_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«اون بیدار شده.»
صدای اِلین در راهروی زیرزمینی پیچید.
هیچکس سؤال نکرد.
حتی جنا.
چون چیزی در چهرهی اِلین بود که باعث میشد پرسیدن سؤال بعدی سخت باشد.
انزو اولین کسی بود که جلو رفت و درست مقابل خواهرش ایستاد.
«مارلین، پشت سر من.»
مارلین اخم کرد.
«انزو، من بچه نیستم.»
«نگفتم بچهای.»
انزو نگاهش را از راهپله برنداشت.
«گفتم پشت سر من بمون.»
مارلین خواست جواب بدهد، اما صدای قدمهایی از طبقهی چهارم آمد.
یک قدم.
بعد قدم دوم.
انزو بلافاصله چوبدستیاش را بالا آورد.
ریگیلوس هم کنار مارلین ایستاد.
«مارلین.»
این بار صدای او آرامتر بود.
«کنار من بمون.»
انزو فوراً نگاه تندی به او انداخت.
«اون کنار من میمونه.»
ریگیلوس ابرو بالا انداخت.
«اون همسر منه.»
«و خواهر منه.»
مارلین بینشان ایستاد.
«هر دوی شما کافیه.»
در همین لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد.
تق!
دارلا از ترس یک قدم عقب رفت.
«اون بیدار شده.»
صدای اِلین در راهروی زیرزمینی پیچید.
هیچکس سؤال نکرد.
حتی جنا.
چون چیزی در چهرهی اِلین بود که باعث میشد پرسیدن سؤال بعدی سخت باشد.
انزو اولین کسی بود که جلو رفت و درست مقابل خواهرش ایستاد.
«مارلین، پشت سر من.»
مارلین اخم کرد.
«انزو، من بچه نیستم.»
«نگفتم بچهای.»
انزو نگاهش را از راهپله برنداشت.
«گفتم پشت سر من بمون.»
مارلین خواست جواب بدهد، اما صدای قدمهایی از طبقهی چهارم آمد.
یک قدم.
بعد قدم دوم.
انزو بلافاصله چوبدستیاش را بالا آورد.
ریگیلوس هم کنار مارلین ایستاد.
«مارلین.»
این بار صدای او آرامتر بود.
«کنار من بمون.»
انزو فوراً نگاه تندی به او انداخت.
«اون کنار من میمونه.»
ریگیلوس ابرو بالا انداخت.
«اون همسر منه.»
«و خواهر منه.»
مارلین بینشان ایستاد.
«هر دوی شما کافیه.»
در همین لحظه، صدای شکستن چیزی از انتهای راهرو آمد.
تق!
دارلا از ترس یک قدم عقب رفت.
- ۲۴۸
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط