شرابی از جنس نفرت

پارت پانزده

ویو چویا:
چشمامو باز کردم و دیدم رو تخت بیمارستان دراز کشیدم و دازای بالا سرم داره گریه میکنه و با نگرانی دستمو گرفته و بهم نگاه میکنه...
تا دید چشمامو باز کردم اسمم رو داد زد که باعث شد گوشام کر شن...
گفت:«چ...چته...احمق...داد نزن...»
به طرز عجیبی کل بدنم درد میکرد ولی زخمی رو بدنم نبود...
پرسیدم:«د...دازای من،چرا اینجام؟»
دیدم اول هق هق‌ش رو کنترل کرد و بعد گفت:«من...خب من اومده بودم تا ببینمت راستش اونموقعه خیلی باهات بد حرف زدم احساس بدی داشتم پس خواستم ازت معذرت خواهی کنم،ولی وقتی اومدم دیدم رو میز کارت خوابت برده و کنارت واستادم ولی دقت کردم نفست زیادی نامنظم و ضعیفه...نگران شدم و صدات کردم ولی جواب نمیدادی...بلندت مردم و اوردمت بیمارستان و خب تو کلا یک هفته ای هست که تو بیمارستانی و نزدیک بود بمیــ... »
نتونست کلمه بمیری رو کامل کنه و دوباره بقضش گرفت...
ولی... وایستا ببینم چرا حتی بعد از ترد شدن هم بهمون احمیت میده؟ جدا از این یعنی همش یه خواب بود؟ ... منو تهدید به مرگ کرد یعنی میدونست ممکنه با این کار بمیرم. و واسه همین اونارو بهم گفت ولی بیا بیخیال بشیم و وانمود کنم اتفاق خاصی نیوفتاده.
گفتم:«دازای چرا نمیخواستی من بمیرم؟»
تعجب کرد و یه چیزی فهمید و بعدش خودشو اروم کرد، گفت:«اگه وقتی رفتی خونه اون نامه ای بهت داده بودمو میخوندی الان میدونستی چرا...»
نامه؟ اخ... دوباره یادم رفت بخونمش... راستی گفت یک هفته بیهوش بودم. و خب از اونجایی که همه ازش متنفرن...
گفتم:«دازای تو تویه این یک هفته کلا تنها بودی؟»
گفت:«نه...فئودور پیشم بود...اون بهم کمک کرد و خب یجورایی الان...الان...»
حرفشو قطع کرد انگار از واکنشم میترسید
هم کنجکاو شدم و هم اماده چون نمیدونستم چی میخواست بگه ولی هرچی بود اتفاق خوبی نبود.
گفتم:«الان چی؟زود باش بگو!»
ادامه داد:«یجورایی الان اون دوستمه...میدونم دوست شدن با دشمنم یکم خب عجیبه ولی اون دیگه دشمنم نیست راستش ما...الان همکاریم»
داد زدم:«چـــــــــــــــــــــــــی؟»
دازای یه لحظه از دادم ترسید و بعد گفت:«چ...چیه؟خب همه شما منو ترد کردین تقصیر خودتونه!من باید تا مرگم تنها میموندم؟»
خیلی سریع گفتم:«اما من چی؟من که بودم!»
با نگاهی که انگار تهش داشت بهم لعنت میفرستاد گفت:«تو بودی؟تو هم مثل همه ترد و رهام کردی...امـ»
تا اومد چیزی بگه فئودور از در اومد تو و گفت:« دازای چی شده؟...اوه!چویا به هوش اومدی؟خوبه،اگه تو میمردی دازای ناراحت میشد.»
اون... اون اینجا چیکار میکنهههه؟
تا اومدم حرف بزنم دازای گفت:«اخ راستی چویا یادم رفت بگم فئودور هم کل مدت اینجا بود البته چون من بودم نمیخواست تنها بمونم واسه همین اومد.»
و بعد دازای دستمو ول کرد و بلند شد... رفت پیش فئودور و گفت:«مگه نرفته بودی؟خسته نشدی؟»
چ... چیی؟ واقعا راست میگفت؟

___
پایان پارت پانزده
دیدگاه ها (۹)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

ابلیس

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط