حرفههایی برای زنان/ ویرجینیا وولف
حرفههایی برای زنان/ ویرجینیا وولف
از متن: میخواهم مرا هنگام نوشتن رمانی در حالت خلسه مجسم کنید. میخواهم در ذهن خود دختری را مجسم کنید که نشسته است و قلمی به دست دارد، و دقیقهها، و در واقع ساعتها میگذرد و حتی یکبار هم آن قلم را در مرکبدان فرونمیکند. وقتی به این دختر فکر میکنم، تصویر ماهیگیری به ذهنم میآید که غرق در رویا کنار دریاچه عمیقی دراز کشیده و چوب ماهیگیریاش را بالای آب نگه داشته است. آن دختر تخیلش را رها کرده بود تا آزادانه به همه سوراخسمبههای این دنیا، که در اعماق ضمیر ناخودآگاه ما مدفون است، سرک بکشد. حالا وقت تجربه بود، تجربهای که، به گمان من، در میان زنان نویسنده به مراتب رایجتر از نویسندگان مرد است. کلمات بهسرعت از انگشتان دختر بر کاغذ جاری میشدند. تخیلش شتابان به پیش تاخته بود. برکهها، ژرفای آبها، گوشههای تاریکی را که ماهیان بسیار بزرگ در آنها میآرمیدند، کاویده بود.
و ناگاه صدایی مهیب به گوش رسید. انفجاری روی داده بود. همهجا کف بود و تلاطم. تخیل خود را به جسمی سخت کوبیده بود. دختر از خوابش بیدار شده بود. در واقع، تحت فشاری بسیار شدید و سخت بود. اگر بخواهم بدون استعاره سخن بگویم، فکری به ذهنش رسیده بود، فکری درباره جسمش، درباره تمناهایی که مناسب نبود به عنوان زن به زبان بیاورد. عقلش به او میگفت که مردها برآشفته خواهند شد. این آگاهی ــ از آنچه مردان در مورد زنی که درباره تمناهایش حقیقت را میگوید خواهند گفت ــ او را از وضعیت هنرمندانه ناخودآگاهش بیرون آورده بود . دیگر نمیتوانست بنویسد. خلسه به پایان رسیده بود. تخیلش دیگر کار نمیکرد. فکر میکنم این تجربه در میان زنان نویسنده بسیار رایج است ــ جنبه بسیار قراردادی و متعارف جنسِ دیگر سد راهشان میشود. زیرا اگرچه مردان در این عرصهها به خودشان آزادیهای فراوان میدهند ــ و معقول هم هست که بدهند ــ تردید دارم که بفهمند با چه خشونتی این قبیل آزادیها را در زنان محکوم میکنند یا توانایی مهار این خشونت را داشته باشند.
بنابراین، اینها دو تجربه بسیار واقعی خود من بودند، دو تا از ماجراهای زندگی حرفهای من. اولی ــ کشتن فرشته خانه ــ را بهگمانم حل کردم. او مُرد. ولی دومی، یعنی بیان حقیقت درباره تجربههای جسمانی شخصی خودم، را گمان نمیکنم حل کرده باشم. شک دارم هنوز هیچ زنی آن را حل کرده باشد. موانعی که سد راه او هستند هنوز بسیار قدرتمندند ــ و با این حال توضیح آنها بسیار دشوار است. در ظاهر، چه کاری از نوشتن کتاب سادهتر است؟ در ظاهر، چه موانعی سد راه زن است که برای مرد وجود ندارد؟ در باطن، قضیه بهگمانم بسیار متفاوت است؛ نویسنده زن هنوز باید با اشباح زیادی بجنگد، بر تبعیضهای زیادی پیروز شود. فکر میکنم هنوز خیلی مانده تا زنی بتواند بنشیند و کتابی بنویسد بیآنکه با شبحی مواجه شود که باید هلاکش کند، یا صخرهای که باید خود را به آن بکوبد. و اگر در ادبیات، این راحتترینِ حرفهها برای زنان، اینگونه است، در حرفههای جدیدی که برای نخستین بار وارد آنها میشوید چگونه است؟
منبع: برگرفته از «حرفههایی برای زنان» در کتاب مرگ پروانه و مقالات دیگر به قلم ویرجینیا وولف. این کتاب را نخستین بار انتشارات هارکورت، بریس و شرکا در ۱۹۴۲ منتشر کرده است.
http://goo.gl/5V9ZyT
از متن: میخواهم مرا هنگام نوشتن رمانی در حالت خلسه مجسم کنید. میخواهم در ذهن خود دختری را مجسم کنید که نشسته است و قلمی به دست دارد، و دقیقهها، و در واقع ساعتها میگذرد و حتی یکبار هم آن قلم را در مرکبدان فرونمیکند. وقتی به این دختر فکر میکنم، تصویر ماهیگیری به ذهنم میآید که غرق در رویا کنار دریاچه عمیقی دراز کشیده و چوب ماهیگیریاش را بالای آب نگه داشته است. آن دختر تخیلش را رها کرده بود تا آزادانه به همه سوراخسمبههای این دنیا، که در اعماق ضمیر ناخودآگاه ما مدفون است، سرک بکشد. حالا وقت تجربه بود، تجربهای که، به گمان من، در میان زنان نویسنده به مراتب رایجتر از نویسندگان مرد است. کلمات بهسرعت از انگشتان دختر بر کاغذ جاری میشدند. تخیلش شتابان به پیش تاخته بود. برکهها، ژرفای آبها، گوشههای تاریکی را که ماهیان بسیار بزرگ در آنها میآرمیدند، کاویده بود.
و ناگاه صدایی مهیب به گوش رسید. انفجاری روی داده بود. همهجا کف بود و تلاطم. تخیل خود را به جسمی سخت کوبیده بود. دختر از خوابش بیدار شده بود. در واقع، تحت فشاری بسیار شدید و سخت بود. اگر بخواهم بدون استعاره سخن بگویم، فکری به ذهنش رسیده بود، فکری درباره جسمش، درباره تمناهایی که مناسب نبود به عنوان زن به زبان بیاورد. عقلش به او میگفت که مردها برآشفته خواهند شد. این آگاهی ــ از آنچه مردان در مورد زنی که درباره تمناهایش حقیقت را میگوید خواهند گفت ــ او را از وضعیت هنرمندانه ناخودآگاهش بیرون آورده بود . دیگر نمیتوانست بنویسد. خلسه به پایان رسیده بود. تخیلش دیگر کار نمیکرد. فکر میکنم این تجربه در میان زنان نویسنده بسیار رایج است ــ جنبه بسیار قراردادی و متعارف جنسِ دیگر سد راهشان میشود. زیرا اگرچه مردان در این عرصهها به خودشان آزادیهای فراوان میدهند ــ و معقول هم هست که بدهند ــ تردید دارم که بفهمند با چه خشونتی این قبیل آزادیها را در زنان محکوم میکنند یا توانایی مهار این خشونت را داشته باشند.
بنابراین، اینها دو تجربه بسیار واقعی خود من بودند، دو تا از ماجراهای زندگی حرفهای من. اولی ــ کشتن فرشته خانه ــ را بهگمانم حل کردم. او مُرد. ولی دومی، یعنی بیان حقیقت درباره تجربههای جسمانی شخصی خودم، را گمان نمیکنم حل کرده باشم. شک دارم هنوز هیچ زنی آن را حل کرده باشد. موانعی که سد راه او هستند هنوز بسیار قدرتمندند ــ و با این حال توضیح آنها بسیار دشوار است. در ظاهر، چه کاری از نوشتن کتاب سادهتر است؟ در ظاهر، چه موانعی سد راه زن است که برای مرد وجود ندارد؟ در باطن، قضیه بهگمانم بسیار متفاوت است؛ نویسنده زن هنوز باید با اشباح زیادی بجنگد، بر تبعیضهای زیادی پیروز شود. فکر میکنم هنوز خیلی مانده تا زنی بتواند بنشیند و کتابی بنویسد بیآنکه با شبحی مواجه شود که باید هلاکش کند، یا صخرهای که باید خود را به آن بکوبد. و اگر در ادبیات، این راحتترینِ حرفهها برای زنان، اینگونه است، در حرفههای جدیدی که برای نخستین بار وارد آنها میشوید چگونه است؟
منبع: برگرفته از «حرفههایی برای زنان» در کتاب مرگ پروانه و مقالات دیگر به قلم ویرجینیا وولف. این کتاب را نخستین بار انتشارات هارکورت، بریس و شرکا در ۱۹۴۲ منتشر کرده است.
http://goo.gl/5V9ZyT
- ۱.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط