فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼⓿

ادامه پارت ⁷⁰


جائه‌وون جلو آمد.

«آخرین صفحه همیشه جدا نگه داشته می‌شد.»

تهیونگ پرسید:

«کجا؟»

جائه‌وون جواب نداد.

من پرسیدم:

«چرا؟»

جائه‌وون به من نگاه کرد.

«چون آخرین صفحه، اسم کسی رو داشت که مسئول واقعی مرگ پدرت بود.»

سکوت.

قلبم تند زد.

«اسم کی؟»

جائه‌وون گفت:

«نمی‌دونم.»

تهیونگ با عصبانیت نگاهش کرد.

«پس چطور می‌گی وجود داشته؟»

«چون خود پدرت بهم گفت.»

«کی؟»

جائه‌وون جواب داد:

«یک روز قبل از مرگش.»

---

صدای قدم‌هایی از بیرون آرشیو آمد.

همه ساکت شدند.

یونگی سریع به سمت در برگشت.

«تنها نیستیم.»

تهیونگ جلوی من ایستاد.

در آرشیو باز شد.

اما کسی وارد نشد.

یک پاکت از زیر در به داخل هل داده شد.

یونگی آن را برداشت.

روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:

«برای دختر او.»

تهیونگ گفت:

«بازش نکن.»

من به پاکت نگاه کردم.

«چرا؟»

«ممکنه تله باشه.»

آرام گفتم:

«ممکنه تنها چیزی باشه که از پدرم باقی مونده.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پس با هم بازش می‌کنیم.»

پاکت را باز کردم.

---

داخلش فقط یک عکس بود.

پدرم.

و تهیونگ.

اما این عکس با عکس‌های قبلی فرق داشت.

پدرم دستش را روی شانه‌ی تهیونگ گذاشته بود.

پشت عکس با دست‌خط پدرم نوشته شده بود:

«اگر روزی مجبور شدی بین حقیقت و کسی که دوستش داری یکی رو انتخاب کنی، حقیقت رو انتخاب کن.»

چشم‌هایم روی جمله ثابت ماند.

تهیونگ عکس را از دستم گرفت.

برای اولین بار دیدم که صورتش واقعاً تغییر کرد.

آرام پرسیدم:

«چرا اینقدر برات مهمه؟»

جواب نداد.

دوباره پرسیدم:

«تهیونگ؟»

بالاخره گفت:

«چون من می‌دونم پدرت از چی می‌ترسید.»

«چی؟»

نگاهش را به من دوخت.

«از روزی که تو مجبور بشی بین من و حقیقت یکی رو انتخاب کنی.»

صدای قدم‌ها دوباره از بیرون آمد.

این بار نزدیک‌تر.

تهیونگ عکس را داخل پرونده گذاشت.

«وقت نداریم.»

یونگی در را بست.

جائه‌وون گفت:

«اونا پیدامون کردن.»

تهیونگ به من نگاه کرد.

«کنارم بمون.»

من سر تکان دادم.

و همان لحظه، چراغ‌های آرشیو صفر خاموش شدند.

در تاریکی، صدای قفل شدن در از بیرون شنیده شد.

یونگی آرام گفت:

«ما رو حبس کردن.»

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد صدایش در تاریکی پیچید:

«اشتباه بزرگی کردن.»

چون این بار...

ما فقط دنبال حقیقت مرگ پدر ا/ت نبودیم.

کسی عمداً می‌خواست ما را داخل آرشیو صفر نگه دارد.

و آن شخص، چیزی بیشتر از پرونده‌ی مرگ پدر ا/ت را می‌خواست.




---
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

فاصله یک لبخند تا جنون

قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤چراغ‌ها یک‌دفعه روشن ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ²--ویو: جونگکوکجونگکوک:{فعلا به...

𓆩 پارت ۶۵ 𓆪 🖤جیمین با شنیدن حرف ات، خشکش زد.— چی گفتی؟ مادرم...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

راز خون پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط