Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 20
تهیونگ هنوز به حرفهای اون مرد فکر میکرد. «به پدرت اعتماد نکن...» یعنی چی؟ مگه پدرش سالها پیش نمرده بود؟
به جونگکوک نگاه کرد که ساکت کنارش ایستاده بود.
+ تو میدونی اون مرد کی بود، مگه نه؟
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
- فقط میدونم نباید بهش نزدیک بشی.
+ بازم داری از جواب دادن فرار میکنی!
تهیونگ با ناراحتی ازش فاصله گرفت. جونگکوک خواست دستش رو بگیره، اما این بار تهیونگ اجازه نداد.
همون موقع رئیس وارد تالار شد.
رئیس: «دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی، وارث نور. پدرت هنوز زندهست.»
تهیونگ با ناباوری بهش خیره شد.
+ چی؟ این امکان نداره!
رئیس: «اون کسیه که دروازه رو برای اولین بار باز کرد. مادرت سعی کرد جلوی اون رو بگیره و بهای سنگینی پرداخت.»
تهیونگ احساس کرد زمین زیر پاش خالی شده. تمام عمرش فکر میکرد پدر و مادرش رو از دست داده، اما حالا حتی نمیدونست کدوم بخش از گذشتهاش واقعی بوده.
جونگکوک جلو اومد.
- حرفاش رو باور نکن. اون داره ازت استفاده میکنه.
رئیس لبخند زد.
رئیس: «پس ازش بپرس چرا از اول مأمور شده بود پیدات کنه.»
تهیونگ آهسته به جونگکوک برگشت. رنگ صورت جونگکوک پریده بود.
+ اینم دروغه؟ بهم بگو!
جونگکوک نمیتونست توی چشمهاش نگاه کنه.
- نه... این قسمت حقیقت داره.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد. بدون اینکه چیزی بگه، از تالار بیرون رفت.
جونگکوک خواست دنبالش بره، اما رئیس جلوش رو گرفت.
رئیس: «اگه بری دنبالش، دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی.»
جونگکوک دستش رو کنار زد.
- من از همون اول باید انتخابم رو میکردم.
و به دنبال تهیونگ دوید.
اما وقتی به راهرو رسید، تهیونگ دیگه اونجا نبود.
فقط گردنبند کوچیکی روی زمین افتاده بود؛ گردنبندی که همیشه دور گردنش میانداخت.
جونگکوک اون رو برداشت و پشتش رو دید.
روی گردنبند، نمادی حک شده بود که تا اون لحظه ندیده بود.
نماد خاندان تاریکی.
و زیرش، اسم واقعی پدر تهیونگ نوشته شده بود.
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:
- نه... امکان نداره.
چون اون اسم متعلق به کسی بود که جونگکوک تمام عمرش ازش میترسید.
~~~
ادامه دارد...
دوزتان با درس درگیرم برا همین دیر به دیر پارت میزارم، پس آنفالو نکنید🎀
part : 20
تهیونگ هنوز به حرفهای اون مرد فکر میکرد. «به پدرت اعتماد نکن...» یعنی چی؟ مگه پدرش سالها پیش نمرده بود؟
به جونگکوک نگاه کرد که ساکت کنارش ایستاده بود.
+ تو میدونی اون مرد کی بود، مگه نه؟
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
- فقط میدونم نباید بهش نزدیک بشی.
+ بازم داری از جواب دادن فرار میکنی!
تهیونگ با ناراحتی ازش فاصله گرفت. جونگکوک خواست دستش رو بگیره، اما این بار تهیونگ اجازه نداد.
همون موقع رئیس وارد تالار شد.
رئیس: «دیگه وقتشه حقیقت رو بدونی، وارث نور. پدرت هنوز زندهست.»
تهیونگ با ناباوری بهش خیره شد.
+ چی؟ این امکان نداره!
رئیس: «اون کسیه که دروازه رو برای اولین بار باز کرد. مادرت سعی کرد جلوی اون رو بگیره و بهای سنگینی پرداخت.»
تهیونگ احساس کرد زمین زیر پاش خالی شده. تمام عمرش فکر میکرد پدر و مادرش رو از دست داده، اما حالا حتی نمیدونست کدوم بخش از گذشتهاش واقعی بوده.
جونگکوک جلو اومد.
- حرفاش رو باور نکن. اون داره ازت استفاده میکنه.
رئیس لبخند زد.
رئیس: «پس ازش بپرس چرا از اول مأمور شده بود پیدات کنه.»
تهیونگ آهسته به جونگکوک برگشت. رنگ صورت جونگکوک پریده بود.
+ اینم دروغه؟ بهم بگو!
جونگکوک نمیتونست توی چشمهاش نگاه کنه.
- نه... این قسمت حقیقت داره.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد. بدون اینکه چیزی بگه، از تالار بیرون رفت.
جونگکوک خواست دنبالش بره، اما رئیس جلوش رو گرفت.
رئیس: «اگه بری دنبالش، دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی.»
جونگکوک دستش رو کنار زد.
- من از همون اول باید انتخابم رو میکردم.
و به دنبال تهیونگ دوید.
اما وقتی به راهرو رسید، تهیونگ دیگه اونجا نبود.
فقط گردنبند کوچیکی روی زمین افتاده بود؛ گردنبندی که همیشه دور گردنش میانداخت.
جونگکوک اون رو برداشت و پشتش رو دید.
روی گردنبند، نمادی حک شده بود که تا اون لحظه ندیده بود.
نماد خاندان تاریکی.
و زیرش، اسم واقعی پدر تهیونگ نوشته شده بود.
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:
- نه... امکان نداره.
چون اون اسم متعلق به کسی بود که جونگکوک تمام عمرش ازش میترسید.
~~~
ادامه دارد...
دوزتان با درس درگیرم برا همین دیر به دیر پارت میزارم، پس آنفالو نکنید🎀
- ۳۴۰
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط