پارت ۲۸۰( اصلاح شده)
پارت ۲۸۰( اصلاح شده)
؛ و همینطور ما یه مدرک دیگه هم داریم ، اونجا نشسته ، همسرش...ایشون فقط ۱۷ سالشونه و به این حال و روز انداختنش و همینطور معلوم نیست که چند بار این عمل وحشیانه رو انجام دادن ، ایشون از هوانگ هیونجین شکایتی نکردن ولی خوب شاهد هستید بعد از چندین هفته در چه حال و روزی به سر میبرن
اشکی از چشمم چکید ،چرا داشت از من استفاده میکرد؟ نگاه قاضی و بقیه ی کسانی که در دادگاه بودن روی من کشیده شد و من روم رو سمت سوجون کردم ، سوجون دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت نترس عزیزم و بعد نگاه بدی به بقیه انداخت و اونا هم رو گرفتن
قاضی: خانم محترم ؟ این بلارو هوانگ هیونجین سر شما آورده ؟ آیا دفعه ی قبلی هم وجود داشته؟
ناخوداگاه چشمام روی اون سر خورد با حالت پشیمون و غم انگیزی بهم نگاه میکرد
تو.. تقصیر من بود، با یه شخصی دیدار داشتم و اون به اشتباه فکر کرد که من بهش خیانت کردم ، اون هیچوقت همچین کاری نکرده بود ، اون آدم خوبیه...
؛ هه...خانم محترم من میدونم بخاطر ترس ازش دارید همچین چیزایی رو میگید ، لطفا حقیقت رو بگید ، من میدونم چقدر با شما بده
چرا باید ازش بترسم ؟ توی این چهار ماه
من چیزی ازش ندیدم
قاضی: کافیه ، آقای وکیل بهتره کاری به ایشون نداشته باشیم ، همچیز الان مشخصه من میخوام برم آقای هوانگ صحبت کنه و اگه دفاعی از خودش داره بگه...
هیون تا آخرین لحظه با لبخند محوی بهم نگاه میکرد ولی وقتی بلند شد چهره اش خشک و سرد شد
-دفاعی از خودم ندارم چون همچیز مشخصه من اون خدمتکارو کشتم..
؛ و همینطور ما یه مدرک دیگه هم داریم ، اونجا نشسته ، همسرش...ایشون فقط ۱۷ سالشونه و به این حال و روز انداختنش و همینطور معلوم نیست که چند بار این عمل وحشیانه رو انجام دادن ، ایشون از هوانگ هیونجین شکایتی نکردن ولی خوب شاهد هستید بعد از چندین هفته در چه حال و روزی به سر میبرن
اشکی از چشمم چکید ،چرا داشت از من استفاده میکرد؟ نگاه قاضی و بقیه ی کسانی که در دادگاه بودن روی من کشیده شد و من روم رو سمت سوجون کردم ، سوجون دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت نترس عزیزم و بعد نگاه بدی به بقیه انداخت و اونا هم رو گرفتن
قاضی: خانم محترم ؟ این بلارو هوانگ هیونجین سر شما آورده ؟ آیا دفعه ی قبلی هم وجود داشته؟
ناخوداگاه چشمام روی اون سر خورد با حالت پشیمون و غم انگیزی بهم نگاه میکرد
تو.. تقصیر من بود، با یه شخصی دیدار داشتم و اون به اشتباه فکر کرد که من بهش خیانت کردم ، اون هیچوقت همچین کاری نکرده بود ، اون آدم خوبیه...
؛ هه...خانم محترم من میدونم بخاطر ترس ازش دارید همچین چیزایی رو میگید ، لطفا حقیقت رو بگید ، من میدونم چقدر با شما بده
چرا باید ازش بترسم ؟ توی این چهار ماه
من چیزی ازش ندیدم
قاضی: کافیه ، آقای وکیل بهتره کاری به ایشون نداشته باشیم ، همچیز الان مشخصه من میخوام برم آقای هوانگ صحبت کنه و اگه دفاعی از خودش داره بگه...
هیون تا آخرین لحظه با لبخند محوی بهم نگاه میکرد ولی وقتی بلند شد چهره اش خشک و سرد شد
-دفاعی از خودم ندارم چون همچیز مشخصه من اون خدمتکارو کشتم..
- ۷.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط