بازی تلخ تکرار)p20
#part_20
کاترین
وارده یه خونه ویلایی شدیم و یهو یه موج از صدا و نور به صورتم خورد
موزیک تند و رقص نورها چشمم رو اذیت میکردن بوی الکل و عطر تند همه جا رو پر کرده بود،،یه عالمه آدم دوره هم جمع شده بودن، میخندیدن، حرف میزدنو میرقصیدن.
حس میکردم وارد یه دنیای دیگه شدم.
لونا دستمو گرفت و منو به سمت چند نفر برد
بعده سلام احوالپرسی خودشونو معرفی کردن که فهمیدم دوستاشن
لونا کلی نوشیدنی سفارش داد و چید جلوم
با شیطنت نگام کرد و گفت:از کدوم میخوری؟
میتونستم حدس بزنم محتویات داخل لیوانا چیه،تاحالا لب به اینجور نوشیدنی ها نزده بودم و تجربش رو نداشتم
راستش هیچوقت اهل این جور جاها نبودم.
اما دست بردم سمت یکی از لیوانا و یهوی همش رو یجا سرکشیدم،از تلخیش گلوم به شدت سوخت اما به روی خودم نیاوردم و با بی اهمیتی گفتم : امشب قانون نداریم فقط خودمونیم
لونا با خنده گفت : ارههه بزن بریم
لونا یه شات رو برداشت و سر کشید،منم با تردید یه شات رو برداشتم و خوردم،طعمش خیلی تند بود و یه حس گرما توی بدنم پخش شد.
لونا شروع کرد به رقصیدن و منم کم کم باهاش همراه شدم. هر چی بیشتر میگذشت، بیشتر احساس رهایی میکردم. دیگه به هیچی فکر نمیکردم. فقط موزیک، رقص و طعم تند الکل...
دیگه نمیفهمیدم چند تا خوردم. لونا هوشیارتر نسبت به من به نظر میرسید اما هر دو داشتیم میخندیدیم و دیوونهبازی در میآوردیم.
یه دفعه حس کردم دارم گیج میشم، همه چی دوره سرم میچرخید.
لونا رو صدا زدم، اما صداش رو نمیشنیدم…
سعی کردم راه برم، اما پاهام یاری نمیکردن.
تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که یه نفر منو گرفت.
–هی حالت خوبه؟
یه صدای آشنا شنیدم.
یه چهره آشنا ،یه مرد با چشمای نافذ و موهای مشکی. یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اون...تهیونگ.
کاترین
وارده یه خونه ویلایی شدیم و یهو یه موج از صدا و نور به صورتم خورد
موزیک تند و رقص نورها چشمم رو اذیت میکردن بوی الکل و عطر تند همه جا رو پر کرده بود،،یه عالمه آدم دوره هم جمع شده بودن، میخندیدن، حرف میزدنو میرقصیدن.
حس میکردم وارد یه دنیای دیگه شدم.
لونا دستمو گرفت و منو به سمت چند نفر برد
بعده سلام احوالپرسی خودشونو معرفی کردن که فهمیدم دوستاشن
لونا کلی نوشیدنی سفارش داد و چید جلوم
با شیطنت نگام کرد و گفت:از کدوم میخوری؟
میتونستم حدس بزنم محتویات داخل لیوانا چیه،تاحالا لب به اینجور نوشیدنی ها نزده بودم و تجربش رو نداشتم
راستش هیچوقت اهل این جور جاها نبودم.
اما دست بردم سمت یکی از لیوانا و یهوی همش رو یجا سرکشیدم،از تلخیش گلوم به شدت سوخت اما به روی خودم نیاوردم و با بی اهمیتی گفتم : امشب قانون نداریم فقط خودمونیم
لونا با خنده گفت : ارههه بزن بریم
لونا یه شات رو برداشت و سر کشید،منم با تردید یه شات رو برداشتم و خوردم،طعمش خیلی تند بود و یه حس گرما توی بدنم پخش شد.
لونا شروع کرد به رقصیدن و منم کم کم باهاش همراه شدم. هر چی بیشتر میگذشت، بیشتر احساس رهایی میکردم. دیگه به هیچی فکر نمیکردم. فقط موزیک، رقص و طعم تند الکل...
دیگه نمیفهمیدم چند تا خوردم. لونا هوشیارتر نسبت به من به نظر میرسید اما هر دو داشتیم میخندیدیم و دیوونهبازی در میآوردیم.
یه دفعه حس کردم دارم گیج میشم، همه چی دوره سرم میچرخید.
لونا رو صدا زدم، اما صداش رو نمیشنیدم…
سعی کردم راه برم، اما پاهام یاری نمیکردن.
تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که یه نفر منو گرفت.
–هی حالت خوبه؟
یه صدای آشنا شنیدم.
یه چهره آشنا ،یه مرد با چشمای نافذ و موهای مشکی. یه لحظه حس کردم قلبم وایستاد. اون...تهیونگ.
- ۱۶.۷k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط