part 21
چند هفته بعد، قصر برای یک جشن کوچک آماده میشد.
الیا از صبح هیجانزده بود.
الیا: لیا! امشب قراره لباسهای جدید رو ببینیم!
لیا: من برای لباس نیومدم.
الیا: پس برای چی اومدی؟
لیا: غذا.
الیا: قابل احترامه.
شب، همه در سالن جمع شدند.
لوسین طبق معمول با چند نفر شوخی میکرد.
کایل هم گوشه سالن ایستاده بود.
لوسین به سمت من آمد.
لوسین: لیا، یه رقص؟
لیا: نه.
لوسین: حتی یه رقص دوستانه؟
لیا: گفتم نه!
لوسین خندید.
اما وقتی برگشتم، کایل رو دیدم که به ما نگاه میکرد.
لیا: مشکلیه؟
کایل: نه.
لیا: مطمئنی؟
کایل: کاملاً.
ولی چرا قیافهاش اصلاً شبیه آدمهای «کاملاً مطمئن» نبود؟ 😂
الیا از صبح هیجانزده بود.
الیا: لیا! امشب قراره لباسهای جدید رو ببینیم!
لیا: من برای لباس نیومدم.
الیا: پس برای چی اومدی؟
لیا: غذا.
الیا: قابل احترامه.
شب، همه در سالن جمع شدند.
لوسین طبق معمول با چند نفر شوخی میکرد.
کایل هم گوشه سالن ایستاده بود.
لوسین به سمت من آمد.
لوسین: لیا، یه رقص؟
لیا: نه.
لوسین: حتی یه رقص دوستانه؟
لیا: گفتم نه!
لوسین خندید.
اما وقتی برگشتم، کایل رو دیدم که به ما نگاه میکرد.
لیا: مشکلیه؟
کایل: نه.
لیا: مطمئنی؟
کایل: کاملاً.
ولی چرا قیافهاش اصلاً شبیه آدمهای «کاملاً مطمئن» نبود؟ 😂
- ۱۵۰
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط