🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته میشد» 🖤
چند دقیقه گذشت.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
جیا هنوز روبهروی جونگکوک ایستاده بود و انگار تازه داشت تمام اتفاقات را باور میکرد.
تهیونگ آرام کنار جیا ایستاد.
— جیا...
جیا نگاهش کرد.
— من خوبم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— میدونم.
جیا دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
— بقیه هنوز نمیدونن.
جونگکوک فهمید منظورش چیست.
— باید بهشون بگیم.
جیا سر تکان داد.
— آره.
تهیونگ از جایش بلند شد.
— پس بریم سالن.
هر سه از اتاق بیرون رفتند.
چند دقیقه بعد، جین، جیمین، نامجون، یونگی و هوسوک هم به سالن آمدند.
حالا هر هشت نفر در سالن بودند.
جین با تعجب به آنها نگاه کرد.
— چی شده؟ چرا اینطوری جمعمون کردین؟
جیا کنار تهیونگ نشست.
جونگکوک روبهروی بقیه ایستاد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— جیا یه چیزی فهمیده که باید همه بدونین.
همه نگاهشان را به جیا دوختند.
جیا نفس عمیقی کشید.
— اون زنی که توی عکسها دیدیم... سایا...
جیمین آرام گفت:
— همون زنی که اسمش روی نامه بود؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
چند لحظه مکث کرد.
— سایا مادر واقعی منه.
همه ساکت شدند.
هوسوک با ناباوری پرسید:
— مادر واقعی؟
— آره.
جیا ادامه داد:
— و خانوادهای که منو بزرگ کردن... پدر و مادر بیولوژیکی من نبودن.
نامجون آرام پرسید:
— پس پدرت کیه؟
جیا این بار چیزی نگفت.
فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— من.
جین با تعجب برگشت سمت جونگکوک.
— چی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جیا بردارد، گفت:
— جیا دختر منه.
چند ثانیه سکوت مطلق سالن را گرفت.
جیمین با ناباوری گفت:
— یعنی... واقعاً دخترته؟
— آره.
هوسوک دستش را روی سرش گذاشت.
— صبر کن... یعنی جیا از اول دختر خود جونگکوک بوده؟!
یونگی آرام گفت:
— ظاهراً همینطوره.
نامجون هنوز در حال کنار هم گذاشتن حرفها بود.
— پس سایا همسر سابق جونگکوک بوده... و جیا دختر اون دوتاست؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
جین چند لحظه به جیا نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— خب... پس یه چیز مهم مشخص شد.
جیا پرسید:
— چی؟
جین گفت:
— تو دیگه مهمون این خونه نیستی.
جیمین خندید.
— البته از همون روز اول هم خیلی شبیه مهمون نبودی!
هوسوک سریع گفت:
— دقیقاً! مهمونها معمولاً نصف خونه رو تصاحب نمیکنن!
جیا با اعتراض گفت:
— من نصف خونه رو تصاحب نکردم!
تهیونگ گفت:
— آشپزخونه رو چی؟
جیا مکث کرد.
— اون یه استثناست.
همه خندیدند.
فضای سنگین سالن کمی سبکتر شد.
جین رو به جونگکوک گفت:
— پس ما هم...
جیمین حرفش را کامل کرد:
— عموهای جیا شدیم؟
هوسوک دستش را بالا برد.
— من قبول دارم!
نامجون خندید.
— منم.
یونگی شانه بالا انداخت.
— ظاهراً انتخاب دیگهای نداریم.
جیا خندید.
تهیونگ با لبخند گفت:
— من که از قبل کنار جیا بودم.
جونگکوک به جیا نگاه کرد.
این بار نگاهش فرق داشت.
— ولی من پدرشم.
جیا لبخند زد.
— بالاخره خودت گفتی.
جونگکوک هم لبخند کوچکی زد.
و آن لحظه، جیا به هر هفت نفر نگاه کرد.
جونگکوک.
تهیونگ.
جین.
جیمین.
نامجون.
یونگی.
هوسوک.
و خودش.
هشت نفر.
هشت نفری که حالا یک خانواده بودند.
جیا دیگر غریبه نبود. 🖤👨👧
پارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته میشد» 🖤
چند دقیقه گذشت.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
جیا هنوز روبهروی جونگکوک ایستاده بود و انگار تازه داشت تمام اتفاقات را باور میکرد.
تهیونگ آرام کنار جیا ایستاد.
— جیا...
جیا نگاهش کرد.
— من خوبم.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
— میدونم.
جیا دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
— بقیه هنوز نمیدونن.
جونگکوک فهمید منظورش چیست.
— باید بهشون بگیم.
جیا سر تکان داد.
— آره.
تهیونگ از جایش بلند شد.
— پس بریم سالن.
هر سه از اتاق بیرون رفتند.
چند دقیقه بعد، جین، جیمین، نامجون، یونگی و هوسوک هم به سالن آمدند.
حالا هر هشت نفر در سالن بودند.
جین با تعجب به آنها نگاه کرد.
— چی شده؟ چرا اینطوری جمعمون کردین؟
جیا کنار تهیونگ نشست.
جونگکوک روبهروی بقیه ایستاد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— جیا یه چیزی فهمیده که باید همه بدونین.
همه نگاهشان را به جیا دوختند.
جیا نفس عمیقی کشید.
— اون زنی که توی عکسها دیدیم... سایا...
جیمین آرام گفت:
— همون زنی که اسمش روی نامه بود؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
چند لحظه مکث کرد.
— سایا مادر واقعی منه.
همه ساکت شدند.
هوسوک با ناباوری پرسید:
— مادر واقعی؟
— آره.
جیا ادامه داد:
— و خانوادهای که منو بزرگ کردن... پدر و مادر بیولوژیکی من نبودن.
نامجون آرام پرسید:
— پس پدرت کیه؟
جیا این بار چیزی نگفت.
فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام گفت:
— من.
جین با تعجب برگشت سمت جونگکوک.
— چی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از جیا بردارد، گفت:
— جیا دختر منه.
چند ثانیه سکوت مطلق سالن را گرفت.
جیمین با ناباوری گفت:
— یعنی... واقعاً دخترته؟
— آره.
هوسوک دستش را روی سرش گذاشت.
— صبر کن... یعنی جیا از اول دختر خود جونگکوک بوده؟!
یونگی آرام گفت:
— ظاهراً همینطوره.
نامجون هنوز در حال کنار هم گذاشتن حرفها بود.
— پس سایا همسر سابق جونگکوک بوده... و جیا دختر اون دوتاست؟
جیا سر تکان داد.
— آره.
جین چند لحظه به جیا نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— خب... پس یه چیز مهم مشخص شد.
جیا پرسید:
— چی؟
جین گفت:
— تو دیگه مهمون این خونه نیستی.
جیمین خندید.
— البته از همون روز اول هم خیلی شبیه مهمون نبودی!
هوسوک سریع گفت:
— دقیقاً! مهمونها معمولاً نصف خونه رو تصاحب نمیکنن!
جیا با اعتراض گفت:
— من نصف خونه رو تصاحب نکردم!
تهیونگ گفت:
— آشپزخونه رو چی؟
جیا مکث کرد.
— اون یه استثناست.
همه خندیدند.
فضای سنگین سالن کمی سبکتر شد.
جین رو به جونگکوک گفت:
— پس ما هم...
جیمین حرفش را کامل کرد:
— عموهای جیا شدیم؟
هوسوک دستش را بالا برد.
— من قبول دارم!
نامجون خندید.
— منم.
یونگی شانه بالا انداخت.
— ظاهراً انتخاب دیگهای نداریم.
جیا خندید.
تهیونگ با لبخند گفت:
— من که از قبل کنار جیا بودم.
جونگکوک به جیا نگاه کرد.
این بار نگاهش فرق داشت.
— ولی من پدرشم.
جیا لبخند زد.
— بالاخره خودت گفتی.
جونگکوک هم لبخند کوچکی زد.
و آن لحظه، جیا به هر هفت نفر نگاه کرد.
جونگکوک.
تهیونگ.
جین.
جیمین.
نامجون.
یونگی.
هوسوک.
و خودش.
هشت نفر.
هشت نفری که حالا یک خانواده بودند.
جیا دیگر غریبه نبود. 🖤👨👧
- ۵۱۷
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط