تو به من خندیدی

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود کرد به من نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداش

حمید مصدق
دیدگاه ها (۲)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

داستان دختر برفی

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب ...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه...

تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سی...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تو به من خندیدی و نمیدانستی،من به چه دلهرهاز باغچه ی همسایه،...

تو به من خندیدی و نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط