🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت سیزدهم: انتخاب اشتباه
جونگکوک نامه را از دست ویکتوریا گرفت.
— این مراسم تمومه. همه بیرون.
هیچکس تکان نخورد.
او نگاه سردش را در سالن چرخاند.
— گفتم بیرون!
مهمانها یکییکی سالن را ترک کردند. ویکتوریا اما همانجا ماند و با رضایت به الارا نگاه کرد.
— میدونی، عزیزم؟ تو اولین زنی نیستی که فکر میکنه میتونه جونگکوک رو تغییر بده.
الارا کیفش را برداشت.
— و تو اولین زنی نیستی که فکر میکنه نامزدی یعنی مالکیت.
ویکتوریا لبخندش را از دست داد.
الارا به سمت خروجی رفت، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد.
— کجا میری؟
— جایی که مجبور نباشم بین دروغهای تو و حسادت نامزدت یکی رو انتخاب کنم.
— الارا، صبر کن.
او برگشت.
— برای چی؟ که دوباره بگی بهم اعتماد کنم؟ تو حتی نمیتونی توضیح بدی چرا اسمت پای قراردادیه که فردا قراره زندگیت رو عوض کنه!
جونگکوک فکش را محکم کرد.
— چون یکی داره از من استفاده میکنه، درست مثل تو.
این جمله مثل سیلی به صورت الارا خورد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— فرق من و اونا اینه که من هیچوقت وانمود نکردم بهت اعتماد دارم.
و رفت.
ساعت ۱۱:۴۰ شب.
جونگکوک در اتاق خصوصی عمارت، تمام مدارک قرارداد را بررسی میکرد که دستیارش وارد شد.
— رئیس، یه خبر بد دارم.
— اگه دربارهی قرارداد ازدواجه، خودم میدونم.
— نه. دربارهی الارا است.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— چی شده؟
مرد گوشیاش را روی میز گذاشت. تصویر دوربین خیابان نشان میداد الارا سوار ماشین مردی شده که چند ساعت قبل در حراج دیده بودند.
همان مردی که میخواست او را با خودش ببرد.
جونگکوک فوراً بلند شد.
— ماشین رو آماده کن.
دستیارش مکث کرد.
— رئیس، با تمام احترامی که براتون قائلم، این دختر داره ازتون سوءاستفاده میکنه.
جونگکوک کتاش را برداشت.
— شاید.
— پس چرا هنوز دنبالش میرید؟
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
— چون اگه اشتباه کرده باشم، نمیخوام بهای اشتباهم رو اون بده.
در همان لحظه، داخل ماشینی در حاشیهی شهر، الارا اسلحهای را روی پایش گذاشت.
مرد راننده بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— جونگکوک دنبالت میاد.
— میدونم.
— و وقتی بفهمه چرا واقعاً وارد زندگیش شدی، دیگه نمیتونه ازت دفاع کنه.
الارا به پنجره خیره شد.
— لازم نیست ازم دفاع کنه.
مرد خندید.
— هنوز همونقدر مغروری.
ماشین وارد تونلی تاریک شد.
مرد پاکتی به او داد.
داخل پاکت، عکس جونگکوک بود؛ کنار جسد مردی که سه سال پیش ناپدید شده بود.
الارا عکس را شناخت.
اما چیزی که زیر آن نوشته شده بود، نفسش را بند آورد:
«مردی که جونگکوک سه سال پیش کشت، پدرِ نامزد واقعی او بود.»
الارا آرام سرش را بالا آورد.
— این غیرممکنه...
مرد راننده لبخند زد.
— پس بهتره امشب از خودش بپرسی.
ناگهان صدای برخورد شدیدی آمد.
ماشین متوقف شد.
درِ سمت الارا باز شد و دستی او را به بیرون کشید.
وقتی سرش را بالا آورد، جونگکوک مقابلش ایستاده بود؛ چهرهای خشمگین و اسلحهای در دست.
نگاهش از صورت الارا به عکس افتاد.
— بهم بگو این چیه.
الارا عکس را محکم در دستش فشرد.
— اول تو بهم بگو...
صدایش لرزید.
— واقعاً اون مرد رو کشتی؟
پارت سیزدهم: انتخاب اشتباه
جونگکوک نامه را از دست ویکتوریا گرفت.
— این مراسم تمومه. همه بیرون.
هیچکس تکان نخورد.
او نگاه سردش را در سالن چرخاند.
— گفتم بیرون!
مهمانها یکییکی سالن را ترک کردند. ویکتوریا اما همانجا ماند و با رضایت به الارا نگاه کرد.
— میدونی، عزیزم؟ تو اولین زنی نیستی که فکر میکنه میتونه جونگکوک رو تغییر بده.
الارا کیفش را برداشت.
— و تو اولین زنی نیستی که فکر میکنه نامزدی یعنی مالکیت.
ویکتوریا لبخندش را از دست داد.
الارا به سمت خروجی رفت، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد.
— کجا میری؟
— جایی که مجبور نباشم بین دروغهای تو و حسادت نامزدت یکی رو انتخاب کنم.
— الارا، صبر کن.
او برگشت.
— برای چی؟ که دوباره بگی بهم اعتماد کنم؟ تو حتی نمیتونی توضیح بدی چرا اسمت پای قراردادیه که فردا قراره زندگیت رو عوض کنه!
جونگکوک فکش را محکم کرد.
— چون یکی داره از من استفاده میکنه، درست مثل تو.
این جمله مثل سیلی به صورت الارا خورد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
— فرق من و اونا اینه که من هیچوقت وانمود نکردم بهت اعتماد دارم.
و رفت.
ساعت ۱۱:۴۰ شب.
جونگکوک در اتاق خصوصی عمارت، تمام مدارک قرارداد را بررسی میکرد که دستیارش وارد شد.
— رئیس، یه خبر بد دارم.
— اگه دربارهی قرارداد ازدواجه، خودم میدونم.
— نه. دربارهی الارا است.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
— چی شده؟
مرد گوشیاش را روی میز گذاشت. تصویر دوربین خیابان نشان میداد الارا سوار ماشین مردی شده که چند ساعت قبل در حراج دیده بودند.
همان مردی که میخواست او را با خودش ببرد.
جونگکوک فوراً بلند شد.
— ماشین رو آماده کن.
دستیارش مکث کرد.
— رئیس، با تمام احترامی که براتون قائلم، این دختر داره ازتون سوءاستفاده میکنه.
جونگکوک کتاش را برداشت.
— شاید.
— پس چرا هنوز دنبالش میرید؟
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
— چون اگه اشتباه کرده باشم، نمیخوام بهای اشتباهم رو اون بده.
در همان لحظه، داخل ماشینی در حاشیهی شهر، الارا اسلحهای را روی پایش گذاشت.
مرد راننده بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
— جونگکوک دنبالت میاد.
— میدونم.
— و وقتی بفهمه چرا واقعاً وارد زندگیش شدی، دیگه نمیتونه ازت دفاع کنه.
الارا به پنجره خیره شد.
— لازم نیست ازم دفاع کنه.
مرد خندید.
— هنوز همونقدر مغروری.
ماشین وارد تونلی تاریک شد.
مرد پاکتی به او داد.
داخل پاکت، عکس جونگکوک بود؛ کنار جسد مردی که سه سال پیش ناپدید شده بود.
الارا عکس را شناخت.
اما چیزی که زیر آن نوشته شده بود، نفسش را بند آورد:
«مردی که جونگکوک سه سال پیش کشت، پدرِ نامزد واقعی او بود.»
الارا آرام سرش را بالا آورد.
— این غیرممکنه...
مرد راننده لبخند زد.
— پس بهتره امشب از خودش بپرسی.
ناگهان صدای برخورد شدیدی آمد.
ماشین متوقف شد.
درِ سمت الارا باز شد و دستی او را به بیرون کشید.
وقتی سرش را بالا آورد، جونگکوک مقابلش ایستاده بود؛ چهرهای خشمگین و اسلحهای در دست.
نگاهش از صورت الارا به عکس افتاد.
— بهم بگو این چیه.
الارا عکس را محکم در دستش فشرد.
— اول تو بهم بگو...
صدایش لرزید.
— واقعاً اون مرد رو کشتی؟
- ۱۰۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط