{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده
از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالهاست
که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

حمید مصدق
دیدگاه ها (۵)

.نمی دانمتو را به اندازه‌ی نفسم دوست دارمیا نفسم را به انداز...

من به تو خندیدمچون که می‌دانستمتو به چه دلهره از باغچه همسای...

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیتسلام و حال پرسی و شروع خوش ز...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط