𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۰

مینی: لیویا، حتی مطمئن نیستم بتونم کاری کنم.

_ مینی!

مینی: بهت گفتم یه کاریش می‌کنم! مراقب خودت باش و دیوونه‌بازی درنیار، خب؟

_ هوم...

مینی خونه رو ترک کرد و لیویا خودش رو برای احتمال رویارویی با جونگکوک آماده کرد.

سناریوهای ذهنش رو می‌چید و یکی‌یکی رد یا تأییدشون می‌کرد. حرف‌هایی رو که باید می‌زد، با خودش تکرار می‌کرد تا یادش بمونه.

احمقانه بود، اما می‌خواست بهترین لباسش رو بپوشه تا از نظر اون پسر زیبا به نظر برسه.

هر طور که شده، باید جونگکوک رو می‌دید.

حتی اگه آخرین بار بود.

اون هنوز بهش نگفته بود چقدر دوستش داره و بدون خداحافظی خونه‌اش رو ترک کرده بود.

جونگکوک به لیویا مهلت نداده بود تا بگه چقدر حاضره برای بودن کنار اون پسر خودش رو فدا کنه.

مهلت هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو بهش نداده بود.

و در عوض، یه خداحافظی بی‌رحمانه نصیبش کرده بود.

لیویا می‌دونست که حقش بدتر از این‌ها بود.

اما تمام سعیش رو می‌کرد تا خودش رو به اون ثابت کنه؛ عشقش رو، توجهش رو، محبتش رو.

تمام سعیش رو می‌کرد تا ثابت کنه همه‌ی اون‌ها حقیقی بودن و هنوز هم هستن؛ اما یک‌شبه همه‌چیز به باد رفته بود.

اون بعد از کلی زجر و سختی، اعتماد شکسته‌شده‌ی جونگکوک رو به دست آورده بود؛ برای یه زندگی آروم، برای آرامش بعد از خرابی زندگی هر دوشون.

اما انگار سرنوشت برای اون‌ها چیزی جز درد و رنج و سختی رقم نزده بود.

اون شب رو با هزار فکر و خیال به صبح رسوند؛ اما خواب به چشم‌هاش نمی‌اومد. بی‌خوابی و استرس مهمون‌های ناخونده‌ی اون شبش بودن.

اصلاً مگه می‌شد چشم‌هاش روی هم بره، وقتی بندبند وجودش از استرس پر شده بود؟

استرس مقابله با جونگکوک...

استرس پذیرفته نشدن...

استرس تنها شدن دوباره بعد از سال‌ها...

اون طاقت این زندگی یکنواخت رو نداشت.

دیگه نداشت.

اون به زندگی مهیج و پر از عشق با جونگکوک عادت کرده بود.

ساعت دوازده ظهر رو نشون می‌داد که پیامی به گوشیش رسید. بلافاصله اون رو چک کرد.

مینی: لیویا، نتونستم اومدنت رو بهش بگم، چون حتی نمی‌خواد من رو ببینه. پس تو بی‌خبر می‌ری و اون یا مجبوره به حرف‌هات گوش بده یا نه. الان خونه‌ست. با نگهبان هماهنگ کردم که بهت اجازه‌ی ورود بده. فقط از این کارم پشیمونم نکن، لیویا.

خیال لیویا کمی راحت شد و به فرستادن یه پیام تشکر اکتفا کرد.

موهاش رو شونه کرد و لباسش رو پوشید. کیفش رو برداشت و چیزی رو که با هزار بدبختی پیدا کرده بود، داخلش گذاشت تا از امن بودن جاش مطمئن بشه.

تصمیمش قطعی بود.

از خونه خارج شد و به سؤال‌های مادرش جواب نداد.

باید خداحافظی می‌کرد؟ شاید آره، شاید هم نه.

با رسیدن به در خونه‌ی جونگکوک، ناگهان تمام بی‌خیالیش جاش رو به استرسی وحشتناک و دیوانه‌وار داد.

نگهبان در رو باز کرد و رو به لیویا گفت:

نگهبان: لطفاً اتفاق بدی نیفته... آقای جئون اخراجم می‌کنه.

_ نگران نباش. ممنونم که کمکم کردی.

نگهبان سرش رو تکون داد و لیویا وارد خونه شد.

خونه ساکت و به‌هم‌ریخته بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید.

جونگکوک با شنیدن صدای در از اتاقش خارج شد.

موهاش به‌هم‌ریخته بود و تی‌شرت مشکی چروکی به تن داشت. اخم‌هاش به‌شدت درهم بودن.

با دیدن لیویا سر جاش خشک شد؛ اما ثانیه‌ای بعد قدم‌هاش رو تند کرد و با عصبانیت غلیظی به سمتش اومد.

+ اینجا چه غلطی می‌کنی؟

_ اومدم حرف بزنم. تو نذاشتی من از خودم دفاع کنم.

+ دفاع کنی یا دروغ تحویلم بدی؟ می‌خوای بازم دروغ بگی، لیویا؟ یا...

صدایش را پایین آورد و با تلخی ادامه داد:

+ بهتره بگم... هه‌را شی!

لیویا با شنیدن این حرف، اشک‌هاش سرازیر شد و با فریاد گفت:

_ من هه‌را نیستم! من اون عوضی نیستم! اون دختر پنج سال پیش مرد! من لیویام، می‌فهمی؟ من لیویام، نه هیچ‌کس دیگه‌ای!

جونگکوک پوزخندی زد.

+شخصیت هه‌را رو خراب کردی و همه‌ی نقش‌های بعدیت رو ازت گرفت؟ می‌خواستی با لیویا گند بزنی به زندگیم؟! آره؟!

_ چرا مزخرف می‌گی، جونگکوک؟ چرا فکر می‌کنی هنوزم که هنوزه...

+دروغ می‌گم؟

+چرا فکر نکنم، هان؟ پنج سال پیش، دقیقاً پنج سال پیش، با دروغ وارد زندگیم شدی، با دروغ عاشقم کردی و با همون دروغ ترکم کردی!

+ با یه دروغ کثیف‌تر، من رو توی مرگ دروغینت کشتی و عذابم دادی. بعد از پنج سال، بازم با دروغ بهم نزدیک شدی!

+هر روزش رو بهم دروغ گفتی؛ تک‌تک کلماتت، اسمت، شخصیتت، خانواده‌ات... همه‌چیزت!

+ منِ احمق فکر می‌کردم حداقل بعد از پنج سال فهمیدی دوستم داشتی و پیدام کردی؛ نگو توی عوضی فقط دنبال آروم کردن خودت بودی!
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵._ حالا با یه بچه،...

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁴ | ویو خونهچند ثانیه بعد،...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

قبلاً جونگکوک ویدیوی این سگ ناز رو لایک کرده و ری‌پست کرده ب...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

هم اتاقی من

**پارت ۱۹**جونگکوک تو رو به اتاقِ بزرگ و باشکوهِ خودش برد؛ ا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط