ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.
ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.
توی اون تاریکی دیدم یکی کنار تانکر آب نشسته و ظرف میشوره،
یکی ظرفهای رزمنده ها رو جمع کرده بود و بی سر و صدا توی تاریکی می شست.
جلوتر رفتم...
دیدم حاج ابرهیم همته..فرمانده لشکر!!!
توی اون تاریکی دیدم یکی کنار تانکر آب نشسته و ظرف میشوره،
یکی ظرفهای رزمنده ها رو جمع کرده بود و بی سر و صدا توی تاریکی می شست.
جلوتر رفتم...
دیدم حاج ابرهیم همته..فرمانده لشکر!!!
- ۱.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط