{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 59
تنها تو اتاق نشسته بود و منتظر بود تا اکوتاگوا بیاد و ساکش رو داخل ماشین بزاره
صدای در بلند شد و چویا آروم گفت
+ بیا داخل
اکوتاگوا وارد اتاق شد و ساک رو برداشت و گفت
" لطفا همراهم بیاید و سوار ماشین شید "
+ دازای هم...هست؟
" ایشون کار نیمه تموم دارن و دستور دادن شما زودتر برگردید "
+ آها...خیلی خب بریم
سوار ماشین شد و از پنجره به هتل خیره شد و ماشین حرکت کرد.
وارد عمارت شد و سمت اتاق خودش شتاب برداشت و درو قفل کرد و خودشو رو تخت انداخت و سرشو وارد بالشت کرد.
قرار بود بره مافیا اما نمی‌خواست وقتی دازای برگشت باهاش چشم تو چشم بشه حتی نمی‌خواست ببینتش...فکر می‌کرد مزاحمش بود و باعث میشد که دازای اذیت بشه و اون اصلا اینو نمی‌خواست بعد از اون اعتراف دازای هیچی نگفت...فقط راهشو کج کرد و اونو ترک کرد و بعد اون شب دیگه هیچوقت لمسش نکرد حتی دستشو هم نگرفت...سرد صحبت می‌کرد و وقتی چویا می‌خواست نزدیکش بشه کار رو بهونه می‌کرد و هر بار ولش می‌کرد...ترکش میکرد و چویا حس مزاحم بودن بهش دست داد...فهمید دازای نمیخوادش البته انتظارش هم داشت اما فکر می‌کرد سرش داد میزنه و کلی بهش توهین میکنه یا حتی مجبورش میکنه از اونجا بره اما دازای هیچ کاری نکرد هیچ ری اکشنی نشون نداد و فقط چویا رو بی هیچ حرفی ترک کرد...بعد اون شب دازای رو ندید و کار هاشونو جدا انجام دادن و دازای در عرض پنج روز اون افراد رو شناسایی کرد و دو روز هم پیدا کردنشون طول کشید که رو هم رفته یک هفته کارشون طول کشید...
وارد عمارت شد تا مزاحمش نباشه...تا دازای نگاهشو ازش ندزده ازش دوری نکنه...این برای جویا دردناک بود نمی‌خواست این رفتار ها رو ببینه پس اول با دست پیش کشید و حالا با پا پس میزد تا دازای لج نکنه و دیگه هیچوقت نزاره ببینتش.
...........................
زمانی که خواست برگرده یک فرد به دیدن دازای اومد که سر تا پا سیاه بود.
" اوسامو...کار اضطراری ای مدیر باهاتون داره...بهتره همراهم بیاید "
دازای سری تکون داد همراه اون مرد وارد یه متروکه شد و دوباره اون لپتاپ لعنتی رو باز کرد و اون صدای نفرین شده پخش شد
" مشتاق دیدار اوسامو "
_ چی میخوای؟
" چرا دنبالم نمیگردی؟ داری کلافم میکنی "
دازای پوزخند زد و گفت
_ راستش دیگه نقشی تو زندگیم نداری بهتره بری و بمیری
" تو مجبوری که منو پیدا کنی فهمیدی وگرنه چویا رو جلو چشمات میکشم "
داد بلندی زد که دازای متعجب شد اما بعد اخم غلیظی کرد
_ فکر کردی میتونی راحت قسر در بری...چطور با خودت فکر کردی همچین اجازه ای بهت میدم
مدیر خندید و گفت
" یادت نره که تو عروسک خیمه شب بازی منی...کاری میکنم خودت عشقت رو بکشی "
_ من عاشقش نیستم
" اگه نیستی پس بیخیالش شو و دنبال من...قاتل دوستت لوکا بگرد "
دازای چشماش رو تا جایی که تونست باز کرد و خون جلو چشماش رو گرفت و لپتاپ رو خواست خورد کنه که اون مرد جلوشو گرفت
" نکنه عصبانیت کردم؟ ولی این حقیقت داره "
_ میکشمت عوضی...از تک تک نفس هات لذت ببر چون قراره با زجر بمیری...مدیر لعنتی...تیکه تیکه ات میکنم حرو&مزاده پس فطرت
مدیر لحن صداش جدی شد و گفت
" مردو حرفش "
و صدای لعنتیش قطع شد و اون مرد همراه لپتاپ اونجا رو ترک کردن و دازای رو زمین افتاد و قطره های اشکش رو زمین می‌ریخت
_ لوکا...آخه چرا لوکا...من مگه جز اون کیو تو این دنیای لعنت شده داشتم که ازم گرفتیش
بلند زجه زد و فریادی کشید و سینه اش رو چنگ انداخت و لباسشو که طرف قلبش بود فشرد
_ چرا...واسه ی چی نمی‌فهمم لوکا چه گناهی جز دوست شدن با من کرده بود
صداش اونقدری پر از غم بود که دل هر شیطانی رو میسوزوند.
_ تلافی همه اینا رو سرت در میارم.
با کینه و نفرت غرید و بلند شد
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۱)

رمان سوم پارت هفدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ ویو راوی >...

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

بهار بدون تو

بوسه ی اجبار پارت دهم

تنها در کوچه࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚ְְְְְְְְְׅׅׅׅׅׅׅ⃛...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۷🌸چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط