{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p1

بارانِ سئول همیشه بی‌رحم بود. نه مثل باران‌های لطیفِ بهار، بلکه مثل شلاقی که می‌خواست تمام گناه‌های شهر را بشوید و ناتوان بود.یونا پشت پنجره‌ی بزرگ و سرتاسری آپارتمانش ایستاده بود. انگشتان کشیده و سفیدش را روی شیشه‌ی سرد کشید. آن‌قدر سفید بود که در نورِ کم‌سوی اتاق، گویی از جنس یخ تراشیده شده بود. موهای بلند و سیاهش مثل آبشاری تیره تا پشت زانوهایش می‌رسید، تضادی تکان‌دهنده با آن پوستِ رنگ‌پریده.صدای باز شدن در، سکوت سنگین اتاق را شکست.کنجی با دو فنجان قهوه وارد شد. کت‌وشلوارش کمی خیس بود، اما هنوز آن آرامشِ همیشگی در چهره‌اش موج می‌زد. او تنها کسی بود که بدون اجازه وارد حریم خصوصی یونا می‌شد.کنجی فنجان را روی میز گذاشت و نگاهی به نیم‌رخ سردِ یونا انداخت. «بازم داری به اون عمارت لعنتی فکر می‌کنی؟»یونا برنگشت. صدایش سرد و بی‌روح بود: «فکر کردن بهش لازم نیست کنجی. اون خودش هر لحظه داره توی مغزم فریاد می‌زنه. صدای پچ‌پچِ عموهای ناتنی‌ام... صدای تحقیرهایی که وقتی بچه بودم، وقتی می‌گفتن من دخترِ "اون" زن هستم توی گوشم می‌پیچیه.»یونا چرخید. چشمان مشکی و عمیقش، حتی در تاریکی هم می‌درخشید. «می‌دونی چی بیشتر از همه اذیتم می‌کنه؟ اینکه فکر می‌کنن چون نامشروعم، باید با یه قراردادِ تجاریِ ساده، مثل یه کالا فروخته بشم تا دهنِ مخالف‌ها بسته بشه.»کنجی آهی کشید و روی مبل نشست. «تو کالا نیستی یونا. تو کسی هستی که توی اون عمارت کثیف، یاد گرفتی چطوری با یه سنجاق سر، قفلِ انبارِ رو باز کنی و غذا بیاری. تو اون‌جا بزرگ شدی، نه توی پر قو. اونا فراموش کردن تو چی هستی.»یونا تلخ خندید. «فراموش نکردن. دارن نادیده‌ش می‌گیرن. کایان... اون پسرعمویِ احمقِ من، فکر می‌کنه با بازی کردنِ نقشِ یه بره‌ی مظلوم جلوی بزرگای خاندان، می‌تونه جای پای من رو سست کنه. نمی‌دونه که من دارم تماشاش می‌کنم.»کنجی فنجان قهوه‌اش را برداشت. «راستی بیخیال کایان خبرای راجب خاندان بنگ رو شنیدی چی میگن؟ میگن رئیس بعدیشون، بنگ‌چان، حتی به سایه‌ی خودش هم اعتماد نداره. شنیدم خیلی سرده... یه ماشینِ کشتارِ منطقی.»یونا به سمت کمدش رفت و کلتِ کوچکِ نقره‌ای‌رنگش را از کشوی مخفی بیرون آورد و با وسواس شروع به چک کردنش کرد. «بذار سرد باشه. من به گرما نیاز ندارم. من به قدرت نیاز دارم. نه برای اینکه پادشاهی کنم، نه… فقط برای اینکه دیگه هیچ‌کس جرأت نکنه بهم بگه “دخترِ ناخواسته‌ی پدر”.»
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم رمانم حمایت کنین لطفا جینگولیا

.

عاشقانه های شبنم

پارت ۱۹۷

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 12ویولت آن شب تا مدت‌ها خوابش نبرد.ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط