#پارت_چهارم
#پارت_چهارم
در اتاق با شدت باز شد و دستیگر در تو بین خورده شیشه ها افتاد و بابابزرگم رو تو چهار چوب در دیدم
علی-دخترم داری چیکار میکنی نمیبینی مادرت خودش حالش بده و بزور آرام بخش خوابیده تو لااقل وانمود کن حالت خوبه تا اون دلش به تو گرم باشه
-اصلا اگه میخوای تا برقصم هوم چطوره بابام رو کشتن و معلوم نیست جنازه ادریس کجاست بعد شما از من توقع دارین خوب باشم
میدونست بحث کردن با من فایده ای نداره برای همین دمپایی رو فرشی ها رو گذاشت که اگه میخوام بلند شم تو پاهام شیشه نره و رفت بیرون با اینکه حالم اصلا خوب نبود اما باید میفهمیدم که سورن چرا بابام رو کشته بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم حتی موهام رو هم نبستم فقط یه شال سیاه رو سرم انداختم و اسلحه ای که همیشه برای محافظت از خودم داشتم رو برداشتم و رفتم پایین بابابزرگ تو اتاق بود و مامانم هم به خاطر آرام بخش ها خوابیده بود سوار ماشینم شدم و رفتم به سمت محله ای که سورن داخلش زندگی میکرد چند کوچه دورتر از محله ماشینم رو پارک کردم و پیاده شدم جلوتر که رفتم متوجه کسایی شدم که کشیک میدادن اه لعنتی من چجوری از بین اینا رد شم اخه همین جوری دور خودم میچرخیدم و نمیدونستم باید چیکار کنم یه دفعه یکیشون رو صدا زدن اونم رفت سرم رو تا حد امکان انداختم پایین و از جلوشون رد شدم البته اونا حواسشون به من نبود راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه ای که سورن با عمو عمه بیوه اش زندگی میکرد دیدم که جلوی خونه داره با یه نفر حرف میزنه اسلحه ام رو تو دستم گرفتم پشتش به من بود و داشت حرف میزد اول اون شخصی که داشت باهاش حرف میزد متوجه من شد سورن هم برگشت و منو دید اسلحه ام رو به سمت قلبش گرفتم هه مگه اون قلب هم داره همزمان با من چند نفر دیگه هم اسلحه اشون رو سمت من گرفتن
-بهشون بگو اسلحه اشون رو بیارن پایین این یه مشکل بین منو توعه
دیدم هیچ کاری نمیکرد و فقط منو نگاه میکرد اما نه مثل همیشه مغرورانه نه مثله چهار سال پیش نگام میکرد مثه اون موقع ها که...
فریاد زدم-بهشون بگو اسلحه هاشونو بیارن پایین
انگار که با داد من به خودش اومد و با دستش بهشون فهموند اسلحه هاشونو بیارن پایین
با صدایی پر از بغض و تنفر گفتم-خائن برای چی این کارو کردی هان مگه بابای من چه هیزم تری به تو فروخته بود حالا کشتنشون به کنار تو حتی به جنازه داداشم هم رحم نکردی
سورن-من داداشت رو نکشتم
رفتم جلو اسلحه رو گذاشتم رو سینه اش
-ببین اگه الان نگی جنازه داداشم کجاست این ماشه رو میکشم و میفرستمت اون دنیا حالا هم بگو جنازه داداشم کجاست
سورن-من داداشتو نکشتم و زنده است و الان تو همین محله است
تو چشماش نگاه کردم شاید اثری از دروغ ببینم اما
از زور ضعف و شوکی که بهم وارد شده بود از حال رفتم...
در اتاق با شدت باز شد و دستیگر در تو بین خورده شیشه ها افتاد و بابابزرگم رو تو چهار چوب در دیدم
علی-دخترم داری چیکار میکنی نمیبینی مادرت خودش حالش بده و بزور آرام بخش خوابیده تو لااقل وانمود کن حالت خوبه تا اون دلش به تو گرم باشه
-اصلا اگه میخوای تا برقصم هوم چطوره بابام رو کشتن و معلوم نیست جنازه ادریس کجاست بعد شما از من توقع دارین خوب باشم
میدونست بحث کردن با من فایده ای نداره برای همین دمپایی رو فرشی ها رو گذاشت که اگه میخوام بلند شم تو پاهام شیشه نره و رفت بیرون با اینکه حالم اصلا خوب نبود اما باید میفهمیدم که سورن چرا بابام رو کشته بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم حتی موهام رو هم نبستم فقط یه شال سیاه رو سرم انداختم و اسلحه ای که همیشه برای محافظت از خودم داشتم رو برداشتم و رفتم پایین بابابزرگ تو اتاق بود و مامانم هم به خاطر آرام بخش ها خوابیده بود سوار ماشینم شدم و رفتم به سمت محله ای که سورن داخلش زندگی میکرد چند کوچه دورتر از محله ماشینم رو پارک کردم و پیاده شدم جلوتر که رفتم متوجه کسایی شدم که کشیک میدادن اه لعنتی من چجوری از بین اینا رد شم اخه همین جوری دور خودم میچرخیدم و نمیدونستم باید چیکار کنم یه دفعه یکیشون رو صدا زدن اونم رفت سرم رو تا حد امکان انداختم پایین و از جلوشون رد شدم البته اونا حواسشون به من نبود راهمو گرفتم و رفتم سمت خونه ای که سورن با عمو عمه بیوه اش زندگی میکرد دیدم که جلوی خونه داره با یه نفر حرف میزنه اسلحه ام رو تو دستم گرفتم پشتش به من بود و داشت حرف میزد اول اون شخصی که داشت باهاش حرف میزد متوجه من شد سورن هم برگشت و منو دید اسلحه ام رو به سمت قلبش گرفتم هه مگه اون قلب هم داره همزمان با من چند نفر دیگه هم اسلحه اشون رو سمت من گرفتن
-بهشون بگو اسلحه اشون رو بیارن پایین این یه مشکل بین منو توعه
دیدم هیچ کاری نمیکرد و فقط منو نگاه میکرد اما نه مثل همیشه مغرورانه نه مثله چهار سال پیش نگام میکرد مثه اون موقع ها که...
فریاد زدم-بهشون بگو اسلحه هاشونو بیارن پایین
انگار که با داد من به خودش اومد و با دستش بهشون فهموند اسلحه هاشونو بیارن پایین
با صدایی پر از بغض و تنفر گفتم-خائن برای چی این کارو کردی هان مگه بابای من چه هیزم تری به تو فروخته بود حالا کشتنشون به کنار تو حتی به جنازه داداشم هم رحم نکردی
سورن-من داداشت رو نکشتم
رفتم جلو اسلحه رو گذاشتم رو سینه اش
-ببین اگه الان نگی جنازه داداشم کجاست این ماشه رو میکشم و میفرستمت اون دنیا حالا هم بگو جنازه داداشم کجاست
سورن-من داداشتو نکشتم و زنده است و الان تو همین محله است
تو چشماش نگاه کردم شاید اثری از دروغ ببینم اما
از زور ضعف و شوکی که بهم وارد شده بود از حال رفتم...
- ۴.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط