{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت سی‌وچهارم | برادر گمشده

لانا و جونگکوک از کلیسا خارج شدند.

لانا هنوز عکس برادرش رو توی دستش داشت.

— اسمش چیه؟

جونگکوک جواب داد:

— «آرین».

لانا لبخند محوی زد.

— آرین...

همین لحظه گوشی جونگکوک زنگ خورد.

تهیونگ بود.

— رئیس، پیداش کردیم.

جونگکوک سریع پرسید:

— کجاست؟

— انبار قدیمی کنار بندر.

لانا حرفش رو شنید.

— بریم.


---

چند دقیقه بعد، جلوی انبار رسیدند.

در باز بود.

جونگکوک اسلحه‌اش رو آماده کرد.

— پشت سر من بمون.

لانا گفت:

— این بار نه.

وارد انبار شدند.

صدای زنجیر از گوشه‌ی تاریک می‌اومد.

لانا جلو رفت.

— آرین؟

صدایی آرام جواب داد:

— لانا؟

لانا خشکش زد.

پسر از تاریکی بیرون آمد.

چشم‌هایش دقیقاً شبیه چشم‌های لانا بود.

لانا اشک ریخت.

— واقعاً خودتی...

آرین چند قدم جلو آمد.

— من همیشه منتظرت بودم.

لانا خودش رو در آغوشش انداخت.

برای اولین بار بعد از سال‌ها...

دوقلوها کنار هم بودند.

اما جونگکوک ناگهان به اطراف نگاه کرد.

— همه ساکت!

صدای قدم‌هایی از بیرون آمد.

آرین آرام گفت:

— دیر شده...

لانا برگشت.

— چی؟

آرین به جونگکوک نگاه کرد.

— دنیل می‌دونه من اینجام.

درهای انبار ناگهان بسته شدند.

و صدای دنیل از بلندگو پخش شد:

— خوش اومدی، لانا.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۲)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وپنجم | تلهدرهای انبار قفل شدند.صدای دنیل ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وششم | راز مادرتاریکی همه‌جا رو گرفت.لانا ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وسوم | برادرلانا با ناباوری به جونگکوک نگا...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ودوم | دوقلولانا با دیدن دنیل عقب رفت.— تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط