P5
ولی از یه طرف هم به خودم میگفتم اینجوری بهتره شاید شوک بزرگی باشه که خیلی سریع بخوان بفهمن پس بهتره من و نایون قبل از این رو به رویی هردومون یه شناختی از مامان و بابامون پیدا کنیم .
یوهان : نایون دیوونه شدی ؟ این چیزا چیه میگی ؟
نایون : خب راست میگم فقط میخوایم بیشتر بفهمیم
دایون : یوهان راست میگه من موافقم
یوهان : اما دایو....
دایون : یوهان ، بزار قبلش همه چیز رو کامل بفهمیم چیزایی که من نمیدونم و نایون میدونه و چیزایی که من میدونم و نایون نمیدونه
چیزی نگفت فقط دستش رو پشت گردنش کشید و بعد چند ثانیه مکث کردن گفت : خیلی خب
بهش لبخند زدم که نایون سر شونه هام رو گرفت و گفت : تو خواهر منی و ما میخوایم اونا رو دوباره بهم برگردونیم .
سرم رو با لبخند به معنی تایید تکون دادم که دوباره همدیگر رو بغل کردیم و بعد چند ثانیه از هم دوباره جدا شدیم .
یوهان : خیلی خب پس باید از هم جدا شیم
نایون : باشه ، فقط یوهان تو عمارت حواست به دایون باشه ، مراقبش باشیا
یوهان : خیلی خب بابا یه جوری میگی انگار میخوام بخورمش
نایون : یوهان
یوهان دهنش رو با دستش گرفت که نایون رو راضی کنه ، بعدم گفت : خیلی خب پس دایون بیا بریم
دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم اما قبل از اینکه یه قدم برداره گفتم : نایون که خونه مارو بلد نیست
یوهان : راست میگی ، نایون میخوای تا اونجا ببریمت بعد بریم
نایون : نه شما بگید من خودم میرم ، فقط مواظبت خودت باش دایون
با لبخند گفتم : تو هم ، بعد با دستم به انتهای کوچه اشاره کردم و گفتم اونجا رو تا ته بری یه در سفید رنگه اون خونه ماست
سرش رو به معنی تایید تکون داد بعدم برامون دست تکون داد و رفت ، انگار خیلی از اینکه میخواست مامان رو ببینه خوشحال بود منم خوشحال بودم با رفتنش من و یوهان هم رفتیم حقیقتش خیلی استرس داشتم برای رفتن به اونجا ولی نمیدونم چرا انگار یوهان که کنارم بود باعث میشد استرس نداشته باشم
یوهان : نایون دیوونه شدی ؟ این چیزا چیه میگی ؟
نایون : خب راست میگم فقط میخوایم بیشتر بفهمیم
دایون : یوهان راست میگه من موافقم
یوهان : اما دایو....
دایون : یوهان ، بزار قبلش همه چیز رو کامل بفهمیم چیزایی که من نمیدونم و نایون میدونه و چیزایی که من میدونم و نایون نمیدونه
چیزی نگفت فقط دستش رو پشت گردنش کشید و بعد چند ثانیه مکث کردن گفت : خیلی خب
بهش لبخند زدم که نایون سر شونه هام رو گرفت و گفت : تو خواهر منی و ما میخوایم اونا رو دوباره بهم برگردونیم .
سرم رو با لبخند به معنی تایید تکون دادم که دوباره همدیگر رو بغل کردیم و بعد چند ثانیه از هم دوباره جدا شدیم .
یوهان : خیلی خب پس باید از هم جدا شیم
نایون : باشه ، فقط یوهان تو عمارت حواست به دایون باشه ، مراقبش باشیا
یوهان : خیلی خب بابا یه جوری میگی انگار میخوام بخورمش
نایون : یوهان
یوهان دهنش رو با دستش گرفت که نایون رو راضی کنه ، بعدم گفت : خیلی خب پس دایون بیا بریم
دستش رو به سمتم دراز کرد که دستش رو گرفتم اما قبل از اینکه یه قدم برداره گفتم : نایون که خونه مارو بلد نیست
یوهان : راست میگی ، نایون میخوای تا اونجا ببریمت بعد بریم
نایون : نه شما بگید من خودم میرم ، فقط مواظبت خودت باش دایون
با لبخند گفتم : تو هم ، بعد با دستم به انتهای کوچه اشاره کردم و گفتم اونجا رو تا ته بری یه در سفید رنگه اون خونه ماست
سرش رو به معنی تایید تکون داد بعدم برامون دست تکون داد و رفت ، انگار خیلی از اینکه میخواست مامان رو ببینه خوشحال بود منم خوشحال بودم با رفتنش من و یوهان هم رفتیم حقیقتش خیلی استرس داشتم برای رفتن به اونجا ولی نمیدونم چرا انگار یوهان که کنارم بود باعث میشد استرس نداشته باشم
- ۷۳.۴k
- ۲۵ آذر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط