پارت دو
.. از اونجایی که خیلی گشادم مستقیم میرم به مراسم...
ساعت هفت رو نشون میداد یونا از حمام دراومد موهاش رو خشک و درست کرد
بعد کت شلوارش رو پوشید ادکلن تلخی زد چرا دروغ بگم از دور واقعا شبیه پسر بود و خیلی دختر کش (تورو میگم ها خوشگله البته پسر نیستی ولی خب)
پایین رفت آردا هم حاضر بود از اونجایی که آردا و یونا برا خودش نوعی رئیس باند بودن سوار ماشین شدن راننده شروع کرد به رانندگی به سمت مراسم
آ: کیم یونا چقدر هات شدیی
-مرسی😅😅
تنها کسی که میتونست خنده یونا رو ببینه آردا و ناتالی بود
آردا یونا رسیدن به مراسم
ا: اونجارو
به یه میز اشاره کرد که پدر یونا و پدر خودش و دوتا مرد غریبه بودن
-فک کنم اونا شریک ها هستن
رفتن نزدیک
پ.ی: معرفی میکنم دخترم یونا و برادرزادم آردا
لینو دستش رو به سمتت دراز کرد
لینو: لینو هستم خوشبختم
-یونا هستم خوشبختم
لینو دستش رو سمت آردا دراز کرد و هان دستش رو سمت یونا دراز کرد
هان: هان هستم خوشبختم
-خوشبختم
... بعد این سلام و... ...
لینو ویو:
اون دختر واقعاً خیلی خوشگلهههه
در عین حال کیوت
به جیسونگ نگاه کردم با سرش به یونا اشاره کرد اونم تو همین فکر بود
بعد ۳ ساعت اون مراسم رقت انگیز تموم شد.
باهم خداحافظی کردن
ویو ناتالی
داشتم دنبال یونا میرفتم که یهو یکی از شریک های آقای کیم صدام کرد فک کنم لینو بود رفتم پیششون.
لینو: یه سوال
ن: بله جناب؟
لینو: یونا...چجور آدمیه؟
ن: بله؟
هان: یونا چجور آدمیه منظور سرد هست خشنه چجوره؟
ن: خب راستش از وقتی که تعلیم ها شروع شد سرد بودن اما وقتی اون اتفاق افتاد...یونا خیلی عوض شد...اون تبدیل شد به یه آدم بی احساس
لینو: چرا؟
ن: وقتی دخترعموشون رو از دست دادن واقعا حالشون خیلی بد شده بود
هان: اون موقع چند سالش بود
ن: ۱۴
لینو: الان چند سالشه؟
ن: سه ماه دیگه ۱۸ سالشون میشه
هان: اوه.
لینو: اینایی که حرف زدیم بین ما سه تا موند اوکی؟
ن: چشم
... شب ساعت یک تو خونه مینسونگ ..
لینو:اون واقعا خیلی خوشگل بود
هان: واقعاً کیوت بود
لینو: اما خیلی سرد بود
هان؛ آره اصلا نمیخندید حتی یه لبخند دلم براش میسوزه
لینو: چرا
هان: آخه ببین نه از مامان شانس آورده نه از بابا نه از دوست
لینو: هی جیسونگی ناراحت نباش الان ما باید نقشه دزدیدن اونو بکشیم
هان:دزدیدن؟
لینو: نکنه انتظار داری بهش بگیم یونائه ۱۷ ساله بیا با دوتا پسر که ازت ۴-۵ سال بزرگن زندگی کن؟
هان: صحیحه ولی میشه اول لباس هامونو عوض کنیم؟
لینو: باشه
ادامه دارد...
ساعت هفت رو نشون میداد یونا از حمام دراومد موهاش رو خشک و درست کرد
بعد کت شلوارش رو پوشید ادکلن تلخی زد چرا دروغ بگم از دور واقعا شبیه پسر بود و خیلی دختر کش (تورو میگم ها خوشگله البته پسر نیستی ولی خب)
پایین رفت آردا هم حاضر بود از اونجایی که آردا و یونا برا خودش نوعی رئیس باند بودن سوار ماشین شدن راننده شروع کرد به رانندگی به سمت مراسم
آ: کیم یونا چقدر هات شدیی
-مرسی😅😅
تنها کسی که میتونست خنده یونا رو ببینه آردا و ناتالی بود
آردا یونا رسیدن به مراسم
ا: اونجارو
به یه میز اشاره کرد که پدر یونا و پدر خودش و دوتا مرد غریبه بودن
-فک کنم اونا شریک ها هستن
رفتن نزدیک
پ.ی: معرفی میکنم دخترم یونا و برادرزادم آردا
لینو دستش رو به سمتت دراز کرد
لینو: لینو هستم خوشبختم
-یونا هستم خوشبختم
لینو دستش رو سمت آردا دراز کرد و هان دستش رو سمت یونا دراز کرد
هان: هان هستم خوشبختم
-خوشبختم
... بعد این سلام و... ...
لینو ویو:
اون دختر واقعاً خیلی خوشگلهههه
در عین حال کیوت
به جیسونگ نگاه کردم با سرش به یونا اشاره کرد اونم تو همین فکر بود
بعد ۳ ساعت اون مراسم رقت انگیز تموم شد.
باهم خداحافظی کردن
ویو ناتالی
داشتم دنبال یونا میرفتم که یهو یکی از شریک های آقای کیم صدام کرد فک کنم لینو بود رفتم پیششون.
لینو: یه سوال
ن: بله جناب؟
لینو: یونا...چجور آدمیه؟
ن: بله؟
هان: یونا چجور آدمیه منظور سرد هست خشنه چجوره؟
ن: خب راستش از وقتی که تعلیم ها شروع شد سرد بودن اما وقتی اون اتفاق افتاد...یونا خیلی عوض شد...اون تبدیل شد به یه آدم بی احساس
لینو: چرا؟
ن: وقتی دخترعموشون رو از دست دادن واقعا حالشون خیلی بد شده بود
هان: اون موقع چند سالش بود
ن: ۱۴
لینو: الان چند سالشه؟
ن: سه ماه دیگه ۱۸ سالشون میشه
هان: اوه.
لینو: اینایی که حرف زدیم بین ما سه تا موند اوکی؟
ن: چشم
... شب ساعت یک تو خونه مینسونگ ..
لینو:اون واقعا خیلی خوشگل بود
هان: واقعاً کیوت بود
لینو: اما خیلی سرد بود
هان؛ آره اصلا نمیخندید حتی یه لبخند دلم براش میسوزه
لینو: چرا
هان: آخه ببین نه از مامان شانس آورده نه از بابا نه از دوست
لینو: هی جیسونگی ناراحت نباش الان ما باید نقشه دزدیدن اونو بکشیم
هان:دزدیدن؟
لینو: نکنه انتظار داری بهش بگیم یونائه ۱۷ ساله بیا با دوتا پسر که ازت ۴-۵ سال بزرگن زندگی کن؟
هان: صحیحه ولی میشه اول لباس هامونو عوض کنیم؟
لینو: باشه
ادامه دارد...
- ۱.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط