پارت8
(ویو تهیونگ)
بار اولش بود خیلی درد کشید بعد از اینکه کارمون تموم شد رفتیم بخوابیم اما اون دلش درد میکرد و داشت گریه میکرد منم بغلش کردم و بردمش یه دوش اب گرم گرفت و دلشو ماساژ دادم اما وقتی داشتم دلشو ماساژ میدادم خوابش برد وقتی شستمش بغلش کردم و بردم اول تنشو خشک کردم و بعد یه لباس راحت تنش کرد مو موهاشو خشک کردم و رفتم توی تخت و بغلش کردم کمکم خوابم برد
(صبح زود)
(ویوا.ت)
صبح بلند شدم دیشب .... وایی من دیگه دختر نیستم بدبخت شدم حالا دیگه قشنگ ریده شد تو زندگیم رفت وقتی بیدار شدن توی بغلش بود اصلأ نمیشد از بغلش بیای بیرون داشتم وول میخوردم که بیام بیرون یهو بیدارش کردم
تهیونگ:کجا میری بگیر بخواب(خوابآلود و عصبی)
ا.ت:میخوام برم خونه خودم
تهیونگ بلند شد
تهیونگ:خونه خودت دیگه اینجا میمونی
ا.ت:نمیخوام دیگه به اندازه کافی ریدی تو زندگیم بزار برم
تهیونگ:بری تو هی جا نمیری (عصبی)
ا.ت:ولی
تهیونگ:ولی بی ولی اگر بری منم میکشمت
ا.ت:نمیتونی
تهیونگ: نمیتونم هه(نیشخند)
یهو دستمو گرفت و به زور منو کشوند سمت پایین منم سعی میکردم دستمو آزاد کنم ولی زور اون خیلی زیاد بود منو برد توی زیر زمین تاریک خونش و منو بست به یه صندلیه چوبی
تهیونگ:خب میخوای ببینی میتونم یا نه
ا.ت:تو دیوونه شدی ولم کن(بغض)
تهیونگ بی اعتنا به بغض ا.ت رفت جلو و یه چک محکم زد تو صورت ا.ت و ا.ت هم بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
ا.ت:اره برات آسونه کشتن من منم مثل بابام بکش دیگه(با گریه و داد)
تهیونگ:هه پس فهمیدی که من باباتو کشتم برای همین باهام سردی
ا.ت: اره فهمیدم توعه حرومزاده بابای منو کشتی الانم میخوای منو بکشی
تهیونگ:ولی اون بابای حرومزادت داداش منو کشت اون عوضی چرا اینو بهت نگفته
ا.ت:اما از قصد داداش تورو نکشت ولی تو از قصد کشتی
تهیونگ: واقعا از قصد نکشت ولی من تورو از قصد میکشم اما نه یهو باید زجر بکشی
تهیونگ از زیر زمین رفت بیرون و در اونجا رو قفل کرد و ا.ت رو اونجا ول کرد
خب خب میل به پارت بعدی هستین؟؟
🌍🌼💖🛐🌍🌼💖🛐🌍🌼💖🛐
بار اولش بود خیلی درد کشید بعد از اینکه کارمون تموم شد رفتیم بخوابیم اما اون دلش درد میکرد و داشت گریه میکرد منم بغلش کردم و بردمش یه دوش اب گرم گرفت و دلشو ماساژ دادم اما وقتی داشتم دلشو ماساژ میدادم خوابش برد وقتی شستمش بغلش کردم و بردم اول تنشو خشک کردم و بعد یه لباس راحت تنش کرد مو موهاشو خشک کردم و رفتم توی تخت و بغلش کردم کمکم خوابم برد
(صبح زود)
(ویوا.ت)
صبح بلند شدم دیشب .... وایی من دیگه دختر نیستم بدبخت شدم حالا دیگه قشنگ ریده شد تو زندگیم رفت وقتی بیدار شدن توی بغلش بود اصلأ نمیشد از بغلش بیای بیرون داشتم وول میخوردم که بیام بیرون یهو بیدارش کردم
تهیونگ:کجا میری بگیر بخواب(خوابآلود و عصبی)
ا.ت:میخوام برم خونه خودم
تهیونگ بلند شد
تهیونگ:خونه خودت دیگه اینجا میمونی
ا.ت:نمیخوام دیگه به اندازه کافی ریدی تو زندگیم بزار برم
تهیونگ:بری تو هی جا نمیری (عصبی)
ا.ت:ولی
تهیونگ:ولی بی ولی اگر بری منم میکشمت
ا.ت:نمیتونی
تهیونگ: نمیتونم هه(نیشخند)
یهو دستمو گرفت و به زور منو کشوند سمت پایین منم سعی میکردم دستمو آزاد کنم ولی زور اون خیلی زیاد بود منو برد توی زیر زمین تاریک خونش و منو بست به یه صندلیه چوبی
تهیونگ:خب میخوای ببینی میتونم یا نه
ا.ت:تو دیوونه شدی ولم کن(بغض)
تهیونگ بی اعتنا به بغض ا.ت رفت جلو و یه چک محکم زد تو صورت ا.ت و ا.ت هم بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن
ا.ت:اره برات آسونه کشتن من منم مثل بابام بکش دیگه(با گریه و داد)
تهیونگ:هه پس فهمیدی که من باباتو کشتم برای همین باهام سردی
ا.ت: اره فهمیدم توعه حرومزاده بابای منو کشتی الانم میخوای منو بکشی
تهیونگ:ولی اون بابای حرومزادت داداش منو کشت اون عوضی چرا اینو بهت نگفته
ا.ت:اما از قصد داداش تورو نکشت ولی تو از قصد کشتی
تهیونگ: واقعا از قصد نکشت ولی من تورو از قصد میکشم اما نه یهو باید زجر بکشی
تهیونگ از زیر زمین رفت بیرون و در اونجا رو قفل کرد و ا.ت رو اونجا ول کرد
خب خب میل به پارت بعدی هستین؟؟
🌍🌼💖🛐🌍🌼💖🛐🌍🌼💖🛐
- ۶.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط