{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part10

مینسو: ا/ت جونگکوک
ا/ت: داداش
مینسو: شما اون داخل چیکار میکردید
ا/ت: داشتم لباس میپوشیدم لباسم خوشگله؟
مینسو:نه خوشگلی نیست جونگکوک اونجا چیکار میکرد
ا/ت: ازش پرسیدم لباسم خوشگل یا نه
مینسو: خب چرا داخل مونده بودید
ا/ت: میخواستم ازش کمک بخوام پشت لباسمو برام ببنده
مینسو: من باور نمیکنم
ا/ت: پس چیو باور میکنی؟
جینسو: چطوره خوبه؟
مینسو: ا/ت فراموشش کن اره خوبه
ا/ت: داداش خوشتیپم لباس من چطوره؟
جینسو: تو کجا بودی؟
ا/ت: اتاق پرو
جینسو: اره خیلی خوشگله حتما بخرش
مینسو: نه من گفتم خوشگل نیست پس نباید بخریش
ا/ت: چرا؟ داداش خیلی خوشگله خیلی دوسش دارم
مینسو: نه بریم جینسو لباستو بخر سریع بیا
ا/ت: داداش ترو خدا بزار بخرم
مینسو: نه همین که گفتم
رفتم اتاق پرو لباسمو عوض کردم و برگشتم
مینسو: الان چطور زیپ پشتشو باز کردی
ا/ت: داداش چقدر گیر میدی ول کن دیگه
مینسو: باشه
ا/ت: بریم
رفتیم بیرون
مینسو: ا/ت بستنی میخوای؟
ا/ت: نه
مینسو: چرا؟ هروقت میرفتی بازار بستنی میخریدی
ا/ت: نمیخوام
مینسو: قهری؟
ا/ت: نه
کوک: فکر کنم گوشیمو تو اون فروشگاه جا گذاشتم میرم بیارمش
جینسو: باشه منتظرتیم
جونگکوک رفت ماهم منتظرش بودیم
مینسو: ا/ت به این زیاد اعتماد نکن
ا/ت: چی؟
مینسو: همین که گفتم
ا/ت: داداش من دیگه بزرگ شدم میدونم به کی اعتماد کنم به کی نکنم

چند دقیقه بعد
کوک: ببخشید
مینسو: بریم غذا بخوریم
کوک: بریم

یک ساعت بعد
جینسو: ا/ت چرا نمیخوری دوسش نداری؟
ا/ت: نه نمیخوام
جینسو: بیا بریم اون لباسرو بخریم
مینسو: نه
ا/ت: خیلی بدی مینسو خیلی بد ازت متنفرم خیلی خوشگل بود خیلیم بهم میومد
کوک: شاید یه لباس خوشگل تر دیدی فراموشش کن
ا/ت: الان کجا بریم؟
مینسو: نمیدونم
ا/ت: من با تو نبودم

شب
اومدیم شهر بازی
رفتم پشت جونگکوک و جینسو قایم شدم
کوک: چیزی شده
مینسو: از شهربازی میترسه
کوک: خودت گفتی بیایم الان میترسی؟
مینسو: خیلی سعی داره بره اما نمیره
ا/ت: خودم زبون دارم من نمیترسم میرم میخوام برم سوار ترن هوایی بشم
مینسو: اینو منم میترسم دیگه تو همین اول که سکته میزنی
ا/ت: من نمیترسم اگه میترسی نیا
مینسو: میام
رفتیم بلیط گرفتیم
پاهام داشت میلرزید چرا این غلطو کردم چطور میتونم برگردم
کوک: میترسی؟
ا/ت: نه نمیترسم
رفتیم سوار شدیم جونگکوک کنار من بود و جینسو و مینسو هم پشتمون نشسته بودن
کوک: اگه واقعا میترسی پیاده شو
ا/ت: میترسم
کمربند هارو بستن با ترس نگاه به جونگکوک کردم دستمو گرفت
کوک: چشماتو ببند نگاه به اطرافت نکن ترست اینجوری کمتر میشه هم من کنارتم هم داداشات پشتن
برگشتم به پشتم نگاه کردم جینسو و مینسو بهم لبخند زدن
ا/ت: میشه دستمو ول نکنی
کوک: باشه
محکم دستشو گرفتم و چشمامو بستم

#فیک
دیدگاه ها (۱۵)

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

دختر تنها________________________________ ویو ا/ت: داشتم با ...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

تکپارتی جونگ کوک

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p15 کوک: باشهته د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط