه اما واسه کارای تحصیلیش یه ۲۰ ملیونی لازمه ما که نمیتونیم این پولو جور کنیم باید یه کاری کنیم لیلی بره یه جایه خوش اب و هوا تر تا زیاد غصه نخوره ،بچم بخاطر این بورسیه خیلی زحمت کشید
قلبم سوخت اتیش به جونم افتاد دسته مادرمو گرفتم بلندش کردم
حاج خانوم غصه نخوریااااا خدا بزرگه
تا صبح تو خونه راه رفتم تصمیممو گرفتم نمیذارم حسرت به دل بمونن
فرداش رفتم بیمارستان تو راهرو نشستم بعد دوساعت صدای حرفای مردی رو شنیدم که فریاد میزد
لعنتی نیست به قران اونی که اون تو رو اون تخت دراز به دراز افتاده مادره منم هست حاضرم زندگیمو بدم برگرده ولی نیست گروه خونیش کم یابه بدنش کلیه گروه خونی دیگه ای رو قبول نمیکنه که..قطع نکن بابا اه
رفتم سمتش گفتم ببخش داداش گروه خونی مادرت چیه گفتo-گفتم :من اوی منفیم فقط ۲۰ ملیون میخوام به خاطرش
خوشحال شد اشکشو سریع پاک کرد
- ۶.۸k
- ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط