قسمت هشتم داستان جذاب مردی در آینه

قسمت هشتم داستان جذاب مردی در آینه
نویسنده طاها ایمانی

اشک هایم برای تو 



اوبران اومد سمتم ...

- چی شده توم؟ ... به چی خیره شدی؟ ...

- اون دختر رو نگاه کن ... همون که تل مخمل زرد با موهای بلند قهوه ای داره ... بین تمام آدم هایی که امروز بهشون برخوردیم ... مطمئنم اون تنها کسیه که به خاطر کریس تادئو گریه کرده ... 


با حالتی بهم نگاه می کرد انگار داره به یه احمق گوش می کنه ... 

- اما اون که رژ بنفش نزده ... 


حوصله اش رو نداشتم ... چرا باید با کسی حرف می زدم که فکر می کنه یه احمقم ... بدون توجه به اوبران راه افتادم سمت اون دختر ...

تا متوجهم شد ... نایستاد ... سریع شروع به حرکت کرد ... دو مرتبه صداش کردم اما با همون سرعت می رفت و بهم بی توجهی می کرد ... دویدم و از پشت کوله اش رو کشیدم ...

- نمی خوای بشنوی یا واقعا کری؟ ... 


توی این فاصله لوید هم رسید ... 

- من، لوید اوبران هستم و ایشون همکارم توماس مندیپ از واحد جنایی ... میشه چند لحظه با شما صحبت کنیم؟ ... 


کیفش رو دوباره گذاشت روی شونه اش ... و در حالی که سعی می کرد صداش رو کنترل کنه و خودش رو مسلط و بی تفاوت نشون بده ... یه قدم عقب رفت ...

- من چیزی نمی دونم ... چند بار دیده بودمش اما اصلا نمی شناختمش ... اونجا هم ایستاده بودم ... عین بقیه ... می خواستم ببینم چه خبره ... فقط همین ...


دوباره کیفش رو جا به جا کرد ... عصبی شده بود و اون بند کیف واسش نقطه تعادل ... 

- دوست بودید یا محبتت یه طرفه بوده؟ ...


پاش بین زمین و آسمون خشک شد ... و برگشت سمتم ...

- چی؟ ...


چشم هاش توی حیاط دبیرستان، دو دو می زد ... می ترسید؟ ... یا نگران بود؟ ... حالت جدی به خودش گرفت ... کمی هم تهاجمی ... آشفتگی درونش رو بین اون حالت ها مخفی کرد ... 

- گفتم که من اصلا اون رو نمی شناختم ... 

- پس چرا به خاطرش گریه کردی؟ ... خوب پاک شون نکردی ... هنوز جای اشک ها گوشه چشمت مونده ... 


جمله تمام نشده یهو دستش رو آورد بالا سمت چشمش ... پوزخند معناداری صورتم رو پر کرد ... و سرم رو جلو بردم ... تقریبا نزدیک گوشش ...

- به این چیزی که تو الان خوردی میگن گول ... و این حرکتی که کردی یعنی تمام مدت، حق با من بود ... حالا جواب سوال هام رو میدی یا می خوای یه بار دیگه تکرارشون کنم؟ ...



#خدا #عاشقانه #تنها #تنهایی #خسته #خسته_ام #خودکشی #مرد #زن #دختر #پسر #مد #مذهبی #رمان #داستان
دیدگاه ها (۲)

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

پارت ۵۲

این خبر هارو می شنوم خوشحال می شم !می دونین چرا ؟!چون به طرف...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۱لیویا هیچ‌چیزی بر...

بهار بدون تو

عرررررررر

ریل‌ترین جیسو، بدون شک بانو فلوریاست! 👑✨اون با یه نگاه و یه ...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

✨ «زیباییِ هدف اینه که حتی قبل از رسیدن، تو رو تبدیل به کسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط