{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 4

هوای سرد شب صورتشان را می‌برید. فیلیکس و بومگیو هنوز جعبه‌ی سنگین را در دست داشتند و سوبین جلوتر حرکت می‌کرد. کوچه باریک بود و صدای قدم‌هایشان روی آسفالت خیس می‌پیچید.
سوبین گفت: مسیر امنه، فقط باید سریع باشیم.
فیلیکس جواب داد: ده دقیقه تا نقطه‌ی انتقال.
بومگیو نفس‌زنان گفت: امیدوارم این آخرین بار باشه که همچین چیزی رو بلند می‌کنم.
به پیچ کوچه رسیدند. دو نفر از افراد ناشناس جلو آمدند. یکی گفت: این بار به کجا می‌ره؟
سوبین بدون مکث گفت: انتقال داخلی. دستور مستقیم بود.
دیگری نگاهشان کرد و گفت: اگر دروغ بگید، همین‌جا می‌میرید.
فیلیکس محکم گفت: وقت نداریم. اگر شک دارید، همراه‌مون بیاید.
مردها چند لحظه سکوت کردند، سپس کنار رفتند.
بومگیو( زیر لب) : نزدیک بود همه‌چیز خراب بشه.
سوبین: ادامه بدید، زمان مهمه.
به انبار کوچک رسیدند. در چرمی با صدای آرام باز شد. داخل، چراغ زرد و میز فلزی آماده بود.
سوبین: بذاریدش پایین.
فیلیکس و بومگیو هم‌زمان جعبه را روی میز گذاشتند. صدای فلز در اتاق پیچید.
فیلیکس: مرحله‌ی تحویل کامل شد.
سوبین: حالا باید برگردیم و گزارش بدیم.
وقتی از انبار خارج شدند، هوای شب آرام‌تر به نظر می‌رسید. مسیر برگشت کوتاه‌تر بود، اما فشار نگاه‌های سنگین هنوز رویشان بود.
به ساختمان رسیدند. در سالن، همه منتظر بودند. هیونجین روی صندلی نشسته بود، تهیون کنار ستون ایستاده، یونجون و هیونینگ کای نزدیک در. سونگمین آرام از جای خود بلند شد.
سونگمین گفت: خب... تحویل؟
سوبین گفت: انجام شد. بدون دیده شدن، بدون سؤال اضافی.
فیلیکس اضافه کرد: جعبه سالم بود، هیچ ضربه‌ای نخورد.
بومگیو گفت: مسیر کنترل شد، هیچ‌کس شک نکرد.
هیونجین نگاهش را روی فیلیکس ثابت کرد: سرعت خوب بود.
فیلیکس گفت: هدف، اجرا با خطای صفر بود.
تهیون به بومگیو گفت: تو چطور؟
بومگیو گفت: هماهنگ بودیم. هیچ لغزشی پیش نیومد.
یونجون آرام گفت: گزارش دقیق می‌خوام؛ زمان، مسیر، نقطه‌های ریسک.
سوبین گفت: آماده‌ست. همه‌چیز ثبت شده.
سونگمین سکوت کرد، سپس لبخند سردی زد: یک انتقال بی‌نقص. اما این فقط اولین قدم بود.
هیونجین گفت: شما تازه‌کارها بد نبودید. شاید به درد اینجا بخورید.
تهیون گفت: ولی هنوز امتحان‌های سخت‌تر مونده.
فیلیکس گفت: هر چی باشه، آماده‌ایم.
سونگمین قدمی جلو آمد. نگاهش سنگین بود: امشب ثابت کردید که می‌تونید کار کنید. از این لحظه، شما بخشی از ما هستید... اما یادتون باشه، اینجا اعتماد مثل شیشه‌ست. یک ترک کوچک، و همه‌چیز می‌شکنه.
سوبین نفسش را آرام بیرون داد.
بومگیو زیر لب گفت: پس قبول شدیم...
فیلیکس نگاهش را به هیونجین دوخت. هیونجین با همان چشم‌های سرد جواب نگاهش را داد. لحظه‌ای کوتاه، مثل جرقه‌ای خاموش، بینشان رد شد.
سونگمین گفت: برید استراحت کنید فردا مرحله‌ی بعدی شروع می‌شه.
سه نفر آرام از سالن خارج شدند. در راهرو تاریک، سوبین گفت: مأموریت کامل شد. حالا باید آماده‌ی فردا باشیم.
فیلیکس گفت: این تازه شروعشه.
بومگیو گفت: امیدوارم فردا سبک‌تر باشه.
سوبین با لبخند کوتاه گفت: اینجا هیچ‌وقت سبک‌تر نمی‌شه.
دیدگاه ها (۶)

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 19سکوت سنگین شده بود.فلیکس به صف...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

LESSON

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_8 فصل چهارم | ص...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط