{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.

ساعت دو نصف شب بود،صدای شرشر آب می آمد.
توی اون تاریکی دیدم یکی کنار تانکر آب نشسته و ظرف میشوره،
یکی ظرفهای رزمنده ها رو جمع کرده بود و بی سر و صدا توی تاریکی می شست.
جلوتر رفتم...
دیدم حاج ابرهیم همته..فرمانده لشکر!!!
دیدگاه ها (۶)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

پارت ۲۲ مهمونی بالاخره تموم شد.وقتی آخرین مهمون رفت، من هم ا...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹⁰ویو کوکتهونگ بعد از چن...

The Secret Between Light and the Stageپارت 8 میخواستن آهنگ ج...

پارت ۴

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁷﴿ویو ات﴾زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.با ب...

part 12ویو نیک ماریا:هعی بیدار نمیشی بری شرکت نیک:یکم دیگه ب...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط