P59

P59

P59
درِ سرویس بهداشتی با صدای آرومی پشت سر جی‌یون بسته شد، چند ثانیه همون‌جا ایستاد، نفس عمیقی کشید... تا بتونه بین نقش هاش تعادل ایجاد کنه و بعد دوباره همون ماسک همیشگی روی صورتش نشست.
آروم از راهروی خلوت VIP عبور کرد. نورهای زرد کمرنگ روی کف سنگی راهرو افتاده بود و صدای موسیقی از سالن اصلی خفه و دور به گوش میرسید
فقط باید برمی‌گشت داخل...
و برای چند ثانیه مثل جی یون رفتار میکرد تا همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رفت...
اما...
هنوز چند قدم تا اتاق مونده بود که نگاهش روی قامت آشنایی ثابت موند.
جونگ‌کوک...پشت به دیوار کنار درِ ورودی ایستاده بود، کت چرمی مشکیش روی شونه‌هاش افتاده بود، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و با دست دیگه سیگار نیم‌سوخته‌ای بین انگشت‌هاش نگه داشته بود، دود آروم از بین لب‌هاش بیرون می‌اومد، اخم خیلی ریزی بین ابروهاش نشسته بود، اون اخم...
از اون مدل اخم‌هایی نبود که از عصبانیت باشه.
بیشتر...
انگار چیزی ذهنش رو ول نمی‌کرد، جی‌یون چند لحظه فقط نگاهش کرد، بعد آروم کنارش ایستاد، چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدن، فقط دود سیگار بینشون می‌پیچید، جی‌یون نگاهش رو از راهرو گرفت و سمت جونگ‌کوک برگردوند.
جی‌یون: چرا بیرونی؟
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کنه، آخرین پک رو زد.
چند ثانیه دود رو نگه داشت...
بعد آروم بیرون داد.
جونگ‌کوک: سروصدا...رفت رو مخم.
جی‌یون خیلی محو لبخند زد.
دستش رو آروم روی شونه‌ی جونگ‌کوک گذاشت.
جی‌یون: الان بهتری؟
جونگ‌کوک چیزی نگفت، فقط آخرین پکش رو زد.
سیگار رو انداخت روی زمین،با نوک کفشش...
محکم لهش کرد.
حرکتی که باعث شد نگاه جی‌یون برای کسری از ثانیه روی کفشش ثابت بمونه، یه خشونت کوچیک...
یه بی‌حوصلگی عجیب...
انگار چیزی داخلش می‌جوشید، قبل از اینکه جی‌یون فرصت گفتن چیزی رو داشته باشه...
جونگ‌کوک برگشت و یکدفعه مچ دستش رو گرفت، نه اون‌قدر محکم که درد بگیره...
اما به اندازه‌ای محکم که معلوم بود ذهنش جای دیگه‌ایه.
جونگ‌کوک: بریم.
همون لحظه شروع کرد به راه رفتن، قدم‌هاش بلندتر و سریع‌تر از همیشه بود، جی‌یون ناخواسته همراهش کشیده شد.
چند قدم که رفتن، آروم گفت:
جی‌یون: کیفم...
تا شاید بتونه وقت بخره برای اینکه بفهمه چی شده اما جونگ‌کوک حتی سرعتش رو کم نکرد، فقط دستش رو از مچ جی‌یون پایین آورد...
و انگشت‌هاش رو دور دستش قفل کرد.
جونگ‌کوک: به تهیونگ بگو بیارتش خونه.
جی‌یون این بار مطمئن شد، یه چیزی... ذهن جونگ‌کوک رو به‌هم ریخته بود.
اما از چی؟
آیا...چیزی شنیده بود؟
نه...
غیرممکن بود.
اگه حتی یک نفر پشت اون راهرو نفس کشیده بود...
جی‌یون قبل از همه متوجه حضورش می‌شد.
پس...چی شده بود؟
به پله‌هایی رسیدن که به سالن اصلی کلاب ختم می‌شد.
صدای موسیقی حالا خیلی بلندتر بود، نورهای آبی و قرمز مدام روی صورتشون جابه‌جا می‌شد.
جی‌یون دستش رو آروم از بین انگشت‌های جونگ‌کوک بیرون کشید. همون‌جا وسط پله ها ایستاد. جونگ‌کوک هم دو پله پایین تر متوقف شد.
جی‌یون این بار کاملاً جدی نگاهش کرد و گفت:
جی‌یون: چی شده، کوک؟
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
دستش رو روی شقیقه‌ش گذاشت و چند ثانیه چشم‌هاش رو بست، انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت که خودش هم نمی‌دونست چیه.
همون لحظه...
چند پسر مست با خنده از طبقه‌ی پایین بالا اومدن، جونگ‌کوک یه نگاه بهشون انداخت، بعد بدون فکر...
دو قدم به سمت جی‌یون برداشت، اون‌قدر نزدیک...
که جی‌یون بین دیوار و بدن کوک گیر کرد.
بوی عطر تلخ جونگ‌کوک با بوی سیگار توی هم قاطی شده بود و باعث میشد به خاطر فاصله چند سانتی‌متری بینشون بیشتر شنیده بشه، جی یون برای لحظه به فکر فرو رفت... چه بلایی سرش اومده بود؟ چرا...؟ چرا انقدر در مقابل این مرد بی توان بود که میزاشت مهکم پشت سرش خودش بکشونتش در این نزدیکش بشه و...
پسرها با خنده از کنارشون رد شدن...
اما برای جونگ‌کوک...
انگار صداها کم‌کم محو می‌شدن، موسیقی دورتر می‌شد، نورها آهسته‌تر حرکت می‌کردن، تمام توجهش...
روی صورت زنی بود که روبه‌روش ایستاده بود.
نگاهش از چشم‌هاش پایین اومد...
روی لب های خوش فرمش، روی بینی ظریفش و... موند، بعد دوباره برگشت به چشم‌هاش.
و بی‌اختیار...فقط یک فکر از ذهنش گذشت، خدای من...
چطور ممکنه... هر بار که می‌بینمت... از دفعه‌ی قبل زیباتر باشی...؟
جی‌یون: کوک...
هیچ جوابی نداد.
جی‌یون: ...کوک!
صدای آروم جی‌یون رشته‌ی فکرش رو برید.
جونگ‌کوک انگار تازه از خواب بیدار شده باشه، پلک زد، پسرها رد شده بودن، پله ها دوباره خالی بود، با چشم‌هایی که هنوز کمی گیج به نظر می‌رسید، به جی‌یون خیره شد.
جونگ‌کوک: ه... ها؟
جی‌یون: خوبی؟
جونگ‌کوک چند بار پشت سر هم پلک زد.
جونگ‌کوک: آ... آره...خوبم.
جی‌یون چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دوباره پرسید:
جی‌یون: نگفتی چی شده...؟
دیدگاه ها (۱۰)

درخواستی

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

پارت ۱۹۵

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چندپارتی جونگ کوک

سناریو

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت⁴⁸ویو یونگیراهرو طولانی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط