تنها امید زندگیم
تنها امید زندگیم
پارت ۴
ویو راوی :
ات بعد از ۵ دقیقه به داخل بیمارستان امد
ات : سلام من ات هستم خوشبختم از اشناییتون (و بعد روبه خاله تهیونگ تعظیم کرد )
خاله تهیونگ رو خاله مینویسم
خاله : من هم خاله تهیونگ هستم عزیزم اینم دخترم یونا هستش
تو نگاهت به یونا افتاد و با لبخند ملایمی بهش نگاه کردی
ات دستش رو دراز تا به او دست بدهد ولی یونا در مقابل او به ات پوزند زد
ات دستش رو پایین امذد و گفت : از اشناییت خوشبختم یونا
یونا : ولی من خوشبخت نیستم
تهیونگ از این کار یونا حرصش گرفت و خواست که چیزی بهش بگه
خاله : دخترم یونا این چه رفتاریه ات من ازت معذرت میخوام
ات : نه بابا این چه حرفیه
پارت ۴
ویو راوی :
ات بعد از ۵ دقیقه به داخل بیمارستان امد
ات : سلام من ات هستم خوشبختم از اشناییتون (و بعد روبه خاله تهیونگ تعظیم کرد )
خاله تهیونگ رو خاله مینویسم
خاله : من هم خاله تهیونگ هستم عزیزم اینم دخترم یونا هستش
تو نگاهت به یونا افتاد و با لبخند ملایمی بهش نگاه کردی
ات دستش رو دراز تا به او دست بدهد ولی یونا در مقابل او به ات پوزند زد
ات دستش رو پایین امذد و گفت : از اشناییت خوشبختم یونا
یونا : ولی من خوشبخت نیستم
تهیونگ از این کار یونا حرصش گرفت و خواست که چیزی بهش بگه
خاله : دخترم یونا این چه رفتاریه ات من ازت معذرت میخوام
ات : نه بابا این چه حرفیه
- ۷۶
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط