{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
باران از عصر شروع شده بود.
تا ساعت نه شب، تقریباً تمام محوطه‌ی آکادمی را مه گرفته بود؛ برج‌های سنگی مدرسه پشت پرده‌ای خاکستری محو شده بودند و نور چراغ‌های جادویی روی سنگفرش خیس، انعکاس لرزانی ایجاد می‌کرد.
آن شب، تالار بزرگ برخلاف همیشه شلوغ نبود.
پاندورا روزیر کنار پنجره نشسته بود و کتابی قطور را ورق می‌زد. ایوان، چند صندلی آن‌طرف‌تر، با بی‌حوصلگی مشغول بازی با یک سکه‌ی نقره‌ای بود.
جنا، خواهر کوچک‌ترشان، آهسته وارد تالار شد.
پاندورا بدون اینکه سر بلند کند گفت:
«بالاخره پیدات شد.»
جنا ابرو بالا انداخت.
«من که گم نشده بودم.»
ایوان سکه را روی پشت دستش چرخاند.
«مطمئنی؟ چون بیست دقیقه‌ست دنبالت می‌گردن.»
جنا جواب نداد.
چیزی در نگاهش باعث شد پاندورا کتاب را ببندد.
«چی شده؟»
جنا لحظه‌ای مکث کرد.
«من... یه چیزی دیدم.»
همان لحظه، صدای زنگ آکادمی در تمام تالار پیچید.
یک بار.
دو بار.
و بار سوم—
خاموش شد.
نه صدای زنگ، نه صدای باران.
برای چند ثانیه، همه‌چیز ساکت شد.
سپس صدای قدم‌هایی از راهروی غربی آمد.
آرام.
منظم.
و عجیب‌تر از همه، صدای قدم‌ها از داخل دیوار می‌آمد.
دیدگاه ها (۲۵)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس پاسخ نداشت.تا اینکه پاکت، بدون اینک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط