پارت ۲۲
غذا رو گذاشت جلوش
+گشنه نیستم ممنون -بخور..زنده نیاز دارمت!
روش رو کرد اونطرف که دوباره صدای تهیونگ اومد
-نمیخوای که روز استراحتت رو خراب کنم؟! پس بهتره بخوری!
حتی بلد نبود که عذرخواهی کنه!
هرچند همینم برای جانگکوک کافی بود و شروع کرد به خوردن غذا..
اون روز هم به هر نحوی که بود تموم شد و تمام استرس جانگکوک برای فردا
بود!
با یاداوری رابطه قبلیش به تهیونگ هم ترس برش میداشت و هم لذت!..
+چرا..چرا باید از اینکه اون باهام اینطور رفتار میکنه لذت ببرم!
نگاهی توی اینه به خودش انداخت..
"راستی چقدر زندگی کنار یه خوناشام براش عادی شده بود!"
............
کتاب رو باز کرد..
درست بود! همه اتفاقات امروز نوشته شده بودن..
پوفی کرد و کتابو بست
میدونست که کتاب احساسات واقعیش رو مینویسه..میدونست که قلبش نسبت
به اون پسرک مهربون تر شده اما اون نباید کتابو تغییر بده!..
..............
×بازم که صبح شد و تو رفتی سر اون کتاب!
جیمین لقمه دیگه ای صبحونه رو دهنش گذاشت و با خوشحالی به یونگی رو
کرد
*تهیونگ..همون خوناشامه..
×خب
*حدس بزن چیشده؟!
×چمیدونم زده کوک رو کشته که گند زد به زندگی منو تو!
جیمین با اخمی کیوت یونگی رو نگاه کرد
*اه چقدر بد اخلاقی یونگیا!!
یونگی خندید و شیرش رو خورد.
×به من چه خودت بهم گفتی حدس بزنم!
*اصلا بهتره هیچوقت حدس نزنی!
اینو گفت و از سر میز بلند شد و رفت طرف اتاقشون اونم به حالت قهر!
یونگی که دهنش باز مونده بود از جاش بلند شد و همینطور که به سمت
اتاقشون میرفت اروم زیر لبش گفت
×خدا بگم چیکارت کنه جانگکوک با اون کتاب خوندنت هم گند زدی به زندگی
ما هم خودت!
پوفی کرد و در اتاقو باز کرد که دید جیمین پشتش بهشه و روی تخت خوابیده
وقتی قهر میکرد خیلی کیوت میشد اما یونگی تحملش رو نداشت
×جیمینا..مگه من چی گفتم که قهر کردی؟!
جیمین چیزی نگفت که یونگی کنارش نشست و مشغول نوازشش شد
×با من حرف نمیزنی؟!
جیمین که ار نوازش شدنش توسط یونگی داشت لذت میبرد اروم گفت
*بهم توجه نمیکنی!
×من بهت توجه نمیکنم؟!..تو که خودت میدونی همه دنیامی!..فقط نمیخوام که
دوباره گیر اون کتاب بیوفتی همین!
با یه حرکت جیمین رو برگردوند و به چشماش نگاه کرد
×حالا بهم بگو چیشده
جیمین ریز خندید و دستشو برد زیر لباس یونگی و شروع کرد به لمس کردنش که یونگی تعجب کرد..
*شاید قرار باشه اونام بشن یکی مثل ما!!
..........
+گشنه نیستم ممنون -بخور..زنده نیاز دارمت!
روش رو کرد اونطرف که دوباره صدای تهیونگ اومد
-نمیخوای که روز استراحتت رو خراب کنم؟! پس بهتره بخوری!
حتی بلد نبود که عذرخواهی کنه!
هرچند همینم برای جانگکوک کافی بود و شروع کرد به خوردن غذا..
اون روز هم به هر نحوی که بود تموم شد و تمام استرس جانگکوک برای فردا
بود!
با یاداوری رابطه قبلیش به تهیونگ هم ترس برش میداشت و هم لذت!..
+چرا..چرا باید از اینکه اون باهام اینطور رفتار میکنه لذت ببرم!
نگاهی توی اینه به خودش انداخت..
"راستی چقدر زندگی کنار یه خوناشام براش عادی شده بود!"
............
کتاب رو باز کرد..
درست بود! همه اتفاقات امروز نوشته شده بودن..
پوفی کرد و کتابو بست
میدونست که کتاب احساسات واقعیش رو مینویسه..میدونست که قلبش نسبت
به اون پسرک مهربون تر شده اما اون نباید کتابو تغییر بده!..
..............
×بازم که صبح شد و تو رفتی سر اون کتاب!
جیمین لقمه دیگه ای صبحونه رو دهنش گذاشت و با خوشحالی به یونگی رو
کرد
*تهیونگ..همون خوناشامه..
×خب
*حدس بزن چیشده؟!
×چمیدونم زده کوک رو کشته که گند زد به زندگی منو تو!
جیمین با اخمی کیوت یونگی رو نگاه کرد
*اه چقدر بد اخلاقی یونگیا!!
یونگی خندید و شیرش رو خورد.
×به من چه خودت بهم گفتی حدس بزنم!
*اصلا بهتره هیچوقت حدس نزنی!
اینو گفت و از سر میز بلند شد و رفت طرف اتاقشون اونم به حالت قهر!
یونگی که دهنش باز مونده بود از جاش بلند شد و همینطور که به سمت
اتاقشون میرفت اروم زیر لبش گفت
×خدا بگم چیکارت کنه جانگکوک با اون کتاب خوندنت هم گند زدی به زندگی
ما هم خودت!
پوفی کرد و در اتاقو باز کرد که دید جیمین پشتش بهشه و روی تخت خوابیده
وقتی قهر میکرد خیلی کیوت میشد اما یونگی تحملش رو نداشت
×جیمینا..مگه من چی گفتم که قهر کردی؟!
جیمین چیزی نگفت که یونگی کنارش نشست و مشغول نوازشش شد
×با من حرف نمیزنی؟!
جیمین که ار نوازش شدنش توسط یونگی داشت لذت میبرد اروم گفت
*بهم توجه نمیکنی!
×من بهت توجه نمیکنم؟!..تو که خودت میدونی همه دنیامی!..فقط نمیخوام که
دوباره گیر اون کتاب بیوفتی همین!
با یه حرکت جیمین رو برگردوند و به چشماش نگاه کرد
×حالا بهم بگو چیشده
جیمین ریز خندید و دستشو برد زیر لباس یونگی و شروع کرد به لمس کردنش که یونگی تعجب کرد..
*شاید قرار باشه اونام بشن یکی مثل ما!!
..........
- ۴۵.۹k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط