راز خون پارت چهارم
دایانا تمام شب خوابش نبرده بود.
هر بار چشمهایش را میبست، همان صحنه جلوی چشمش ظاهر میشد.
چشمهای غیرطبیعی تهیونگ.
دندانهایی که دیگر نمیتوانست انکارشان کند.
و آن حقیقت وحشتناک:
او انسان نبود.
صدای آرامی از پشت در آمد.
دایانا خشکش زد.
سه ضربه.
تق... تق... تق...
صدای تهیونگ از پشت در شنیده شد:
«دایانا؟»
قلبش تندتر زد.
جواب نداد.
دستگیره آرام پایین رفت.
دایانا یک قدم عقب رفت.
«نیا تو.»
در همان لحظه، دستگیره متوقف شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
«باشه.»
صدایش آرام بود؛ آنقدر آرام که همین آرامش، دایانا را بیشتر میترساند.
«فقط میخواستم بدونم حالت خوبه.»
دایانا با صدایی لرزان گفت:
«تو... خون میخوری؟»
سکوت.
بعد صدای تهیونگ:
«گاهی حقیقت، از چیزی که تصور میکنی سادهتره.»
دایانا عصبی گفت:
«من جواب سؤال پرسیدم.»
تهیونگ پشت در گفت:
«بله.»
دایانا نفسش را حبس کرد.
«پس من باید ازت بترسم.»
«اگر میخوای، بترس.»
این جواب دایانا را ساکت کرد.
«تو منو نمیکشی؟»
صدای تهیونگ کمی پایین آمد.
«اگر قصدش رو داشتم، دیشب زنده از این عمارت بیرون نمیرفتی.»
دایانا دستش را روی سینهاش گذاشت.
این جمله اصلاً آرامشبخش نبود.
اما عجیب بود...
تهیونگ حتی یک قدم هم به داخل اتاق نیامده بود.
چند لحظه بعد گفت:
«میتونم برم.»
دایانا به در نگاه کرد.
«صبر کن.»
تهیونگ ایستاد.
دایانا با تردید پرسید:
«پس چرا منو آوردی اینجا؟»
جوابی نیامد.
«چرا وقتی منو دیدی گفتی بالاخره پیدام کردی؟»
سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
«چون سالها منتظر دیدنت بودم.»
دایانا آرام گفت:
«من که تازه بیستویک سالمه...»
برای اولین بار، صدای تهیونگ کمی تغییر کرد.
«میدونم.»
دایانا ابروهایش را درهم کشید.
«پس چطور ممکنه؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط گفت:
«هنوز وقتش نرسیده.»
و صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
دایانا در را باز نکرد.
جرئت نکرد.
اما همان شب، یک حقیقت را فهمید:
تهیونگ فقط یک خونآشام نبود.
او چیزی دربارهی دایانا میدانست که خود دایانا از آن بیخبر بود.
و همین، از خودِ تاریکی هم ترسناکتر بود. 🕯️🥀
یه لایک بکن من این همه زحمت میکشممممم
هر بار چشمهایش را میبست، همان صحنه جلوی چشمش ظاهر میشد.
چشمهای غیرطبیعی تهیونگ.
دندانهایی که دیگر نمیتوانست انکارشان کند.
و آن حقیقت وحشتناک:
او انسان نبود.
صدای آرامی از پشت در آمد.
دایانا خشکش زد.
سه ضربه.
تق... تق... تق...
صدای تهیونگ از پشت در شنیده شد:
«دایانا؟»
قلبش تندتر زد.
جواب نداد.
دستگیره آرام پایین رفت.
دایانا یک قدم عقب رفت.
«نیا تو.»
در همان لحظه، دستگیره متوقف شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
«باشه.»
صدایش آرام بود؛ آنقدر آرام که همین آرامش، دایانا را بیشتر میترساند.
«فقط میخواستم بدونم حالت خوبه.»
دایانا با صدایی لرزان گفت:
«تو... خون میخوری؟»
سکوت.
بعد صدای تهیونگ:
«گاهی حقیقت، از چیزی که تصور میکنی سادهتره.»
دایانا عصبی گفت:
«من جواب سؤال پرسیدم.»
تهیونگ پشت در گفت:
«بله.»
دایانا نفسش را حبس کرد.
«پس من باید ازت بترسم.»
«اگر میخوای، بترس.»
این جواب دایانا را ساکت کرد.
«تو منو نمیکشی؟»
صدای تهیونگ کمی پایین آمد.
«اگر قصدش رو داشتم، دیشب زنده از این عمارت بیرون نمیرفتی.»
دایانا دستش را روی سینهاش گذاشت.
این جمله اصلاً آرامشبخش نبود.
اما عجیب بود...
تهیونگ حتی یک قدم هم به داخل اتاق نیامده بود.
چند لحظه بعد گفت:
«میتونم برم.»
دایانا به در نگاه کرد.
«صبر کن.»
تهیونگ ایستاد.
دایانا با تردید پرسید:
«پس چرا منو آوردی اینجا؟»
جوابی نیامد.
«چرا وقتی منو دیدی گفتی بالاخره پیدام کردی؟»
سکوت.
بعد تهیونگ گفت:
«چون سالها منتظر دیدنت بودم.»
دایانا آرام گفت:
«من که تازه بیستویک سالمه...»
برای اولین بار، صدای تهیونگ کمی تغییر کرد.
«میدونم.»
دایانا ابروهایش را درهم کشید.
«پس چطور ممکنه؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط گفت:
«هنوز وقتش نرسیده.»
و صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
دایانا در را باز نکرد.
جرئت نکرد.
اما همان شب، یک حقیقت را فهمید:
تهیونگ فقط یک خونآشام نبود.
او چیزی دربارهی دایانا میدانست که خود دایانا از آن بیخبر بود.
و همین، از خودِ تاریکی هم ترسناکتر بود. 🕯️🥀
یه لایک بکن من این همه زحمت میکشممممم
- ۵.۷k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط