همه از پارک جیمین میترسیدن.
همه از پارک جیمین میترسیدن.
قدرتمندترین مافیای آسیا؛ مردی که با یک نگاهش میتونست تمام اعضای جلسه رو ساکت کنه. هیچکس وسط حرفش نمیپرید و هیچکس جرئت نمیکرد بدون اجازهاش از جاش بلند بشه.
امروز هم جلسهی مهمی توی عمارتش برگزار میشد. جیمین با کتوشلوار مشکی، چهرهای جدی و نگاهی سرد، بالای میز نشسته بود.
جیمین: گزارش رو ادامه بده.
مرد: بله، رئیس.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی جیمین روی میز لرزید.
یک پیام.
از طرف ا.ت.
جیمین نگاهی به صفحه انداخت و وقتی اسم عشقش رو دید، اخمهاش کمی باز شد.
ا.ت 🥺: جیمینننن...
جیمین: جانم، دخترم؟
ا.ت 🥺: کجایی؟
جیمین: جلسهام، کوچولوی من. اتفاقی افتاده؟
ا.ت: نه...
جیمین: پس چرا اینجوری پیام میدی؟
ا.ت 🥺: بغل میخوام.
جیمین چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. گوشهی لبش بالا رفت، اما وقتی سرش رو بلند کرد، دوباره همون رئیس ترسناک همیشگی بود.
جیمین: جلسه تمومه. همه بیرون.
مردها با تعجب به هم نگاه کردن.
یکی از افرادش: رئیس، هنوز موضوع آخر—
جیمین: گفتم بیرون.
چند ثانیه بعد، اتاق خالی شده بود و جیمین دوباره گوشی رو برداشت.
جیمین: کوچولوی من، الان میام خونه.
ا.ت 🥺: واقعاً؟
جیمین: مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟
ا.ت: یه بار گفتی پنج دقیقه دیگه میای، بعد یک ساعت طول کشید! 😒
جیمین: اون یه بار رو هنوز یادته؟
ا.ت: بله! من حافظهام خیلی قویه!
جیمین: باشه، خانوم حافظهی قوی. ده دقیقه دیگه بغلت میکنم.
ا.ت: با شکلات؟
جیمین: با شکلات.
ا.ت: و بوس؟
جیمین: با اونم.
ا.ت: پس دوستت دارم، جیمینییی. 🥹🤍
جیمین لبخند زد و گوشی رو توی جیبش گذاشت.
جیمین: من که دیوونهتم، دخترم.
---
توی عمارت، ا.ت روی تخت بزرگ اتاقشون نشسته بود و هر چند ثانیه یک بار ساعت رو نگاه میکرد.
وقتی صدای ماشین جیمین رو شنید، پتو رو کنار زد و با عجله از اتاق بیرون رفت.
جیمین هنوز کامل وارد خونه نشده بود که ا.ت خودش رو بهش رسوند و دستهاش رو دور کمرش حلقه کرد.
ا.ت: جیمینییی! بغلم کن!
جیمین حتی فرصت نکرد کتش رو دربیاره. دستهاش رو دور ا.ت گذاشت و محکم بغلش کرد.
جیمین: سلام به جوجهی کوچولوی من.
ا.ت صورتش رو به سینهی جیمین چسبوند.
ا.ت: دیر کردی.
جیمین: هفت دقیقه دیر کردم.
ا.ت: هفت دقیقه هم زیاده!
جیمین خندید و کمی خم شد تا صورتش رو ببینه.
جیمین: ببخشید، خانوم کوچولو. چطوری جبران کنم؟
ا.ت با انگشتهاش سه تا از انگشتهای جیمین رو گرفت.
ا.ت: اول بغلم کن. بعد شکلات بده. بعدم باهام فیلم ببین.
جیمین: دستور دیگهای هم هست؟
ا.ت: آره. امشب باید بغلم بخوابی.
جیمین با تعجب ساختگی ابروهاش رو بالا برد.
جیمین: مگه شبهای دیگه کجا میخوابم؟
ا.ت: نمیدونم! ولی باید قول بدی امشب هم بغلم کنی.
جیمین پیشونی ا.ت رو بوسید.
جیمین: قول میدم، عزیزم.
ا.ت لبخند زد و دوباره خودش رو توی بغلش جا داد.
اما درست همون لحظه، گوشی جیمین زنگ خورد.
اسم یکی از افراد ارشدش روی صفحه افتاده بود.
جیمین تماس رو جواب داد.
جیمین: بگو.
صدای مرد از پشت تلفن جدی بود.
مرد: رئیس، دربارهی اتفاقی که امشب افتاده باید همین الان صحبت کنیم.
لبخند جیمین محو شد.
ا.ت سرش رو از روی سینهی او بلند کرد و به صورتش نگاه کرد.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
جیمین: هیچکس بدون اجازهی من اقدامی نمیکنه. تا وقتی نرسیدم، همهچیز متوقف میمونه.
تماس رو قطع کرد.
ا.ت: جیمین؟ چیزی شده؟
جیمین دوباره نگاهش رو به او داد و موهاش رو نوازش کرد.
جیمین: چیزی نیست که بخوای نگرانش باشی، دخترم.
ا.ت دستش رو دور گردن جیمین انداخت.
ا.ت: پس امشب پیشم میمونی؟
جیمین لبخند کوچیکی زد و او رو دوباره توی آغوشش گرفت.
جیمین: امشب، فردا شب، هر شبی که بخوای.
اما وقتی ا.ت سرش رو روی شونهی او گذاشت، جیمین به گوشی خاموشش نگاه کرد.
اتفاق امشب قرار نبود به این راحتی تموم بشه...
و جیمین هنوز نمیدونست چطور میتونه هم از دنیای خطرناکش مراقبت کنه، هم قولی رو که به کوچولوش داده بود نگه داره.
پایان پارت اول 🖤
گیلیلیلیلیلیلی
قدرتمندترین مافیای آسیا؛ مردی که با یک نگاهش میتونست تمام اعضای جلسه رو ساکت کنه. هیچکس وسط حرفش نمیپرید و هیچکس جرئت نمیکرد بدون اجازهاش از جاش بلند بشه.
امروز هم جلسهی مهمی توی عمارتش برگزار میشد. جیمین با کتوشلوار مشکی، چهرهای جدی و نگاهی سرد، بالای میز نشسته بود.
جیمین: گزارش رو ادامه بده.
مرد: بله، رئیس.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشی جیمین روی میز لرزید.
یک پیام.
از طرف ا.ت.
جیمین نگاهی به صفحه انداخت و وقتی اسم عشقش رو دید، اخمهاش کمی باز شد.
ا.ت 🥺: جیمینننن...
جیمین: جانم، دخترم؟
ا.ت 🥺: کجایی؟
جیمین: جلسهام، کوچولوی من. اتفاقی افتاده؟
ا.ت: نه...
جیمین: پس چرا اینجوری پیام میدی؟
ا.ت 🥺: بغل میخوام.
جیمین چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. گوشهی لبش بالا رفت، اما وقتی سرش رو بلند کرد، دوباره همون رئیس ترسناک همیشگی بود.
جیمین: جلسه تمومه. همه بیرون.
مردها با تعجب به هم نگاه کردن.
یکی از افرادش: رئیس، هنوز موضوع آخر—
جیمین: گفتم بیرون.
چند ثانیه بعد، اتاق خالی شده بود و جیمین دوباره گوشی رو برداشت.
جیمین: کوچولوی من، الان میام خونه.
ا.ت 🥺: واقعاً؟
جیمین: مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟
ا.ت: یه بار گفتی پنج دقیقه دیگه میای، بعد یک ساعت طول کشید! 😒
جیمین: اون یه بار رو هنوز یادته؟
ا.ت: بله! من حافظهام خیلی قویه!
جیمین: باشه، خانوم حافظهی قوی. ده دقیقه دیگه بغلت میکنم.
ا.ت: با شکلات؟
جیمین: با شکلات.
ا.ت: و بوس؟
جیمین: با اونم.
ا.ت: پس دوستت دارم، جیمینییی. 🥹🤍
جیمین لبخند زد و گوشی رو توی جیبش گذاشت.
جیمین: من که دیوونهتم، دخترم.
---
توی عمارت، ا.ت روی تخت بزرگ اتاقشون نشسته بود و هر چند ثانیه یک بار ساعت رو نگاه میکرد.
وقتی صدای ماشین جیمین رو شنید، پتو رو کنار زد و با عجله از اتاق بیرون رفت.
جیمین هنوز کامل وارد خونه نشده بود که ا.ت خودش رو بهش رسوند و دستهاش رو دور کمرش حلقه کرد.
ا.ت: جیمینییی! بغلم کن!
جیمین حتی فرصت نکرد کتش رو دربیاره. دستهاش رو دور ا.ت گذاشت و محکم بغلش کرد.
جیمین: سلام به جوجهی کوچولوی من.
ا.ت صورتش رو به سینهی جیمین چسبوند.
ا.ت: دیر کردی.
جیمین: هفت دقیقه دیر کردم.
ا.ت: هفت دقیقه هم زیاده!
جیمین خندید و کمی خم شد تا صورتش رو ببینه.
جیمین: ببخشید، خانوم کوچولو. چطوری جبران کنم؟
ا.ت با انگشتهاش سه تا از انگشتهای جیمین رو گرفت.
ا.ت: اول بغلم کن. بعد شکلات بده. بعدم باهام فیلم ببین.
جیمین: دستور دیگهای هم هست؟
ا.ت: آره. امشب باید بغلم بخوابی.
جیمین با تعجب ساختگی ابروهاش رو بالا برد.
جیمین: مگه شبهای دیگه کجا میخوابم؟
ا.ت: نمیدونم! ولی باید قول بدی امشب هم بغلم کنی.
جیمین پیشونی ا.ت رو بوسید.
جیمین: قول میدم، عزیزم.
ا.ت لبخند زد و دوباره خودش رو توی بغلش جا داد.
اما درست همون لحظه، گوشی جیمین زنگ خورد.
اسم یکی از افراد ارشدش روی صفحه افتاده بود.
جیمین تماس رو جواب داد.
جیمین: بگو.
صدای مرد از پشت تلفن جدی بود.
مرد: رئیس، دربارهی اتفاقی که امشب افتاده باید همین الان صحبت کنیم.
لبخند جیمین محو شد.
ا.ت سرش رو از روی سینهی او بلند کرد و به صورتش نگاه کرد.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
جیمین: هیچکس بدون اجازهی من اقدامی نمیکنه. تا وقتی نرسیدم، همهچیز متوقف میمونه.
تماس رو قطع کرد.
ا.ت: جیمین؟ چیزی شده؟
جیمین دوباره نگاهش رو به او داد و موهاش رو نوازش کرد.
جیمین: چیزی نیست که بخوای نگرانش باشی، دخترم.
ا.ت دستش رو دور گردن جیمین انداخت.
ا.ت: پس امشب پیشم میمونی؟
جیمین لبخند کوچیکی زد و او رو دوباره توی آغوشش گرفت.
جیمین: امشب، فردا شب، هر شبی که بخوای.
اما وقتی ا.ت سرش رو روی شونهی او گذاشت، جیمین به گوشی خاموشش نگاه کرد.
اتفاق امشب قرار نبود به این راحتی تموم بشه...
و جیمین هنوز نمیدونست چطور میتونه هم از دنیای خطرناکش مراقبت کنه، هم قولی رو که به کوچولوش داده بود نگه داره.
پایان پارت اول 🖤
گیلیلیلیلیلیلی
- ۳۴۷
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط