{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p15
پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررسی کرد.
«الان درد داری؟»
جونگ‌کوک چند لحظه به سقف خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«همیشه داشتم...»
پزشک مکث کرد.
«از کی شروع شد؟»
جونگ‌کوک ابروهایش را کمی در هم کشید؛ انگار تلاش می‌کرد خاطره‌ای دور را از میان ذهنش بیرون بکشد.
«یادم نیست...»
چند ثانیه سکوت کرد.
«از... هفده سالگیم.»
پزشک آرام پرسید:
«چه اتفاقی افتاد؟»
جونگ‌کوک نگاهش را به پنجره دوخت.
«همون روزی که وارد دنیای سیاست شدم.»
تهیونگ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.
پزشک آهسته گفت:
«یعنی از هفده سالگی درد داشتی و هیچ‌وقت به کسی نگفتی؟»
جونگ‌کوک شانه‌ای بالا انداخت.
«به چه کسی می‌گفتم؟»
پزشک جوابی نداشت.
جونگ‌کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«اون موقع یاد گرفته بودم درد داشتن مهم نیست.»
پزشک با ناراحتی سر تکان داد.
«جونگ‌کوک، درد مداوم چیزی نیست که باید نادیده گرفته بشه. مخصوصاً با شرایط قلبت.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
پزشک پرونده را بست.
«از این به بعد باید تحت نظر باشی. داروهات، فشار عصبی، خواب و وضعیت قلبت باید مرتب بررسی بشه.»
جونگ‌کوک با خستگی گفت:
«باشه.»
تهیونگ هنوز ساکت بود.
اما یک جمله مدام در ذهنش تکرار می‌شد:
هفده سالگی.
یعنی سال‌ها قبل از اینکه حتی نام تهیونگ وارد زندگی جونگ‌کوک شود.
جونگ‌کوک تمام آن سال‌ها را تنها گذرانده بود.
و بدتر از آن...
هیچ‌کس حتی نفهمیده بود درد می‌کشد.
تهیونگ سرانجام پرسید:
«چرا به پدرت نگفتی؟»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
لبخند کوتاه و تلخی زد.
«چون هیچ‌وقت براش مهم نبود.»
بعد نگاهش را برگرداند.
«فکر نمی‌کردم برای تو هم مهم باشه.»
تهیونگ پاسخی نداد.
اما این بار، سکوتش طولانی‌تر از همیشه بود.


جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به پزشک دوخت و گفت:
«بهش گفتم...»
صدایش آرام بود.
«اما گفت دروغ می‌گی.»
پزشک چیزی نگفت.
جونگ‌کوک انگشت‌هایش را روی ملحفه جمع کرد.
«از همون روز تصمیم گرفتم دیگه هیچ‌وقت چیزی از دردم بهش نگم.»
لبخند محوی زد.
«تا ابد.»
چشم‌هایش برای لحظه‌ای به سمت تهیونگ رفت.
«به هیچ‌کس نمی‌گم.»
تهیونگ همچنان ساکت بود.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
«اما...»
مکث کرد.
«می‌خوام شانسم رو برای تو امتحان کنم.»
تهیونگ برای اولین بار ابروهایش را در هم کشید.
«یعنی چی؟»
جونگ‌کوک چند ثانیه به او خیره ماند.
در نگاهش ترس بود؛ ترس از اینکه دوباره باور نشود.
اما این بار عقب نکشید.
«می‌خوام...»
صدایش لرزید.
«درد دلم رو حداقل به تو بگم.»
سکوت اتاق را گرفت.
تهیونگ به او نگاه کرد.
همان تهیونگ سرد و بی‌احساس.
اما چیزی در چهره‌اش برای یک لحظه شکست.
او انتظار این حرف را نداشت.
جونگ‌کوک ادامه داد:
«لازم نیست دلداری‌م بدی.»
نگاهش را پایین انداخت.
«لازم نیست حتی چیزی بگی.»
لبخند تلخی زد.
«فقط... این بار وقتی حرف می‌زنم، نگو دروغ می‌گم.»
تهیونگ چند لحظه هیچ نگفت.
بعد صندلی کنار تخت را جلو کشید و نشست.
«باشه.»
جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.
«حرف بزن.»
صدایش هنوز سرد بود.
اما این بار نرفت.
و برای جونگ‌کوک، همین کافی بود تا اولین نفس عمیق و واقعی‌اش را در تمام آن روز بکشد.
دیدگاه ها (۰)

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

معاملهp13جونگ‌کوک قرص را با دست لرزان گرفت و خورد.چند ثانیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط