من را به گناهی که نگاه تو درآن بود

من را به گناهی که نگاه تو درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !
.

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار
.

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار
.

دور از تو شده سنگ صبور دل من تنگ
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار
.

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار...
.

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار...
دیدگاه ها (۱)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

⁨ همه‌ی داستان‌های حماسی تاریخ، یه قهرمان دارن…وقتی صحبت از ...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}خیلی آروم پاکش کرد. و بعد چشماشو بست...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPart 2/2کیوکا کنار دخت...

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بودبردند سر دار و .....تو...

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بودبردند سر دار و .....تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط