_پارت: 6_
ضربان قلبم امون نفس کشیدن و بهم نمیداد
سمت دستشویی هجوم بردم.
پرده سنگینی رویه سینه ام افتاده و نمیذاره نفس بکشم.
قلبم به شدت میزنه و انگار دنیا دور سرم میچرخه و هیچ صدایی،به جز تپش قلبم نمیشنوم.
از عرق خیس خیس خیسم.
مشت آبی به سمت صورتم پرت میکنم
بالاخره نفسم بالا میاد.
گلوم درد میگیره و چشم هام تیره و تار میبینه.
"باشه من باختم، خیلی بد باختم"
تقریبا رویه زانوهام افتادم
سعی میکنم هق نزنم.
"خودتو جمع و جور کن احمق"
چندتا تفس عمیق میکشم
دم، بازدم
دم، بازدم
اشکامو پاک میکنم
دم، بازدم
بالاخره از روشویی میگیرم و رویه پاهام بلند میشم
صوتمو میشورم و میام بیرون.
رویه راهرو خالی قدم میزنم تا به اتاقم برگردم
تقریبا هنوزم هیچ جارو نمیبینم..
چهار، پنج بار سکندری میخورم که یکی دستمو میگیره.
ا.ت:"ولم کـ"
با دیدن میونگ جملم قطع شد
ا.ت:"تو؟ "
میونگ:"به سومین گفتم نقشش جواب نمیده ولی گوش نکرد.. "
بیشتر با خودش صحبت میکرد
میونگ:"حالتون خوبه؟ "
سرمو تکون دادم، یک قدم ازم فاصله گرفت
ا.ت:"منظورت چی بود؟"
انگاری لال بود
میونگ:"هـ.. هـیچی"
زیر بغلم گرفت و بردتم دفتر و بهم یذره آب داد و بعدم میخواست بره
که دستشو گرفتم
ا.ت:"منظورت از نقشه سومین چی بود؟ "
میونگ:"هیچی فقط.. منظورم اینه که... میدونستیم رابطتون با رئیس به مشکل خورده و خب.."
ا.ت:"فهمیدم"
عالیه همه تو این شرکت فهمیدن.
دلم میخواد زار بزنم، بلندتر از همیشه فقط داد بزنم و گریه کنم ولی مجبورم این دادها و زار هارو تویه ذهنم جا بدم.
تا بعداز ظهر تویه دفتر چپیدم وبا لپ تابم ور میرفتم تا بلند شدم و برم.
از در آسانسور به سمت در شرکت پیچیدم
بازم همونجا وایستاده بود و با تلفن حرف میزد بدون حرفی از کنارش رد شدم که یهو مچ دستم درد گرفت..
این داستان ادامه دارد...
🥲🎀
سمت دستشویی هجوم بردم.
پرده سنگینی رویه سینه ام افتاده و نمیذاره نفس بکشم.
قلبم به شدت میزنه و انگار دنیا دور سرم میچرخه و هیچ صدایی،به جز تپش قلبم نمیشنوم.
از عرق خیس خیس خیسم.
مشت آبی به سمت صورتم پرت میکنم
بالاخره نفسم بالا میاد.
گلوم درد میگیره و چشم هام تیره و تار میبینه.
"باشه من باختم، خیلی بد باختم"
تقریبا رویه زانوهام افتادم
سعی میکنم هق نزنم.
"خودتو جمع و جور کن احمق"
چندتا تفس عمیق میکشم
دم، بازدم
دم، بازدم
اشکامو پاک میکنم
دم، بازدم
بالاخره از روشویی میگیرم و رویه پاهام بلند میشم
صوتمو میشورم و میام بیرون.
رویه راهرو خالی قدم میزنم تا به اتاقم برگردم
تقریبا هنوزم هیچ جارو نمیبینم..
چهار، پنج بار سکندری میخورم که یکی دستمو میگیره.
ا.ت:"ولم کـ"
با دیدن میونگ جملم قطع شد
ا.ت:"تو؟ "
میونگ:"به سومین گفتم نقشش جواب نمیده ولی گوش نکرد.. "
بیشتر با خودش صحبت میکرد
میونگ:"حالتون خوبه؟ "
سرمو تکون دادم، یک قدم ازم فاصله گرفت
ا.ت:"منظورت چی بود؟"
انگاری لال بود
میونگ:"هـ.. هـیچی"
زیر بغلم گرفت و بردتم دفتر و بهم یذره آب داد و بعدم میخواست بره
که دستشو گرفتم
ا.ت:"منظورت از نقشه سومین چی بود؟ "
میونگ:"هیچی فقط.. منظورم اینه که... میدونستیم رابطتون با رئیس به مشکل خورده و خب.."
ا.ت:"فهمیدم"
عالیه همه تو این شرکت فهمیدن.
دلم میخواد زار بزنم، بلندتر از همیشه فقط داد بزنم و گریه کنم ولی مجبورم این دادها و زار هارو تویه ذهنم جا بدم.
تا بعداز ظهر تویه دفتر چپیدم وبا لپ تابم ور میرفتم تا بلند شدم و برم.
از در آسانسور به سمت در شرکت پیچیدم
بازم همونجا وایستاده بود و با تلفن حرف میزد بدون حرفی از کنارش رد شدم که یهو مچ دستم درد گرفت..
این داستان ادامه دارد...
🥲🎀
- ۶۸.۷k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط