#دوست_پسر_شیطون_من
#دوست_پسر_شیطون_من
part: 9
ویو صبح نابی :
هیونجین چون وسایلش خونه خودش بود رفت بالا تا اماده بشه که بریم مدرسه.
داشتم موهامو میبستم که هیونجین اومد تو و گفت "بریم" خیلی هیجان داشت چون میخواستیم به بقیه بگیم و از این به بعد با خیال راحت توی مدرسه باهم باشیم.
نابی: خب من اماده ام.
هیونجین: پس بریم.
توی راه دست به دست هم قدم میزدیم که یهویی کای و روکا از پشت دویدن اومدن جلومون و گفتن...
روکا: میدونستم یه بوهایی داره ازتون بلند میشه.
کای: واقعا خیلی ضایع بودن.
هیونحین: واقعا؟!
نابی: پوفففففف، به هر حال که میخوایم به بقیه بگیم.
روکا و کای: واقعاااااااا؟؟
کای: پس میتونیم کاپلی بریم بیرون.
هیونجین نگاه شیطانی به من کرد بعد رو به کای گفت...
هیونجین: بیا عروسیمونو کاپلی بگیریم.
توی کلاس:
بعد از کلی حرف زدن با هم یهویی هیونجین پاشد و وسط کلاس داد زد.
هیونجین: منو نابی باهم قرار میذاریم...
منم خیلی دست پاچه شدم و داشتم از خجالت آب میشدم که دست هیونجینو کشیدم و نشوندنش سر جاش.
هیونجین: چیشده؟؟ بیبی خودت گفتی بهشون بگیم.
نابی: اینجوری اخهههههه🫢
هیونجین: اه بیبی تو خیلی خجالتی.
روکا: هیونجین تو واقعا دیوانه ای.
هیونجین خندید و گفت...
هیونجین: میدونم.
همه کلاس بهمون گفتن که خوشبخت شیم.
خلاصه که این روزای دبیرستان خیلی روز های خاطر انگیزی بود ولی همه روزا پایانی داره. منو هیونجین دیگه اون دختر پسره 17 ساله نیستیم و الان 23 سالمونه ما فارغ التحصیل شدیم و هرکدوممون رشته های خودمونو داریم.
من مربی بوکس شدم و باشگاه خودمو داشتم و هیونجینم یه شرکت الکترونیک برای خودش زده بود.
ادامه دارد...
خب اینم پارت بعدیی نانازا ببخشید دیر شد😭😭😭
part: 9
ویو صبح نابی :
هیونجین چون وسایلش خونه خودش بود رفت بالا تا اماده بشه که بریم مدرسه.
داشتم موهامو میبستم که هیونجین اومد تو و گفت "بریم" خیلی هیجان داشت چون میخواستیم به بقیه بگیم و از این به بعد با خیال راحت توی مدرسه باهم باشیم.
نابی: خب من اماده ام.
هیونجین: پس بریم.
توی راه دست به دست هم قدم میزدیم که یهویی کای و روکا از پشت دویدن اومدن جلومون و گفتن...
روکا: میدونستم یه بوهایی داره ازتون بلند میشه.
کای: واقعا خیلی ضایع بودن.
هیونحین: واقعا؟!
نابی: پوفففففف، به هر حال که میخوایم به بقیه بگیم.
روکا و کای: واقعاااااااا؟؟
کای: پس میتونیم کاپلی بریم بیرون.
هیونجین نگاه شیطانی به من کرد بعد رو به کای گفت...
هیونجین: بیا عروسیمونو کاپلی بگیریم.
توی کلاس:
بعد از کلی حرف زدن با هم یهویی هیونجین پاشد و وسط کلاس داد زد.
هیونجین: منو نابی باهم قرار میذاریم...
منم خیلی دست پاچه شدم و داشتم از خجالت آب میشدم که دست هیونجینو کشیدم و نشوندنش سر جاش.
هیونجین: چیشده؟؟ بیبی خودت گفتی بهشون بگیم.
نابی: اینجوری اخهههههه🫢
هیونجین: اه بیبی تو خیلی خجالتی.
روکا: هیونجین تو واقعا دیوانه ای.
هیونجین خندید و گفت...
هیونجین: میدونم.
همه کلاس بهمون گفتن که خوشبخت شیم.
خلاصه که این روزای دبیرستان خیلی روز های خاطر انگیزی بود ولی همه روزا پایانی داره. منو هیونجین دیگه اون دختر پسره 17 ساله نیستیم و الان 23 سالمونه ما فارغ التحصیل شدیم و هرکدوممون رشته های خودمونو داریم.
من مربی بوکس شدم و باشگاه خودمو داشتم و هیونجینم یه شرکت الکترونیک برای خودش زده بود.
ادامه دارد...
خب اینم پارت بعدیی نانازا ببخشید دیر شد😭😭😭
- ۱.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط