پارت 24
پارت 24
رمان عشق مدرسه ای
فیلیکس میاد و ات رو میبرن بیمارستان و دوتا راهی هم باید نیومدند که فیلیکس لیسا و هیونجین رو انتخاب کرد و قرار بود روزا رو اخراج کنند که باباب روزا به مدیرشون پول داد و موندش مدرسه( ازین عقده ای ها خوشم نمیاد ایشش پیکمیی )
و بعد از 5 دقیقه رسیدند به بیمارستان که لیسا و هیونجین و فیلیکس بیرون نشستند منتظر دکتر جالب اینجا بود که فیلیکس و لیسا و هیونجین نمیدونستند تو اتاقی که ات رو بستری کردند جونگین هم تخت بغلش بود و هردوشون بیهوش بودند. 😂
ویو فیلیکس. لیسا. هیون:
فیلیکس: من این دختره رو زنده نمیزارم خیلی بلا سر خواهرم میاره ( عصبانی)
هیونجین: منم میخوام بکشمش بیاین دست به کار شیم دوتایی بکشیمش.( عصبانی)
لیسا: میشه انقدر حرف نزنید و به فکر حال ات باشین وایی امیدوارم هرچی زودتر خوب بشه.
هیونجین: منم امیدوارم هرچی زودتر جوجوم خوب شه.
فیلیکس: هیونجین ببند دهنتو.( عصبانی و هرسی)
هیونحین: (اداشو در میاره)
فیلیکس:( چش غره میره)
هر سه تا تو گوشی هاشون بودند که یهو دکتر اومد و گفت:
دکتر: سلام
فیلیکس: سلام اقای دکتر ات چطوره؟
دکتر: خوبه ولی یکم خونریزی کرده سرش چیز مهمی نیست بعد 5 دقیقه دیگه بهوش میاد میتونین برید 5 دقیقه دیگه ببینیدش.
هیونجین: چشم اقای دکتر.
لیسا: اقای دکتر ضربه مغزی که ندیده؟
دکتر: نه خدا شکر
لیسا: ممنون خدانگهدار
(دکتر رفت)
(بلاخره 5 دقیقه شد و الان دارم میرن ات رو ببینند)
اول لیسا میره داخل که با دیدن جونگین از خنده جر میخوره و به هیون و فیلیکس میگه:
لیسا: ببینید کی اینجاست
هیونجین: این اینجا چیکار میکنه
لیسا: گفتم که کم خونی داره بستری شده خنگ
هیونجین: اها راستی خودت خنگی
لیسا: (چش غره رفت)
که یهو ات بهوش اومد و لیسا رفت ات رو بغل کرد و ات گفت:
ات: هیون کجاست؟
لیسا: بیرونه الان صداش میزنم بیاد
لیسا: هیونحین بیا
هیونحین : اومدم
هیونحین تا ات رو دید رفت بغلش کرد و گفت:
هیونجین: حالت خوبه عشقم؟
ات: اره عشقم
که هیونحین گونه ات رو بوسید و کنار ات رو تخت بزور دراز کشید.
ات: هیون
هیونجین: جانم؟
ات: دارم لح میشم
هیونحین: پس میخوام من از پیشت برم؟
ات: نه
هیونحین : خب پس اگه راحت نیستی.. مکث. اها بیا روم دراز بکش
ات لپاش قرمزش شد و گفت:
ات: روت؟
هیونحین: اره عشقم
که یهو هیونحین خودش ات رو بلند کرد و گذاش روش که ات برعکس شد و فیس تو فیس با هیون سد که یهو هیونحین نتونست تحمل کنه و با هم یک بوسه عمیق رو شروع کردند که وسطش مثل همیشه این دوتا مزاحم همیشگی اومدند .
فیلیکس: اه اه
لیسا: به نظرم ما بریم بزار رمانتیک بازیشون رو بهم نزنیم
که یهو نفس کم اوردند که ات سرشو برگردوند به در ورودی و با لیسا و فیلیکس مواجه شد و گفت:
ات: اه ش شما اینجا بودید م من اصلا ندیدمتون( و بعد کلش رو خاروند و لپش قرمز بود)
فیلیکس: فقط این هیونجین ت رو تحویل میگیری انگار نه انگار برادرت اینجاست
ات: ( خنده) حسود تو برادر می این فرق داره
فیلیکس: باشه حالا بیا بریم مرخص شدی.
ات: باش
که همگی رفتند خونه خودشون.
ات داشت یا گوشیش ور میرفت و ساعت 5و نیم این چیزا بود .
که جونگین بهش پیام داد و ات پیامو باز کرد و دید نوشته:
جونگین : سلام ات خوبی؟ شنیدم کنار تخت من تو بیمارستان بودی لیسا بهم گفت. الان حالت بهتره؟ چیزیت که نشد؟
ات پیام داد
ات: سلام خوبم مرسی تو خوبی؟ اره منم بلند شده بودم دیدمت تو حالت خوبه من چیزیم نشد مرسی چیکار میکنی؟
جونگین: خوبم مرسی. خدا شکر. داشتم با گوشیم ور می رفتم
ات: اها
جونگین: راستی میدونی پس فردا اردو مدرسه داریم؟
ات: اه نه کجا هست حالا؟
جونگین: میخوام مارو جنگل ببرن یک 5 روز بمونیم اونجا ازین چادر گنده ها که هر نفر چند تا توش جا میشه و این چیزا
ات: اها بیا ما باشیم باهم. هیون و لیسا و مینهو و تو و من . چطوره؟
جونگین: اره خوبه. ولی امیدوارم اون دختره روزا نیاد تو چادرمونننن.
ات: اره من به خاطر اون رفتم بیمارستان دیگه حولم داد افتادم سرم خون اومد
جونگین: اه . پیکمی بودن میباره ازش
ات: اره دقیقا.
جونگین : خب کاری نداری؟
ات: نه بای
جونگین: بای
پایان چت.
و ات یک گروه زد که مینهو و هیونجین و ات و لیسا باشن که بهم پیام بدن برای گروه.
پایان پارت
دستم پاره سد فردا باز هم میدم اگه وقت شد .
رمان عشق مدرسه ای
فیلیکس میاد و ات رو میبرن بیمارستان و دوتا راهی هم باید نیومدند که فیلیکس لیسا و هیونجین رو انتخاب کرد و قرار بود روزا رو اخراج کنند که باباب روزا به مدیرشون پول داد و موندش مدرسه( ازین عقده ای ها خوشم نمیاد ایشش پیکمیی )
و بعد از 5 دقیقه رسیدند به بیمارستان که لیسا و هیونجین و فیلیکس بیرون نشستند منتظر دکتر جالب اینجا بود که فیلیکس و لیسا و هیونجین نمیدونستند تو اتاقی که ات رو بستری کردند جونگین هم تخت بغلش بود و هردوشون بیهوش بودند. 😂
ویو فیلیکس. لیسا. هیون:
فیلیکس: من این دختره رو زنده نمیزارم خیلی بلا سر خواهرم میاره ( عصبانی)
هیونجین: منم میخوام بکشمش بیاین دست به کار شیم دوتایی بکشیمش.( عصبانی)
لیسا: میشه انقدر حرف نزنید و به فکر حال ات باشین وایی امیدوارم هرچی زودتر خوب بشه.
هیونجین: منم امیدوارم هرچی زودتر جوجوم خوب شه.
فیلیکس: هیونجین ببند دهنتو.( عصبانی و هرسی)
هیونحین: (اداشو در میاره)
فیلیکس:( چش غره میره)
هر سه تا تو گوشی هاشون بودند که یهو دکتر اومد و گفت:
دکتر: سلام
فیلیکس: سلام اقای دکتر ات چطوره؟
دکتر: خوبه ولی یکم خونریزی کرده سرش چیز مهمی نیست بعد 5 دقیقه دیگه بهوش میاد میتونین برید 5 دقیقه دیگه ببینیدش.
هیونجین: چشم اقای دکتر.
لیسا: اقای دکتر ضربه مغزی که ندیده؟
دکتر: نه خدا شکر
لیسا: ممنون خدانگهدار
(دکتر رفت)
(بلاخره 5 دقیقه شد و الان دارم میرن ات رو ببینند)
اول لیسا میره داخل که با دیدن جونگین از خنده جر میخوره و به هیون و فیلیکس میگه:
لیسا: ببینید کی اینجاست
هیونجین: این اینجا چیکار میکنه
لیسا: گفتم که کم خونی داره بستری شده خنگ
هیونجین: اها راستی خودت خنگی
لیسا: (چش غره رفت)
که یهو ات بهوش اومد و لیسا رفت ات رو بغل کرد و ات گفت:
ات: هیون کجاست؟
لیسا: بیرونه الان صداش میزنم بیاد
لیسا: هیونحین بیا
هیونحین : اومدم
هیونحین تا ات رو دید رفت بغلش کرد و گفت:
هیونجین: حالت خوبه عشقم؟
ات: اره عشقم
که هیونحین گونه ات رو بوسید و کنار ات رو تخت بزور دراز کشید.
ات: هیون
هیونجین: جانم؟
ات: دارم لح میشم
هیونحین: پس میخوام من از پیشت برم؟
ات: نه
هیونحین : خب پس اگه راحت نیستی.. مکث. اها بیا روم دراز بکش
ات لپاش قرمزش شد و گفت:
ات: روت؟
هیونحین: اره عشقم
که یهو هیونحین خودش ات رو بلند کرد و گذاش روش که ات برعکس شد و فیس تو فیس با هیون سد که یهو هیونحین نتونست تحمل کنه و با هم یک بوسه عمیق رو شروع کردند که وسطش مثل همیشه این دوتا مزاحم همیشگی اومدند .
فیلیکس: اه اه
لیسا: به نظرم ما بریم بزار رمانتیک بازیشون رو بهم نزنیم
که یهو نفس کم اوردند که ات سرشو برگردوند به در ورودی و با لیسا و فیلیکس مواجه شد و گفت:
ات: اه ش شما اینجا بودید م من اصلا ندیدمتون( و بعد کلش رو خاروند و لپش قرمز بود)
فیلیکس: فقط این هیونجین ت رو تحویل میگیری انگار نه انگار برادرت اینجاست
ات: ( خنده) حسود تو برادر می این فرق داره
فیلیکس: باشه حالا بیا بریم مرخص شدی.
ات: باش
که همگی رفتند خونه خودشون.
ات داشت یا گوشیش ور میرفت و ساعت 5و نیم این چیزا بود .
که جونگین بهش پیام داد و ات پیامو باز کرد و دید نوشته:
جونگین : سلام ات خوبی؟ شنیدم کنار تخت من تو بیمارستان بودی لیسا بهم گفت. الان حالت بهتره؟ چیزیت که نشد؟
ات پیام داد
ات: سلام خوبم مرسی تو خوبی؟ اره منم بلند شده بودم دیدمت تو حالت خوبه من چیزیم نشد مرسی چیکار میکنی؟
جونگین: خوبم مرسی. خدا شکر. داشتم با گوشیم ور می رفتم
ات: اها
جونگین: راستی میدونی پس فردا اردو مدرسه داریم؟
ات: اه نه کجا هست حالا؟
جونگین: میخوام مارو جنگل ببرن یک 5 روز بمونیم اونجا ازین چادر گنده ها که هر نفر چند تا توش جا میشه و این چیزا
ات: اها بیا ما باشیم باهم. هیون و لیسا و مینهو و تو و من . چطوره؟
جونگین: اره خوبه. ولی امیدوارم اون دختره روزا نیاد تو چادرمونننن.
ات: اره من به خاطر اون رفتم بیمارستان دیگه حولم داد افتادم سرم خون اومد
جونگین: اه . پیکمی بودن میباره ازش
ات: اره دقیقا.
جونگین : خب کاری نداری؟
ات: نه بای
جونگین: بای
پایان چت.
و ات یک گروه زد که مینهو و هیونجین و ات و لیسا باشن که بهم پیام بدن برای گروه.
پایان پارت
دستم پاره سد فردا باز هم میدم اگه وقت شد .
- ۸.۳k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط