***

***

### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۷:

سکوتی سنگین و مرگبار، فضای داخلِ ماشین رو پر کرده بود. من فقط به شیشه‌ی تاریکِ ماشین خیره شده بودم و تصویرِ دور‌شونده‌ی اون ساختمونِ ویران و جیمین رو که اونجا تنها مونده بود، توی ذهنم می‌چرخید. لرزشِ دست‌هام بند نمی‌اومد.

وقتی رسیدیم به عمارت، جونگ‌کوک اصلاً حرفی نزد. فقط با یه حرکتِ محکم، من رو از ماشین پیاده کرد و بدون اینکه اجازه بده پام به زمین برسه، من رو توی بازوهای قدرتمندش گرفت و به سمتِ بالاتری‌ترین بخشِ عمارت برد.

وارد یه اتاق شدم که با اولین نگاه، نفسم رو بند آورد. اتاق خیلی بزرگ و مجلل بود، اما یه چیزِ عجیب داشت... تمامِ دیوارها، از سقف تا کف، با صفحه‌های براق و سیاه پوشیده شده بود که با دقتِ وسواسی، زاویه‌های مختلفِ اتاق رو نشون می‌دادن. یه اتاقِ پر از دوربین! یه قفسِ مدرن و بلورین.

جونگ‌کوک من رو با بی‌رحمی روی تختِ بزرگِ وسطِ اتاق رها کرد. من با وحشت به اون دوربین‌ها نگاه می‌کردم که انگار مثلِ چشم‌هایِ شیطان، هر حرکتِ من رو زیر نظر داشتن.

جونگ‌کوک با خونسردی، کتش رو درآورد و روی مبل نشست. اون لبخندِ کج و همیشگی‌اش روی لب‌هاش بود، اما چشم‌هاش سرد و بی‌روح، مثلِ یخ بود. با لحنی که انگار داشت با یه بچه‌ی کوچولو بازی می‌کرد، گفت:

- «چرا اونطوری نگام می‌کنی، کوچولو؟ چی فکر کردی؟ فکر کردی می‌تونی از من فرار کنی و دوباره برگردی به بغلِ اون پسرِ ضعیف؟»

با لرزِ صدا گفتم: «تو... تو خیلی بی‌رحمی... اون داشت می‌مرد!»

جونگ‌کوک بلند شد، قدم‌به‌قدم اومد سمتِ تخت و خم شد روی صورتم، طوری که نفس‌های گرمش روی پوستِ صورتم می‌نشست. با صدایی که از شدتِ هیجان و تمسخر می‌لرزید، زمزمه کرد:

- «دیدی؟ باز هم اومدی همین‌جا... باز هم برگشتی همون جایی که بهش تعلق داری. این اتاق، این دوربین‌ها... همه‌شون فقط برای اینه که مطمئن بشم حتی توی خواب هم، چشم‌های من دارن تو رو می‌بینن. تو دیگه مالِ دنیای بیرون نیستی ا/ت... تو دیگه مالِ دنیای منی.»

دستش رو آروم روی موهام کشید و با لحنی که همزمان مهربون و ترسناک بود، ادامه داد:
- «حالا... خوش آمدی به خونه‌ی واقعی‌ت. اینجا دیگه خبری از جیغ و داد نیست، فقط خبری از من و توئه... و اون دوربین‌هایی که هیچ‌وقت چشم ازت برنمی‌دارن.»

***
دیدگاه ها (۰)

۳ پارتی

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت ۱۹۵

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

**پارت چهارم: سرعت و جنون**جونگ‌کوک با خشونتی سرد و بی‌رحمان...

چندپارتی جونگ کوک

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط