تهیونگ از در کافه بیرون زد. هوا گرگومیش بود، اما بوی با
تهیونگ از در کافه بیرون زد. هوا گرگومیش بود، اما بوی بارون تو هوا میپیچید. انگار آسمون میخواست بغضشو خالی کنه.
کتابو محکمتر بغل کرد. نمیدونست چرا، اما اون چند لحظهی کوتاه، وقتی روبهروی جونگکوک بود، قلبش یه جوری میزد. مثل وقتایی که اولین خط یه شعر جدید رو مینویسی، ولی نمیدونی تهش قراره چی بشه.
قدمهاشو تند کرد. هرچقدر فاصله میگرفت، صدای بم جونگکوک تو ذهنش تکرار میشد:
> «امیدوارم دوباره اینجا ببینمتون…»
یه چیزی ته دلش قلقلک میداد. چیزی که سالها ازش فرار کرده بود.
تهیونگ همیشه سعی کرده بود هیچکس زیادی نزدیکش نشه. نه به چشمهاش، نه به فکرهاش. برای همین همیشه زود میرفت، زود میاومد، زود فراموش میکرد.
اما اینبار… این قهوهچیِ ساکت و مهربون، با اون نگاه آرام، یه جوری داشت دیواراشو میشکست.
بارون شروع شد. ریز، نرم. قطرهها رو صورتش سر خوردن.
یه لحظه ایستاد، نفس عمیق کشید. کتاب رو باز کرد. یه برگ سفید لای صفحات بود.
همون لحظه، انگار تصمیم گرفت.
---
صبح روز بعد، تهیونگ دوباره اومد کافه.
اینبار نه پشت صندلی همیشگی نشست، نه کتابی باز کرد. مستقیم رفت سمت پیشخوان.
جونگکوک وقتی دیدش، جا خورد. دستاش پر از لیوان بود، اما زود گذاشت کنار.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. برای اولینبار، نگاهش ثابت بود، بدون هیچ نقابی.
تهیونگ:
— میتونم یه خواهش کنم؟
جونگکوک:
— هرچی بخوای…
تهیونگ یه لبخند کمرنگ زد، همون لبخند غمگین و پر از راز.
تهیونگ:
— امروز… میخوام قهوهمو با خودت بخورم.
میشه؟
جونگکوک یه لحظه خشکش زد. بعد، انگار کل دنیاش روشن شد. چشماش برق زد.
یه قطرهی کوچیک قهوه از لب فنجون چکید، اما هیچکدوم توجهی نکردن.
جونگکوک:
— من… من همیشه منتظر این لحظه بودم.
تهیونگ سری تکون داد. با آرامش نشست روی صندلی کنار پیشخوان.
جونگکوک، برای اولینبار، یه فنجون قهوه هم برای خودش ریخت.
کنار هم نشستن. بدون عجله، بدون کلمات اضافی.
فقط دو فنجون قهوه، دو نگاه، و یه سکوت عمیق که از هزار تا جمله صمیمیتر بود.
---
🍂
کتابو محکمتر بغل کرد. نمیدونست چرا، اما اون چند لحظهی کوتاه، وقتی روبهروی جونگکوک بود، قلبش یه جوری میزد. مثل وقتایی که اولین خط یه شعر جدید رو مینویسی، ولی نمیدونی تهش قراره چی بشه.
قدمهاشو تند کرد. هرچقدر فاصله میگرفت، صدای بم جونگکوک تو ذهنش تکرار میشد:
> «امیدوارم دوباره اینجا ببینمتون…»
یه چیزی ته دلش قلقلک میداد. چیزی که سالها ازش فرار کرده بود.
تهیونگ همیشه سعی کرده بود هیچکس زیادی نزدیکش نشه. نه به چشمهاش، نه به فکرهاش. برای همین همیشه زود میرفت، زود میاومد، زود فراموش میکرد.
اما اینبار… این قهوهچیِ ساکت و مهربون، با اون نگاه آرام، یه جوری داشت دیواراشو میشکست.
بارون شروع شد. ریز، نرم. قطرهها رو صورتش سر خوردن.
یه لحظه ایستاد، نفس عمیق کشید. کتاب رو باز کرد. یه برگ سفید لای صفحات بود.
همون لحظه، انگار تصمیم گرفت.
---
صبح روز بعد، تهیونگ دوباره اومد کافه.
اینبار نه پشت صندلی همیشگی نشست، نه کتابی باز کرد. مستقیم رفت سمت پیشخوان.
جونگکوک وقتی دیدش، جا خورد. دستاش پر از لیوان بود، اما زود گذاشت کنار.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید. برای اولینبار، نگاهش ثابت بود، بدون هیچ نقابی.
تهیونگ:
— میتونم یه خواهش کنم؟
جونگکوک:
— هرچی بخوای…
تهیونگ یه لبخند کمرنگ زد، همون لبخند غمگین و پر از راز.
تهیونگ:
— امروز… میخوام قهوهمو با خودت بخورم.
میشه؟
جونگکوک یه لحظه خشکش زد. بعد، انگار کل دنیاش روشن شد. چشماش برق زد.
یه قطرهی کوچیک قهوه از لب فنجون چکید، اما هیچکدوم توجهی نکردن.
جونگکوک:
— من… من همیشه منتظر این لحظه بودم.
تهیونگ سری تکون داد. با آرامش نشست روی صندلی کنار پیشخوان.
جونگکوک، برای اولینبار، یه فنجون قهوه هم برای خودش ریخت.
کنار هم نشستن. بدون عجله، بدون کلمات اضافی.
فقط دو فنجون قهوه، دو نگاه، و یه سکوت عمیق که از هزار تا جمله صمیمیتر بود.
---
🍂
- ۲.۶k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط