پارت ۲: انتخابی که برگشت نداره
پارت ۲: انتخابی که برگشت نداره
سکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ بارون که به پنجره میخورد، شکسته میشد. لولهیِ سردِ اسلحه هنوز چند سانتیمتر با شقیقه ا.ت فاصله داشت، اما یونگی دستش رو عقب کشید و با بیتفاوتیِ عجیبی توی جیبِ کتِ گرونقیمتش فرو برد. اون میدونست که ا.ت هیچ راهِ فراری نداره.
ا.ت به مانیتور نگاه کرد. تمامِ کدهایی که با خونِ دل نوشته بود، حالا مثلِ یه تله به نظر میرسید. اون فقط یک اشتباهِ محاسباتی کرده بود؛ فکر کرده بود «سندیکای سکوت» فقط یه افسانهست. حالا اون افسانه، با بویِ تندِ ادکلنِ تلخ و چوبِ صندل، درست روبهروش ایستاده بود.
ا.ت نگاهش رو از مانیتور گرفت و بالاخره توی چشمهایِ یونگی زل زد. برخلافِ چیزی که فکر میکرد، توی اون چشمها خبری از خشم نبود، فقط یه «خلاء» بزرگ بود.
ا.ت با صدایِ آروم اما محکمی که سعی میکرد توش لرزشی نباشه، گفت: «اگر میخواستی بکشیم، تا حالا ماشه رو کشیده بودی. تو دنبالِ یه قاتل نیستی… دنبالِ یه ابزاری برایِ پروژههات. درست میگم؟»یونگی یه تایِ ابروش رو بالا انداخت. گوشهیِ لبش دوباره اون پوزخندِ سرد ظاهر شد: «باهوشتر از اون چیزی هستی که فکر میکردم. بله، تو یه ابزاری. اما ابزارهایِ من… یا تویِ زرادخونهم جای میگیرن، یا تویِ زبالهدونی. انتخاب با خودته.»
ا.ت نفسِ عمیقی کشید. غرورش بهش میگفت بزنه زیرِ میز، اما عقلش میگفت زنده موندن ارزشش رو داره. اون میخواست بدونه تهِ این بازی کجاست.
ا.ت بلند شد، صندلیش عقب رفت و صدایِ کشیده شدنِ پایههاش روی زمین توی سکوتِ اتاق پیچید: «قبول. اما یه شرط دارم. من بردهیِ کسی نیستم. برایِ تو کار میکنم، اما به عنوانِ یه متخصص. نه یه زندانی.»
یونگی خندید. خندهای که بیشتر شبیه به صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه بود. «تویِ عمارتِ من، “زندانی” بودن یا “متخصص” بودن، فقط به این بستگی داره که چقدر زود بخوای علیه من شورش کنی.»
یونگی به سمتِ در برگشت و با لحنِ دستوریِ سردی گفت: «وسایلت رو جمع کن. ۵ دقیقه وقت داری. ماشین بیرون منتظره.»وقتی یونگی از اتاق خارج شد، ا.ت توی اون فضایِ خفه تنها موند. اون میدونست که با این جمله، درهایِ دنیایِ قبلیش رو برای همیشه بسته. وقتی سوارِ ماشینِ مشکیِ براقی شد که بیرون عمارت پارک شده بود، تنها چیزی که میدید، انعکاسِ خودش تویِ شیشهیِ تیرهیِ ماشین بود؛ دختری که چند ساعت پیش یه هکرِ معمولی بود و حالا… واردِ قلمروِ شیر شده بود.
ماشین به حرکت دراومد. وقتی به دروازههایِ بزرگِ سنگیِ عمارتِ یونگی رسیدند که مثلِ یه قلعهیِ مدرن تویِ دلِ جنگلِ اطرافِ شهر پنهان شده بود، ا.ت حس کرد ضربانِ قلبش دوباره اوج گرفته.
«کد سیاه…» زیرِ لب زمزمه کرد. اون نمیدونست که این اسم، قراره سرنوشتِ هر دوشون رو تغییر بده.
[پایان پارت ۲]
سکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ بارون که به پنجره میخورد، شکسته میشد. لولهیِ سردِ اسلحه هنوز چند سانتیمتر با شقیقه ا.ت فاصله داشت، اما یونگی دستش رو عقب کشید و با بیتفاوتیِ عجیبی توی جیبِ کتِ گرونقیمتش فرو برد. اون میدونست که ا.ت هیچ راهِ فراری نداره.
ا.ت به مانیتور نگاه کرد. تمامِ کدهایی که با خونِ دل نوشته بود، حالا مثلِ یه تله به نظر میرسید. اون فقط یک اشتباهِ محاسباتی کرده بود؛ فکر کرده بود «سندیکای سکوت» فقط یه افسانهست. حالا اون افسانه، با بویِ تندِ ادکلنِ تلخ و چوبِ صندل، درست روبهروش ایستاده بود.
ا.ت نگاهش رو از مانیتور گرفت و بالاخره توی چشمهایِ یونگی زل زد. برخلافِ چیزی که فکر میکرد، توی اون چشمها خبری از خشم نبود، فقط یه «خلاء» بزرگ بود.
ا.ت با صدایِ آروم اما محکمی که سعی میکرد توش لرزشی نباشه، گفت: «اگر میخواستی بکشیم، تا حالا ماشه رو کشیده بودی. تو دنبالِ یه قاتل نیستی… دنبالِ یه ابزاری برایِ پروژههات. درست میگم؟»یونگی یه تایِ ابروش رو بالا انداخت. گوشهیِ لبش دوباره اون پوزخندِ سرد ظاهر شد: «باهوشتر از اون چیزی هستی که فکر میکردم. بله، تو یه ابزاری. اما ابزارهایِ من… یا تویِ زرادخونهم جای میگیرن، یا تویِ زبالهدونی. انتخاب با خودته.»
ا.ت نفسِ عمیقی کشید. غرورش بهش میگفت بزنه زیرِ میز، اما عقلش میگفت زنده موندن ارزشش رو داره. اون میخواست بدونه تهِ این بازی کجاست.
ا.ت بلند شد، صندلیش عقب رفت و صدایِ کشیده شدنِ پایههاش روی زمین توی سکوتِ اتاق پیچید: «قبول. اما یه شرط دارم. من بردهیِ کسی نیستم. برایِ تو کار میکنم، اما به عنوانِ یه متخصص. نه یه زندانی.»
یونگی خندید. خندهای که بیشتر شبیه به صدایِ کشیده شدنِ تیغ روی شیشه بود. «تویِ عمارتِ من، “زندانی” بودن یا “متخصص” بودن، فقط به این بستگی داره که چقدر زود بخوای علیه من شورش کنی.»
یونگی به سمتِ در برگشت و با لحنِ دستوریِ سردی گفت: «وسایلت رو جمع کن. ۵ دقیقه وقت داری. ماشین بیرون منتظره.»وقتی یونگی از اتاق خارج شد، ا.ت توی اون فضایِ خفه تنها موند. اون میدونست که با این جمله، درهایِ دنیایِ قبلیش رو برای همیشه بسته. وقتی سوارِ ماشینِ مشکیِ براقی شد که بیرون عمارت پارک شده بود، تنها چیزی که میدید، انعکاسِ خودش تویِ شیشهیِ تیرهیِ ماشین بود؛ دختری که چند ساعت پیش یه هکرِ معمولی بود و حالا… واردِ قلمروِ شیر شده بود.
ماشین به حرکت دراومد. وقتی به دروازههایِ بزرگِ سنگیِ عمارتِ یونگی رسیدند که مثلِ یه قلعهیِ مدرن تویِ دلِ جنگلِ اطرافِ شهر پنهان شده بود، ا.ت حس کرد ضربانِ قلبش دوباره اوج گرفته.
«کد سیاه…» زیرِ لب زمزمه کرد. اون نمیدونست که این اسم، قراره سرنوشتِ هر دوشون رو تغییر بده.
[پایان پارت ۲]
- ۱۶۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط