سقوط درخشان یک دیوانه
سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۳۲
سانیار
همه تو اتاق من جمع شده بودن. یه چند دقیقه ای بود اومده بودن .
آرش اومده بود یه سری مدارک که ازش سر در نمیارم بهم بده .
الان که فکرش میکنم این دو روز زیادی داشتم بی کار میگشتم باید زود تر دباره بیفتم رو دور نمیتونم تا ابد همش با مروارید وقت بگذرونم …. مثلا شاهزاده ام …
آرش که مثل همیشه روی مبل ولو شده بود و پاهاش رو انداخته بود رو میز، آرین و اراد که دوتایی مثل همیشه یه گوشه نشسته بودن و با گوشی ور میرفتن، و رضا که با اخم و تخم نشسته بود و هر چند ثانیه یه نگاه به در اتاق می انداخت.
آرش گفت: خب دیگه. تعریف کن ببینم. چطور شد یهو عاشق یه دختر دیوونه شدی؟
رضا درجا داد زد: آرش!
آرش (مو فرفری حنایی اگه یادتون باشه ) دستاش رو بالا برد: آروم داداش آروم. فقط دارم میپرسم. خو یه چیزی به ما هم بگه دیگه.
گفتم: هیچی نیست که بگم. یه روز دیدمش. تمام.
آرین (با اراد دو قلو هسن: یاد اوری ) با خنده گفت: یه روز دیدمش تمام؟ برا ما یه کتاب بنویس.
اراد گفت: آره بابا. رفتی گلوله خوردی . تفنگ تو دستت گرفتی . قتل کردی . اون دختره گردن گرفت … و تو میگی "تمام"؟
رضا عصبی گفت: شماها اگه مروارید رو مسخره کنین، همین الان از اینجا پرتون میدم بیرون.
آرش سریع گفت: کی مسخره کرد؟ ما داریم تعریف میکنیم. به جان خودم.
گفتم: بسه. چیزی نیست که بگم. فقط میدونم که میخوامش.
رضا یهو ساکت شد. نگاهم کرد. یه چیزی تو نگاهش بود. مثل اینکه داشت یه بحثی رو با خودش میکرد.
آرین گفت: خب این که عالیه. ولی یه سوال مهم دارم.
گفتم: بپرس.
آرین با جدیت گفت: اون تیشرت خط خطی چیه… واقعا با ماژیک رنگی کردی؟
و به تیشرت رو تخت که یادم رفته بود برش دارم اشاره کرد
خندهام گرفت. گفتم: اون خودش کرد. من فقط ماژیک دادم.
اراد گفت: وای. یعنی این دختر یه تیشرت سفید داشته، گفته نه سفید نمیخوام، تو ماژیک دادی، شده مثل صفحه نقاشی بچهها، و بعد پوشیده؟
گفتم: دقیقا.
آرش بلند خندید: یا خدا. من عاشقش شدم.
رضا با اخم گفت: عاشق مروارید نشو.
آرش گفت: چرا؟ تو که این یکی رو به سانیار دادی.
رضا یهو داد زد: من چیزی ندادم! اون خودش رفت تو بغلش!
همه زدیم زیر خنده. رضا عصبی رو مبل جابه جا شد و گفت: اصلا چرا من اینجام؟ من باید برم دنبال مروارید.
ادامه هم جا نشد
راستی هالووین مبارککک
پارت ۳۲
سانیار
همه تو اتاق من جمع شده بودن. یه چند دقیقه ای بود اومده بودن .
آرش اومده بود یه سری مدارک که ازش سر در نمیارم بهم بده .
الان که فکرش میکنم این دو روز زیادی داشتم بی کار میگشتم باید زود تر دباره بیفتم رو دور نمیتونم تا ابد همش با مروارید وقت بگذرونم …. مثلا شاهزاده ام …
آرش که مثل همیشه روی مبل ولو شده بود و پاهاش رو انداخته بود رو میز، آرین و اراد که دوتایی مثل همیشه یه گوشه نشسته بودن و با گوشی ور میرفتن، و رضا که با اخم و تخم نشسته بود و هر چند ثانیه یه نگاه به در اتاق می انداخت.
آرش گفت: خب دیگه. تعریف کن ببینم. چطور شد یهو عاشق یه دختر دیوونه شدی؟
رضا درجا داد زد: آرش!
آرش (مو فرفری حنایی اگه یادتون باشه ) دستاش رو بالا برد: آروم داداش آروم. فقط دارم میپرسم. خو یه چیزی به ما هم بگه دیگه.
گفتم: هیچی نیست که بگم. یه روز دیدمش. تمام.
آرین (با اراد دو قلو هسن: یاد اوری ) با خنده گفت: یه روز دیدمش تمام؟ برا ما یه کتاب بنویس.
اراد گفت: آره بابا. رفتی گلوله خوردی . تفنگ تو دستت گرفتی . قتل کردی . اون دختره گردن گرفت … و تو میگی "تمام"؟
رضا عصبی گفت: شماها اگه مروارید رو مسخره کنین، همین الان از اینجا پرتون میدم بیرون.
آرش سریع گفت: کی مسخره کرد؟ ما داریم تعریف میکنیم. به جان خودم.
گفتم: بسه. چیزی نیست که بگم. فقط میدونم که میخوامش.
رضا یهو ساکت شد. نگاهم کرد. یه چیزی تو نگاهش بود. مثل اینکه داشت یه بحثی رو با خودش میکرد.
آرین گفت: خب این که عالیه. ولی یه سوال مهم دارم.
گفتم: بپرس.
آرین با جدیت گفت: اون تیشرت خط خطی چیه… واقعا با ماژیک رنگی کردی؟
و به تیشرت رو تخت که یادم رفته بود برش دارم اشاره کرد
خندهام گرفت. گفتم: اون خودش کرد. من فقط ماژیک دادم.
اراد گفت: وای. یعنی این دختر یه تیشرت سفید داشته، گفته نه سفید نمیخوام، تو ماژیک دادی، شده مثل صفحه نقاشی بچهها، و بعد پوشیده؟
گفتم: دقیقا.
آرش بلند خندید: یا خدا. من عاشقش شدم.
رضا با اخم گفت: عاشق مروارید نشو.
آرش گفت: چرا؟ تو که این یکی رو به سانیار دادی.
رضا یهو داد زد: من چیزی ندادم! اون خودش رفت تو بغلش!
همه زدیم زیر خنده. رضا عصبی رو مبل جابه جا شد و گفت: اصلا چرا من اینجام؟ من باید برم دنبال مروارید.
ادامه هم جا نشد
راستی هالووین مبارککک
- ۴۹۳
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط