{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت🖤🥀

سکوت🖤🥀

𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪 🖤🥀

اسما به آخرین جمله‌ی روی صفحه خیره مانده بود.

«چون اگر حقیقت رو به یاد بیاری، اولین کسی که می‌کشه... خودِ یون خواهد بود.»

ـ «یون...؟»

صدایش barely شنیده می‌شد.

یون چیزی نگفت.

اسما یک قدم عقب رفت.

ـ «بگو دروغه.»

سکوت.

ـ «یون، بگو دروغه!»

یون بالاخره سرش را بلند کرد.

ـ «کاش می‌تونستم.»

اسما نفسش را حبس کرد.

ـ «یعنی واقعیه؟»

سارا فوراً گفت:

ـ «اسما، تو هنوز همه‌چیز رو نمی‌دونی.»

ـ «پس بگین!»

نامجون جلو آمد.

ـ «اون شب، اتفاقی افتاد که باعث شد تو مجبور بشی بخشی از خاطراتت رو پاک کنی.»

اسما با ناباوری گفت:

ـ «من مجبور شدم؟»

ـ «نه.»

نامجون مکث کرد.

ـ «خودت انتخاب کردی.»

چشمان اسما پر از اشک شد.

ـ «چرا؟»

یون آرام گفت:

ـ «برای نجات من.»

اسما به او خیره شد.

ـ «از چی؟»

یون جواب نداد.

ـ «یون... از چی منو نجات دادی؟»

صدای فلش دوباره پخش شد.

صدای پدر اسما:

ـ «اون شب، یون قرار بود بمیره.»

اسما خشکش زد.

ـ «چی؟»

ـ «اما اسما خودش رو بین یون و کسانی که دنبالش بودن قرار داد.»

سارا آرام چشم‌هایش را بست.

ـ «نه...»

صدای ضبط‌شده ادامه داد:

ـ «اسما زنده موند، اما بعد از اون اتفاق، فهمید که اگر حقیقت رو به خاطر بیاره، دوباره همه‌چیز شروع می‌شه.»

اسما دستش را روی سرش گذاشت.

تصاویر کوتاهی در ذهنش ظاهر شدند.

یک راهرو تاریک.

صدای قدم‌ها.

دست یون که دستش را گرفته بود.

و صدای خودش:

ـ «یون... قول بده هیچ‌وقت منو پیدا نکنی.»

اسما با ترس عقب رفت.

ـ «من اینو گفتم...»

یون آرام زمزمه کرد:

ـ «آره.»

ـ «ولی چرا؟»

یون به چشمانش نگاه کرد.

ـ «چون اون موقع می‌دونستی کسی که پشت همه‌ی این اتفاقاته...»

صدای فلش ناگهان قطع شد.

صفحه خاموش شد.

اتاق در تاریکی فرو رفت.

سارا با نگرانی گفت:

ـ «چرا قطع شد؟»

نامجون گوشی‌اش را روشن کرد.

همان لحظه صدای باز شدن درِ ورودی آمد.

همه برگشتند.

صدای قدم‌هایی آرام از راهرو شنیده می‌شد.

یک نفر وارد خانه شده بود.

یون جلو رفت و جلوی اسما ایستاد.

ـ «پشت سر من بمون.»

اسما با ترس پرسید:

ـ «کیه؟»

یون چیزی نگفت.

صدای مردی از تاریکی آمد:

ـ «دخترم...»

اسما یخ زد.

همه‌چیز ساکت شد.

صدای مرد دوباره شنیده شد:

ـ «بالاخره پیدات کردم.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀درِ اصلی با صدای بلندی باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط