{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمی دانستی

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
 که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)
دیدگاه ها (۱۹)

من به تو خندیدمچون که می دانستمتو به چه دلهره از باغچه همسای...

اینم ابراز احساس یکی مددجویانم بعد ازاینکه از منطقه حصه به ...

تو به من خندیدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب ...

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی، من به چه دلهره از باغچۀ همسایه...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...

تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه ...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط