⚖️🖤 وکیل من 🖤⚖️
⚖️🖤 وکیل من 🖤⚖️
پارت ۶ — موکلی که اعصاب وکیلش را خرد میکرد! 😂💼
صبح روز بعد، ساعت ۹.
جنی با عجله وارد دفتر هیونجین شد؛ یک لیوان قهوه در دستش بود، کیفش از روی شانهاش سر میخورد و چند برگهی طراحی هم زیر بغلش گیر کرده بودند.
منشی با دیدنش لبخند زد.
— خانم کیم، آقای هوانگ منتظرتون هستن.
جنی نگاهی به ساعت انداخت.
— عالیه! فقط سه دقیقه دیر کردم!
منشی خندید.
— ایشون از ده دقیقه پیش منتظر شما هستن.
لبخند جنی خشک شد.
— ...پس بهتره قبل از اینکه منو به جرم قتل عمد با نگاهش محکوم کنه، برم داخل!
در اتاق باز شد.
هیونجین پشت میز نشسته بود و مشغول مطالعهی پرونده بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
— هفت دقیقه و چهلودو ثانیه تأخیر.
جنی همانجا ایستاد.
— ببخشید؟!
هیونجین سرش را بلند کرد.
— ساعت رو نگاه کردم.
— شما وکیلید یا ساعت اتمی؟!
— وکیل شما. متأسفانه.
جنی با دهان باز نگاهش کرد.
— متأسفانه؟!
هیونجین به صندلی روبهرو اشاره کرد.
— بشینید، خانم کیم.
جنی نشست و قهوهاش را روی میز گذاشت.
— اولاً، چراغ قرمز بود. دوماً، یک گربه وسط خیابون نشسته بود. سوماً، قهوهفروشی سفارش منو اشتباه آماده کرد.
هیونجین خودکارش را روی میز گذاشت.
— و چهارماً؟
جنی با اعتمادبهنفس گفت:
— چهارماً، شما زیادی سؤال میپرسید!
هیونجین چند ثانیه به او خیره شد.
بعد آرام گفت:
— حالا متوجه شدم چرا رانندهی مقابلتون از دستتون عصبانی بوده.
جنی فوراً صاف نشست.
— ببخشید؟! یعنی شما هم طرف اونو میگیرید؟!
— خیر. فقط دارم به این نتیجه میرسم که پروندهی شما از چیزی که فکر میکردم پیچیدهتره.
— به خاطر تصادف؟!
— نه. به خاطر شما.
جنی یک برگه برداشت و به طرفش گرفت.
— آقای هوانگ، من همین الان میخوام وکیلم رو عوض کنم!
هیونجین برگه را گرفت.
— درخواستتون رو مکتوب کنید.
جنی ماتش برد.
— واقعاً؟!
— بله. میتونم حتی نمونهی درخواست هم براتون آماده کنم.
جنی بالش کوچکی را که روی صندلی کنارش بود برداشت و محکم بغل کرد.
— خدایا... من باید از این مرد نجات پیدا کنم!
هیونجین لبخندش را پنهان کرد.
— وقتی نجات پیدا کردید، لطفاً به موقع به جلسهی بعدی برسید.
جنی بالش را روی میز گذاشت.
— ازتون متنفرم.
— یادداشت کردم.
— شما حتی به اینم واکنش نشون نمیدید؟!
— ترجیح میدم واکنشهام رو برای دادگاه نگه دارم.
جنی زیر لب غر زد:
— چه اشتباهی کردم که این آدم رو انتخاب کردم...
هیونجین پرونده را به سمت خودش کشید.
اما درست در همان لحظه، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پاسخ داد.
— بله؟
صدای مردی از پشت خط شنیده شد.
— آقای هوانگ هیونجین؟
— بله، خودم هستم.
— دربارهی پروندهی تصادف خانم کیم تماس گرفتم.
لبخند محو از صورت هیونجین کنار رفت.
جنی هم با شنیدن نام خودش ساکت شد.
مرد ادامه داد:
— من همون کسی هستم که فیلم دوربین خیابون رو دیده.
هیونجین آرام از جایش بلند شد.
— شما از کجا شمارهی من رو دارید؟
— این مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که اون فیلمی که به دست پلیس رسیده، کامل نیست.
چشمهای هیونجین باریک شد.
— این رو قبلاً هم فهمیدیم.
— نه، آقای وکیل. منظورم اینه که فیلم اصلی هنوز وجود داره.
جنی بهآرامی از جا بلند شد.
هیونجین پرسید:
— کجاست؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
— من نمیتونم تلفنی توضیح بدم. ولی باید بدونید که رانندهی مقابل خانم کیم، قبل از تصادف هم دنبال ایشون بوده.
قلب جنی فرو ریخت.
— چی؟!
هیونجین به او نگاه کرد و با دست اشاره کرد که سکوت کند.
صدای مرد دوباره شنیده شد:
— اگر میخواید حقیقت رو بفهمید، فردا ساعت هشت شب، به پارکینگ قدیمی خیابون سئونگسو بیاید. تنهایی نیاید، ولی به پلیس هم فعلاً چیزی نگید.
هیونجین فوراً گفت:
— صبر کنید! شما کی هستید؟
اما تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت مطلق در اتاق برقرار ماند.
جنی بهآرامی پرسید:
— آقای هوانگ... یعنی اون مرد قبل از تصادف منو میشناخته؟
هیونجین تلفن را روی میز گذاشت.
— هنوز نمیتونیم مطمئن باشیم.
جنی رنگش پریده بود.
— ولی اگه واقعاً منو تعقیب کرده باشه چی؟ اگه تصادف عمدی بوده باشه چی؟!
بقیه اش جا نشد برید کامنتا👇🏻
💬
پارت ۶ — موکلی که اعصاب وکیلش را خرد میکرد! 😂💼
صبح روز بعد، ساعت ۹.
جنی با عجله وارد دفتر هیونجین شد؛ یک لیوان قهوه در دستش بود، کیفش از روی شانهاش سر میخورد و چند برگهی طراحی هم زیر بغلش گیر کرده بودند.
منشی با دیدنش لبخند زد.
— خانم کیم، آقای هوانگ منتظرتون هستن.
جنی نگاهی به ساعت انداخت.
— عالیه! فقط سه دقیقه دیر کردم!
منشی خندید.
— ایشون از ده دقیقه پیش منتظر شما هستن.
لبخند جنی خشک شد.
— ...پس بهتره قبل از اینکه منو به جرم قتل عمد با نگاهش محکوم کنه، برم داخل!
در اتاق باز شد.
هیونجین پشت میز نشسته بود و مشغول مطالعهی پرونده بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
— هفت دقیقه و چهلودو ثانیه تأخیر.
جنی همانجا ایستاد.
— ببخشید؟!
هیونجین سرش را بلند کرد.
— ساعت رو نگاه کردم.
— شما وکیلید یا ساعت اتمی؟!
— وکیل شما. متأسفانه.
جنی با دهان باز نگاهش کرد.
— متأسفانه؟!
هیونجین به صندلی روبهرو اشاره کرد.
— بشینید، خانم کیم.
جنی نشست و قهوهاش را روی میز گذاشت.
— اولاً، چراغ قرمز بود. دوماً، یک گربه وسط خیابون نشسته بود. سوماً، قهوهفروشی سفارش منو اشتباه آماده کرد.
هیونجین خودکارش را روی میز گذاشت.
— و چهارماً؟
جنی با اعتمادبهنفس گفت:
— چهارماً، شما زیادی سؤال میپرسید!
هیونجین چند ثانیه به او خیره شد.
بعد آرام گفت:
— حالا متوجه شدم چرا رانندهی مقابلتون از دستتون عصبانی بوده.
جنی فوراً صاف نشست.
— ببخشید؟! یعنی شما هم طرف اونو میگیرید؟!
— خیر. فقط دارم به این نتیجه میرسم که پروندهی شما از چیزی که فکر میکردم پیچیدهتره.
— به خاطر تصادف؟!
— نه. به خاطر شما.
جنی یک برگه برداشت و به طرفش گرفت.
— آقای هوانگ، من همین الان میخوام وکیلم رو عوض کنم!
هیونجین برگه را گرفت.
— درخواستتون رو مکتوب کنید.
جنی ماتش برد.
— واقعاً؟!
— بله. میتونم حتی نمونهی درخواست هم براتون آماده کنم.
جنی بالش کوچکی را که روی صندلی کنارش بود برداشت و محکم بغل کرد.
— خدایا... من باید از این مرد نجات پیدا کنم!
هیونجین لبخندش را پنهان کرد.
— وقتی نجات پیدا کردید، لطفاً به موقع به جلسهی بعدی برسید.
جنی بالش را روی میز گذاشت.
— ازتون متنفرم.
— یادداشت کردم.
— شما حتی به اینم واکنش نشون نمیدید؟!
— ترجیح میدم واکنشهام رو برای دادگاه نگه دارم.
جنی زیر لب غر زد:
— چه اشتباهی کردم که این آدم رو انتخاب کردم...
هیونجین پرونده را به سمت خودش کشید.
اما درست در همان لحظه، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پاسخ داد.
— بله؟
صدای مردی از پشت خط شنیده شد.
— آقای هوانگ هیونجین؟
— بله، خودم هستم.
— دربارهی پروندهی تصادف خانم کیم تماس گرفتم.
لبخند محو از صورت هیونجین کنار رفت.
جنی هم با شنیدن نام خودش ساکت شد.
مرد ادامه داد:
— من همون کسی هستم که فیلم دوربین خیابون رو دیده.
هیونجین آرام از جایش بلند شد.
— شما از کجا شمارهی من رو دارید؟
— این مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که اون فیلمی که به دست پلیس رسیده، کامل نیست.
چشمهای هیونجین باریک شد.
— این رو قبلاً هم فهمیدیم.
— نه، آقای وکیل. منظورم اینه که فیلم اصلی هنوز وجود داره.
جنی بهآرامی از جا بلند شد.
هیونجین پرسید:
— کجاست؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
— من نمیتونم تلفنی توضیح بدم. ولی باید بدونید که رانندهی مقابل خانم کیم، قبل از تصادف هم دنبال ایشون بوده.
قلب جنی فرو ریخت.
— چی؟!
هیونجین به او نگاه کرد و با دست اشاره کرد که سکوت کند.
صدای مرد دوباره شنیده شد:
— اگر میخواید حقیقت رو بفهمید، فردا ساعت هشت شب، به پارکینگ قدیمی خیابون سئونگسو بیاید. تنهایی نیاید، ولی به پلیس هم فعلاً چیزی نگید.
هیونجین فوراً گفت:
— صبر کنید! شما کی هستید؟
اما تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت مطلق در اتاق برقرار ماند.
جنی بهآرامی پرسید:
— آقای هوانگ... یعنی اون مرد قبل از تصادف منو میشناخته؟
هیونجین تلفن را روی میز گذاشت.
— هنوز نمیتونیم مطمئن باشیم.
جنی رنگش پریده بود.
— ولی اگه واقعاً منو تعقیب کرده باشه چی؟ اگه تصادف عمدی بوده باشه چی؟!
بقیه اش جا نشد برید کامنتا👇🏻
💬
- ۶۱
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط