چند پارتی
پارت ۴
جونگکوک خندید. خندهی کج، سرد و در عین حال فریبنده. با نوکِ کفشش یه دایره روی گَرد کشید و بعد گفت:
«آره… بیا اینجا، کنارم وایس.»
من قدم برداشتم. جونگکوک دستش رو دراز کرد و بدون اجازه، دستِ من رو گرفت و کشیدش به سمتِ خودش. رنگِ صورتم پرید. فاصلمون به یه سیانتی متر رسید. بویِ تلخِ عطرش، بویِ سیگارِ خاموش، و گرماِ بدنش… همهچیزی دور و برم توی یه فضاِ مبهم و دوگوش گردید.
به گوشم نزدیک شد و زمزمه کرد: «میدونستی که همیشه تماشات میکردم؟»
قلبم یه ضربه رو جا انداخت. همیشه؟ یعنی از کی؟!
ادامه داد: «ببینم، هیچوقت جرأت نداری که اولین قدم رو بردارای. هیچوقت نمیآی پیشم. هیچوقت جوابِ اون نگاهِ متعجبی که بهم میاندازی رو نمیدی. امنیته برات، ببینمت از دور.»
دستم لرزید. همهچیز رو برا صدا درآوردی بود. اون از همون روزِ اول فهمیده بود که من عاشقشم. نه برای اینکه من حرکتی کرده باشم، نه. برای اینکه «نگاهم» همهچیز رو برا میکرد. اون با اون چشمهایِ مشکیِ خوش، تمامِ رازِ من رو خونده بود.
و بدترین بخش؟ اون از این «خوندن» لذت میبرد.
«از فردا هر روز بعد از مدرسه بیاد اینجا،» گفت و با سر انگشتش نگاهی به زیرِ چونهم داد. «من باید ببینم تا کی میتونم با بازیِ تو ادامه بدم. و تو باید ببینی تا کی باور میکنی که من تورو میبنیستم.»دورم رفت، دستاش رو در جیباش کرد و با همون راهِ آروم، دور شد. من موندیم. سرماِ عصری که تازه شروع شده بود، به پوستِ لختِ دستاشم رسید. پشتِ ساختمونِ قدیمی تنها بود، بغیر از بویِ سیگار و ردِ بازی که جونگکوک شروع کرده بود.
و من… من ترسیدم. نه از جونگکوک. از اینکه فردا، همون ساعت، با چه صورت و با چه قلبِ آمادهای به اونجا برگردم.
جونگکوک خندید. خندهی کج، سرد و در عین حال فریبنده. با نوکِ کفشش یه دایره روی گَرد کشید و بعد گفت:
«آره… بیا اینجا، کنارم وایس.»
من قدم برداشتم. جونگکوک دستش رو دراز کرد و بدون اجازه، دستِ من رو گرفت و کشیدش به سمتِ خودش. رنگِ صورتم پرید. فاصلمون به یه سیانتی متر رسید. بویِ تلخِ عطرش، بویِ سیگارِ خاموش، و گرماِ بدنش… همهچیزی دور و برم توی یه فضاِ مبهم و دوگوش گردید.
به گوشم نزدیک شد و زمزمه کرد: «میدونستی که همیشه تماشات میکردم؟»
قلبم یه ضربه رو جا انداخت. همیشه؟ یعنی از کی؟!
ادامه داد: «ببینم، هیچوقت جرأت نداری که اولین قدم رو بردارای. هیچوقت نمیآی پیشم. هیچوقت جوابِ اون نگاهِ متعجبی که بهم میاندازی رو نمیدی. امنیته برات، ببینمت از دور.»
دستم لرزید. همهچیز رو برا صدا درآوردی بود. اون از همون روزِ اول فهمیده بود که من عاشقشم. نه برای اینکه من حرکتی کرده باشم، نه. برای اینکه «نگاهم» همهچیز رو برا میکرد. اون با اون چشمهایِ مشکیِ خوش، تمامِ رازِ من رو خونده بود.
و بدترین بخش؟ اون از این «خوندن» لذت میبرد.
«از فردا هر روز بعد از مدرسه بیاد اینجا،» گفت و با سر انگشتش نگاهی به زیرِ چونهم داد. «من باید ببینم تا کی میتونم با بازیِ تو ادامه بدم. و تو باید ببینی تا کی باور میکنی که من تورو میبنیستم.»دورم رفت، دستاش رو در جیباش کرد و با همون راهِ آروم، دور شد. من موندیم. سرماِ عصری که تازه شروع شده بود، به پوستِ لختِ دستاشم رسید. پشتِ ساختمونِ قدیمی تنها بود، بغیر از بویِ سیگار و ردِ بازی که جونگکوک شروع کرده بود.
و من… من ترسیدم. نه از جونگکوک. از اینکه فردا، همون ساعت، با چه صورت و با چه قلبِ آمادهای به اونجا برگردم.
- ۷.۱k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط