𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 1
(ویو نلا)
صبح زود با برخورد نور مستقیم خورشید تو چشمام از خواب بیدار شدم...
کمی چشمام رو ماساژ دادم تا دیدم واضح تر بشه..
از شدت نور افتاب اخمی کردم و سعی کردم بلند شم..
اروم از تخت پایین اومدم..
به سمت سرویس رفتم و بعد از اینکه کار های لازم رو کردم بیرون اومدم.. نشستم روی میز و روتین پوستیم رو انجام دادم و بعدش موهام رو مرتب کردم..
بلند شدم و رفتم سمت کمدم.. یه ست خوشگل خونگی برداشتم و جایگزین لباس خوابم کردم..
از اتاق خارج شدم و اروم پله ها رو طی کردم..
سرم رو بالا اوردم و با مامان و تهیونگ مواجه شدم..
رفتم سمتشون ..
+ صبح بخیرررر همگییی
~ صبحت بخیر دختر نازم.. حالت چطوره؟
+خوبم مامان جون.. شما خوبین
~ما هم خوبیم
-صبحت بخیر تنبل خانوم
+هیس.. بی ادب بیشعوررر
-اخه ساعتو ببین.. الان چه وقت بیدار شدنه؟
+به تو چه پسره ی پررو... خودت چرا هنوز خونه ای؟
-فضولیش به تو نیومده بچه.. صبحونتو بخور (پوزخند)
+عوضیییی
~کافیه بچه ها.. چقدر بحث میکنین.. ساکت دوتاتون
دیگه هیچی نگفتیم..
مشغول صبحونه خوردن بودیم..
+راستی مامان جون.. بابا کی برمیگرده؟
~نمیدونم دخترم.. گفت کار های شرکت زیاده و امروز جلسه مهمی دارن.. فکر میکنم یه مشکل وجود اومده که پدرتون چیزی نمیگه..
+واقعا؟ چه مشک...
یهو تهیونگ اخماش کمی در هم رفت و گفت..
- نه.. هیچ مشکلی نیست مامان
~ پس چرا انقدر پدرتون درگیره و سرش شلوغه.. بیشتر از هر وقتی؟
- خب... اممم.. فقط یکم کار های شرکت جمع شدن و باعث شده بابا هر روز رو مشغول باشه.. وگرنه مشکل خاصی وجود نداره...
~امیدوارم..
با دقت به حرفای تهیونگ گوش میدادم..
یکم لکنت گرفته بود... یه حسی بهم میگفت داره چیزی رو مخفی میکنه و نمیخواد من و مامان بدونیم..
اما چی ممکنه باشه؟
چیز بدیه؟..
بیخیال افکارم شدم و بعد از خوردن صبحانه تشکری کردم و از روی صندلی بلند شدم..
به سمت اتاقم رفتم و اروم روی تخت نشستم.. درگیر افکارم و حرفای مبهم تهیونگ بودم..
مطمئن بودم چیزی رو پنهون میکنه..
هوففففف.. دست از فکر کردن برداشتم و تصمیم گرفتم به لارا زنگ بزنم..
لارا برام مثل خواهری بود که هر موقع نیازش داشتم، بود
روی اسمش تو صفحه گوشی کلیک کردم و گوشی رو نزدیک گوشم بردم و منتظر جوابش موندم..
بوق اول..
بوق دوم..
و جواب داد..
•سلام نفسمممممم
+سلام لاراااا چطوریییی؟
•خوبم عشقم تو خوبییی؟
+منم خوبم.. میگم که..
•جونم بگو..
+وقت داری امروز بریم بیرون؟
•چیزی شده نلا؟
+نه فقط.. حوصلم سر رفته
•من برای عشقم همیشه وقت دارمممم ناز نازییی
+حیحییییی.. اخجونننن.. پس ساعت 7 میریم
•حله..
+پس فعلاااا
•فعلاااا
قطع کردیم و منم خودمو مشغول بازی کردم..
زمان به سرعت طی میشد تا اینکه...
ویو ساعت 19:00 به وقت کره
بالاخره ساعت 7 شد..
کاملا اماده بودم.. یه ست خوشگل گرم و نرم پوشیدم.. چون زمستون بود و ممکن بود هوا سرد تر بشه..
ارایش ملایمی هم کردم و موهامو دم اسبی بستم..
کفشامم پوشیدم و در اخر با یه عطر کارمو تموم کردم..
از اتاقم بیرون اومدم..
بابا هنوز نیومده بود.. خیلی کارش طول کشیده بود..
تهیونگم زودتر رفته بود شرکت پیش بابا..
رفتم سمت مامان..
+مامان جون من با لارا میریم بیرون یکم دور بزنیم..
~اوه.. باشه دخترم برو.. زود برگرد که شام مورد علاقتو پختم (خنده)
+اخجونننن.. چشم مامانی.. شاید لارا هم بیارم
~حتما دخترم.. مواظب خودت باش
+چشم.. پس فعلا
~خدانگهدار دخترم
از خونه بیرون اومدم و سوار تاکسی شدم..
قرارمون کافه تریا بود..
20 مین بعد...
بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدم و هزینه رو پرداخت کردم..
وارد کافه شدم و با چشم دنبال لارا میگشتم..
یهو از پشت دو تا دست روی چشمام قرار گرفت..
میدونستم خودشه.. دستامو رو دستش گذاشتم و برداشتمش..
برگشتم سمتش..
•به به.. نلا خانومممممم دلم برات یه ذره شده بودددد
+منم همینطور لاراااا خانوممممممم
•فداتشم من.. بریم بشینیم
+بریم عشقم
رفتیم سمت یکی از میز ها و نشستیم..
چند مین بعد.. همینطور که مشغول بگو بخند بودیم.. گارسون به سمتمون اومد و سفارشمونو گفتیم..
+من یه اسموتی توت فرنگی با بستنی وانیل میخورم.. و یه کاپ کیک توت فرنگی
•منم یه میلک شیک شکلاتی میخورم با یه کیک خیس
گارسون سفارشمون رو نوشت و رفت..
Part 1
(ویو نلا)
صبح زود با برخورد نور مستقیم خورشید تو چشمام از خواب بیدار شدم...
کمی چشمام رو ماساژ دادم تا دیدم واضح تر بشه..
از شدت نور افتاب اخمی کردم و سعی کردم بلند شم..
اروم از تخت پایین اومدم..
به سمت سرویس رفتم و بعد از اینکه کار های لازم رو کردم بیرون اومدم.. نشستم روی میز و روتین پوستیم رو انجام دادم و بعدش موهام رو مرتب کردم..
بلند شدم و رفتم سمت کمدم.. یه ست خوشگل خونگی برداشتم و جایگزین لباس خوابم کردم..
از اتاق خارج شدم و اروم پله ها رو طی کردم..
سرم رو بالا اوردم و با مامان و تهیونگ مواجه شدم..
رفتم سمتشون ..
+ صبح بخیرررر همگییی
~ صبحت بخیر دختر نازم.. حالت چطوره؟
+خوبم مامان جون.. شما خوبین
~ما هم خوبیم
-صبحت بخیر تنبل خانوم
+هیس.. بی ادب بیشعوررر
-اخه ساعتو ببین.. الان چه وقت بیدار شدنه؟
+به تو چه پسره ی پررو... خودت چرا هنوز خونه ای؟
-فضولیش به تو نیومده بچه.. صبحونتو بخور (پوزخند)
+عوضیییی
~کافیه بچه ها.. چقدر بحث میکنین.. ساکت دوتاتون
دیگه هیچی نگفتیم..
مشغول صبحونه خوردن بودیم..
+راستی مامان جون.. بابا کی برمیگرده؟
~نمیدونم دخترم.. گفت کار های شرکت زیاده و امروز جلسه مهمی دارن.. فکر میکنم یه مشکل وجود اومده که پدرتون چیزی نمیگه..
+واقعا؟ چه مشک...
یهو تهیونگ اخماش کمی در هم رفت و گفت..
- نه.. هیچ مشکلی نیست مامان
~ پس چرا انقدر پدرتون درگیره و سرش شلوغه.. بیشتر از هر وقتی؟
- خب... اممم.. فقط یکم کار های شرکت جمع شدن و باعث شده بابا هر روز رو مشغول باشه.. وگرنه مشکل خاصی وجود نداره...
~امیدوارم..
با دقت به حرفای تهیونگ گوش میدادم..
یکم لکنت گرفته بود... یه حسی بهم میگفت داره چیزی رو مخفی میکنه و نمیخواد من و مامان بدونیم..
اما چی ممکنه باشه؟
چیز بدیه؟..
بیخیال افکارم شدم و بعد از خوردن صبحانه تشکری کردم و از روی صندلی بلند شدم..
به سمت اتاقم رفتم و اروم روی تخت نشستم.. درگیر افکارم و حرفای مبهم تهیونگ بودم..
مطمئن بودم چیزی رو پنهون میکنه..
هوففففف.. دست از فکر کردن برداشتم و تصمیم گرفتم به لارا زنگ بزنم..
لارا برام مثل خواهری بود که هر موقع نیازش داشتم، بود
روی اسمش تو صفحه گوشی کلیک کردم و گوشی رو نزدیک گوشم بردم و منتظر جوابش موندم..
بوق اول..
بوق دوم..
و جواب داد..
•سلام نفسمممممم
+سلام لاراااا چطوریییی؟
•خوبم عشقم تو خوبییی؟
+منم خوبم.. میگم که..
•جونم بگو..
+وقت داری امروز بریم بیرون؟
•چیزی شده نلا؟
+نه فقط.. حوصلم سر رفته
•من برای عشقم همیشه وقت دارمممم ناز نازییی
+حیحییییی.. اخجونننن.. پس ساعت 7 میریم
•حله..
+پس فعلاااا
•فعلاااا
قطع کردیم و منم خودمو مشغول بازی کردم..
زمان به سرعت طی میشد تا اینکه...
ویو ساعت 19:00 به وقت کره
بالاخره ساعت 7 شد..
کاملا اماده بودم.. یه ست خوشگل گرم و نرم پوشیدم.. چون زمستون بود و ممکن بود هوا سرد تر بشه..
ارایش ملایمی هم کردم و موهامو دم اسبی بستم..
کفشامم پوشیدم و در اخر با یه عطر کارمو تموم کردم..
از اتاقم بیرون اومدم..
بابا هنوز نیومده بود.. خیلی کارش طول کشیده بود..
تهیونگم زودتر رفته بود شرکت پیش بابا..
رفتم سمت مامان..
+مامان جون من با لارا میریم بیرون یکم دور بزنیم..
~اوه.. باشه دخترم برو.. زود برگرد که شام مورد علاقتو پختم (خنده)
+اخجونننن.. چشم مامانی.. شاید لارا هم بیارم
~حتما دخترم.. مواظب خودت باش
+چشم.. پس فعلا
~خدانگهدار دخترم
از خونه بیرون اومدم و سوار تاکسی شدم..
قرارمون کافه تریا بود..
20 مین بعد...
بالاخره رسیدیم و از ماشین پیاده شدم و هزینه رو پرداخت کردم..
وارد کافه شدم و با چشم دنبال لارا میگشتم..
یهو از پشت دو تا دست روی چشمام قرار گرفت..
میدونستم خودشه.. دستامو رو دستش گذاشتم و برداشتمش..
برگشتم سمتش..
•به به.. نلا خانومممممم دلم برات یه ذره شده بودددد
+منم همینطور لاراااا خانوممممممم
•فداتشم من.. بریم بشینیم
+بریم عشقم
رفتیم سمت یکی از میز ها و نشستیم..
چند مین بعد.. همینطور که مشغول بگو بخند بودیم.. گارسون به سمتمون اومد و سفارشمونو گفتیم..
+من یه اسموتی توت فرنگی با بستنی وانیل میخورم.. و یه کاپ کیک توت فرنگی
•منم یه میلک شیک شکلاتی میخورم با یه کیک خیس
گارسون سفارشمون رو نوشت و رفت..
- ۲.۹k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط