{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.

ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.
توی اون تاریکی دیدم یکی کنار تانکر آب نشسته و ظرف میشوره،
یکی ظرفهای رزمنده ها رو جمع کرده بود و بی سر و صدا توی تاریکی می شست.
جلوتر رفتم...
دیدم حاج ابرهیم همته..فرمانده لشکر!!!
دیدگاه ها (۶)

سلام رفقاپیشاپیش ولادت آقامون امام زمان رو بهتون تبریک میگم....

بدجور به دلم افتاده فردا صبح که بیدار میشم ، تلویزیون ها تبر...

عالی شد عاااااااالی..این گروه عشقه..همه یه طرف این گروه یه ط...

علايم ظهورکه درکتب ثبت شده است بسيارند اما برخي ازآنهاامسال ...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

---شب شده بود. بچه‌ها دور آتیش نشسته بودن و معلم‌ها توی چادر...

🔴 حکایت پند آموز (‍عاقبت رباخواري)آقا سید مهدی کشفی که از یا...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

#مثلی_لا_یبایع_مثلهدر مسیر پدرخاطرات کوتاه از شخصیتامام سید ...

رمان: قلب در تاریکی

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط