{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. پدری با پسری گفت به قهر:

. پدری با پسری گفت به قهر:
که تو آدم نشوی جان پدر!

حیف از آن عمر که ای بی سر و پا
در پی تربیت‌ت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی‌خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت: گفتی که تو آدم نشوی!
تو کنون حشمت و جاهم بنگر!

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

"جامی"

تقدیم به پدرای مهربون...:-)
دیدگاه ها (۴)

ن : سلام امشب شب معراج پیامبره دعای معراج فراموش نشه بنده حق...

قشنگه حتما تا تهش بخونین بر خاکی نشسته بودم ؛که خدا آمد و کن...

تقدیم به خانمها....

. . . روزگار..ﺩﻧﺒـــــﺎﻝ ﭼﻪ ﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﻓــــﺎﻝ ﻣﺎ ﮔﺮﻓــــﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭ...

چرا وزیر وکیل دکتر مهندس رئیس و مدیر شدن اما آدم نشدن

پادشاهی که دستور بازداشت پدرش را داد!

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

سایه ای در راهرو های نقره ای

پشماتون بریزه یویی چان💞💞💞بعد این همه افان چصان ای اینو بکش ا...

🖤 قفس سیاهپارت اول | قرارداد خونصدای باران، تمام عمارت را پر...

پارت۴۶اعلامِ پدرصبح، عمارتِ کیم برخلاف همیشه شلوغ بود. ماشین...

پارت: 9 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«گفتم نمی‌دونستم.» زین یک ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط