#𝗉𝖺𝗋𝗍11
#𝗉𝖺𝗋𝗍11
شب شده بود و مراسم تموم شد و الان منو جونگ کوک زن شوهر بودیم...
از خانواده هامون خداحافظی کردیم و رفتیم عمارت.
‹خب ببینین اینجا خانواده ها میرن هتل که فردا برن خارج تا با شرکت های خارجی قرار داد ببندن›
که بعد چند مین رسیدیم عمارت از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل عمارت که جونگ کوک هم پشت سره من اومد..
داخل عمارت که شدم دیدم هیشکی نیست یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 12 شبه برای همین همه خدتمکارا رفتن خونه...
رفتم اتاقم و ارایشم رو پاک کردم و خواستم لباسم رو در بیارم که دستم به زیپش نرسید هر کاری کردم نتونستم زیپش رو باز کنم که یهو در باز شد و جونگ کوک اومد تو
+از اتاقم برو بیرون
-میبینم که نمیتونی زیپ لباست رو باز کنی بزار کمکت کنم
+نمیخوام برو بیرون
-اینجا کسی حق نداره رو حرف من حرف بزنه حالا برگرد پشت تا زیپ لباست رو باز کنم
+بهت که گفتم نمیخوام
-رو اعصاب من راه نرو‹با کمی عصبانیت›
+با خجالت پشت کردم و جونگ کوک زیپ لباسم رو باز کرد چون چیزی تنم نبود برگشتم سمت جونگ کوک..
+ممنون لطفا دیگه برو بیرون چیزی تنم نیست
-یه چیزی یادت رفته نه؟
+نه
-امشب شبه اول ازدواجمونه..
+لطفاا نه خواهش میکنم برو بیرون‹با گریه›
-الکی گریه نکن برای تو که فرقی نداره ممکنه اصن دختر نباشی
+چی میگی برو بیرون
-نمیشه که
+خواهش میکنم
جونگ کوک هی جلو میومد من هی عقب میرفتم که اخر افتادم رو تخت و جونگ کوک از این موقعیت استفاده کرد و...‹بقیش با ذهن منحرفتون›
"صب"
جونگ کوک؛
صبح با صدای گریه کسی از خواب بیدار شدم که دیدم که ا.ت نشسته و داره گریه میکنه
-چیه اوله صبی داری گریه میکنی
+ازت متنفرممم تو دخترونگیمو ازم گرفتیی‹با داد و گریه›
-من فک نمیکردم دختر باشی
+بهت گفتم که چرا این کارو باهام کردییی هااا‹با داد و گریه›
-نمیدونستمم خب الانم من شوهرتم حق دارم بهت دست بزنم
+از اتاق برو بیرون خواهش میکنمم‹با گریه’
-باشه به خدمتکار میگم برات مسکن بیاره
+فقط برو بیرون بزار به درده خودم بمیرممم
-باشه اروم باش
از اتاق اومدم بیرون که صدای گریش بیشتر شد
چطور ممکنه اون باکره بوده باشه پس اون عکسا چی؟
ینی اونا الکی بوده؟
هوفف رفتم به اجوما گفتم که براش یه مسکن ببره..
شب شده بود و مراسم تموم شد و الان منو جونگ کوک زن شوهر بودیم...
از خانواده هامون خداحافظی کردیم و رفتیم عمارت.
‹خب ببینین اینجا خانواده ها میرن هتل که فردا برن خارج تا با شرکت های خارجی قرار داد ببندن›
که بعد چند مین رسیدیم عمارت از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل عمارت که جونگ کوک هم پشت سره من اومد..
داخل عمارت که شدم دیدم هیشکی نیست یه نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت 12 شبه برای همین همه خدتمکارا رفتن خونه...
رفتم اتاقم و ارایشم رو پاک کردم و خواستم لباسم رو در بیارم که دستم به زیپش نرسید هر کاری کردم نتونستم زیپش رو باز کنم که یهو در باز شد و جونگ کوک اومد تو
+از اتاقم برو بیرون
-میبینم که نمیتونی زیپ لباست رو باز کنی بزار کمکت کنم
+نمیخوام برو بیرون
-اینجا کسی حق نداره رو حرف من حرف بزنه حالا برگرد پشت تا زیپ لباست رو باز کنم
+بهت که گفتم نمیخوام
-رو اعصاب من راه نرو‹با کمی عصبانیت›
+با خجالت پشت کردم و جونگ کوک زیپ لباسم رو باز کرد چون چیزی تنم نبود برگشتم سمت جونگ کوک..
+ممنون لطفا دیگه برو بیرون چیزی تنم نیست
-یه چیزی یادت رفته نه؟
+نه
-امشب شبه اول ازدواجمونه..
+لطفاا نه خواهش میکنم برو بیرون‹با گریه›
-الکی گریه نکن برای تو که فرقی نداره ممکنه اصن دختر نباشی
+چی میگی برو بیرون
-نمیشه که
+خواهش میکنم
جونگ کوک هی جلو میومد من هی عقب میرفتم که اخر افتادم رو تخت و جونگ کوک از این موقعیت استفاده کرد و...‹بقیش با ذهن منحرفتون›
"صب"
جونگ کوک؛
صبح با صدای گریه کسی از خواب بیدار شدم که دیدم که ا.ت نشسته و داره گریه میکنه
-چیه اوله صبی داری گریه میکنی
+ازت متنفرممم تو دخترونگیمو ازم گرفتیی‹با داد و گریه›
-من فک نمیکردم دختر باشی
+بهت گفتم که چرا این کارو باهام کردییی هااا‹با داد و گریه›
-نمیدونستمم خب الانم من شوهرتم حق دارم بهت دست بزنم
+از اتاق برو بیرون خواهش میکنمم‹با گریه’
-باشه به خدمتکار میگم برات مسکن بیاره
+فقط برو بیرون بزار به درده خودم بمیرممم
-باشه اروم باش
از اتاق اومدم بیرون که صدای گریش بیشتر شد
چطور ممکنه اون باکره بوده باشه پس اون عکسا چی؟
ینی اونا الکی بوده؟
هوفف رفتم به اجوما گفتم که براش یه مسکن ببره..
- ۴۷.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط