برده عمارت جئون
پارت ¹⁴²
شب مهمونی عمارت شلوغ و پر سر و صدا بود.
ات هم باید تو حسرت یه نگاه و توجهش میسوخت.
تو حسرت یه قرص مسکن،یه غذای خوب و مقوی.
پشت پنجره نشسته و به رفت و آمد مهمون ها و خدمه نگاه میکردم که لارا داخل اتاق شد و گفت:
-آقا گفتن حاضر شید بریم پایین
لبخند تلخی زدم و با خنده گفتم:
-شاید میخواد دوباره منو جلوی همه تحقیر کنه.
لارا به طرف کمد رفت و در جواب گفت:
-نه خانوم... آقا هنوز دوستون دارن
ولی خب...
حرفش رو خورد و دوباره گفت:
-گفتن آماده تون کنم بریم واسه شام
نمیخواستم برم اما دستور جونگکوک بود و کسی حق سرپیچی نداشت.
به کمک لارا لباس پوشیدم و با همون پاهای زخمی باهاش رفتم تا توی مهمونی شرکت کنم.
درد داشتم اما بیشتر از درد پاهام دردی که توی وجودم جریان داشت اذیتم میکرد.
باید توی اون مهمونی چی رو تماشا میکردم؟
عشق و محبتی که شوهرم به زن جدیدش داشت رو؟
اگه لارا و اصرارش نبود هیچ وقت از اتاق بیرون نمیرفتم.
وارد سالن که شدیم جونگکوک کنار یونا نشسته و به حرف یکی از مهمون ها گوش میداد.
همیشه کم حرف میزد و بیشتر گوش میداد.
یونا با دیدنم سرفه ای کرد و گفت:
-قربونت برم...بالاخره اومدی
ببخش که نتونستم بیام بهت سر بزنم
همه به احترامم بلند شدن و حالم رو پرسیدن.
هر چند که نگرانی شون فیک و نمایشی بود.
جونگکوک اما سرد و سنگی بهم نگاه میکرد.
لبخند زورکی ای تحویلش دادم و گفتم:
-توقعی نداشتم...
خودتم حالت خوب نیست
شب مهمونی عمارت شلوغ و پر سر و صدا بود.
ات هم باید تو حسرت یه نگاه و توجهش میسوخت.
تو حسرت یه قرص مسکن،یه غذای خوب و مقوی.
پشت پنجره نشسته و به رفت و آمد مهمون ها و خدمه نگاه میکردم که لارا داخل اتاق شد و گفت:
-آقا گفتن حاضر شید بریم پایین
لبخند تلخی زدم و با خنده گفتم:
-شاید میخواد دوباره منو جلوی همه تحقیر کنه.
لارا به طرف کمد رفت و در جواب گفت:
-نه خانوم... آقا هنوز دوستون دارن
ولی خب...
حرفش رو خورد و دوباره گفت:
-گفتن آماده تون کنم بریم واسه شام
نمیخواستم برم اما دستور جونگکوک بود و کسی حق سرپیچی نداشت.
به کمک لارا لباس پوشیدم و با همون پاهای زخمی باهاش رفتم تا توی مهمونی شرکت کنم.
درد داشتم اما بیشتر از درد پاهام دردی که توی وجودم جریان داشت اذیتم میکرد.
باید توی اون مهمونی چی رو تماشا میکردم؟
عشق و محبتی که شوهرم به زن جدیدش داشت رو؟
اگه لارا و اصرارش نبود هیچ وقت از اتاق بیرون نمیرفتم.
وارد سالن که شدیم جونگکوک کنار یونا نشسته و به حرف یکی از مهمون ها گوش میداد.
همیشه کم حرف میزد و بیشتر گوش میداد.
یونا با دیدنم سرفه ای کرد و گفت:
-قربونت برم...بالاخره اومدی
ببخش که نتونستم بیام بهت سر بزنم
همه به احترامم بلند شدن و حالم رو پرسیدن.
هر چند که نگرانی شون فیک و نمایشی بود.
جونگکوک اما سرد و سنگی بهم نگاه میکرد.
لبخند زورکی ای تحویلش دادم و گفتم:
-توقعی نداشتم...
خودتم حالت خوب نیست
- ۳۷.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط