{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پُشتِ مَرز دوست داشتن

پُشتِ مَرز دوست داشتن

پارت چهارم :

ویو کوک:

ساعت نزدیک هشت شب بود.

جلوی آینه ایستادم و برای چندمین بار به خودم نگاه کردم. نمی‌دونستم کسی که پیام رو فرستاده کیه، اما یه حس عجیبی داشتم که نباید این قرار رو نادیده بگیرم.

کاپشنم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم.

ساعت ۷:۵۵

به کافهٔ قدیمی رسیدم.

همون کافه‌ای که سال‌ها پیش من و تایان گاهی بعد از مدرسه بهش می‌اومدیم.

وارد شدم.

تقریباً خالی بود.

نگاهم رو بین میزها چرخوندم، اما هیچ‌کس آشنا نبود.

رفتم سمت میز همیشگی‌مون و نشستم.

پنج دقیقه گذشت.

ده دقیقه...

بالاخره صدای باز شدن در کافه اومد.

سرم رو بلند کردم.

تهیونگ.

برای چند لحظه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

تهیونگ آروم جلو اومد و روبه‌روم نشست.

ـ تو هم پیام رو گرفتی؟

با تعجب پرسیدم:

ـ تو فرستادی؟

سرش رو تکون داد.

ـ نه.

سکوت سنگینی بینمون افتاد.

بعد تهیونگ دستش رو روی میز گذاشت.

همون جا‌کلیدی قدیمی هنوز همراهش بود.

نگاهم روی اون ثابت موند.

ـ هنوز نگهش داشتی؟

تهیونگ به جا‌کلیدی نگاه کرد.

ـ بعضی چیزا رو نمی‌شه دور انداخت.

قلبم تندتر زد، اما قبل از اینکه چیزی بگم، گوشی تهیونگ روی میز لرزید.

یک پیام جدید.


تهیونگ صفحه رو نگاه کرد و اخم کرد.

ـ چی نوشته؟

گوشی رو به طرفم گرفت.

پیام فقط یک جمله داشت:

«شما دو نفر نباید دوباره همدیگه رو پیدا می‌کردید.»

نگاهم با نگرانی روی صفحه موند.

ـ تهیونگ... این کیه؟

تهیونگ از جاش بلند شد و اطراف کافه رو نگاه کرد.

ـ نمی‌دونم.

همون لحظه صدای شکستن چیزی از پشت کافه اومد.

هر دو به سمت صدا برگشتیم.

تهیونگ جلوتر از من حرکت کرد.

ـ همین‌جا بمون.

ـ ولی...

ـ کوک، گفتم بمون.

صدای قدم‌هایی از راهروی پشت کافه شنیده می‌شد.

اما وقتی تهیونگ به انتهای راهرو رسید، هیچ‌کس اونجا نبود.

فقط یک پاکت مشکی روی زمین افتاده بود.

تهیونگ پاکت رو برداشت و برگشت.

پاکت رو باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکس مربوط به دوران دبیرستان ما.

اما چیزی که باعث شد هر دو خشکمون بزنه، نوشته‌ای بود که پشت عکس قرار داشت:

«اگر می‌خواهید حقیقت جدایی‌تان را بدانید، از پدر تهیونگ بپرسید.»

تهیونگ چند ثانیه به نوشته خیره موند.

بعد عکس رو مشت کرد.

ـ پس بالاخره وقتش رسیده بفهمم چرا پدرم ما رو از هم جدا کرد.

من آروم پرسیدم:

ـ و اگر حقیقت چیزی باشه که انتظارش رو نداریم؟

تهیونگ نگاهم کرد.

ـ هرچی باشه، این بار نمی‌ذارم کسی بدون اینکه حقیقت رو بدونیم، برای زندگی‌مون تصمیم بگیره.

همون لحظه گوشی من زنگ خورد.

مادرم بود.

جواب دادم.

ـ بله؟

صدای سردش از پشت تلفن اومد:

ـ همین الان برگرد خونه. باید دربارهٔ نامزدی تو و کانیا باهات صحبت کنیم.

نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ افتاد.

تهیونگ حرف‌های مادرم رو شنیده بود.

چهره‌اش جدی شد.

ـ نامزدی؟

آروم گوشی رو پایین آوردم.

حالا باید بین گذشته‌ای که دوباره برگشته بود و آینده‌ای که خانواده‌ام برای من ساخته بودند، یکی رو انتخاب می‌کردم.

و هنوز نمی‌دونستم این انتخاب، قراره زندگی همه‌مون رو تغییر بده.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط